تبليغاتX
شرمگاه

شرمگاه

نادانی آغاز گمراهی ست

 

به باور من ، بیش از هر چیز از سفر تنگه واشی ، آب سرد آن در ذهن به یادگار می نشیند؛ آب سردی که در بیش از نیمی از سفر همراه پاهای شماست. زیبایی های منطقه البته کم مانند است.

همراه با دوستان به پیش می رفتیم که دخترکی هفده - هجده ساله را دیدیم که بر زمین افتاده بود و دخترکی دیگر نگران کنارش ایستاده بود. دو نفر از اراذل و اوباش دچار اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) شناخته شده از نسل دهه شصتی ها هم کنار آن دو مشغول به لودگی و لوندی بودند.

دانستیم که دخترک حال و روز خوشی ندارد.

همراه با همسرم ، دکتر بهروان ، خانم کرلو و خانم جمشیدی به سویش شتافتیم.

دخترک با پافشاری بی دلیل دوستان ، با وجود عفونت تنفسی به نسبت شدید به تنگه واشی آمده بود. ارتفاع منطقه ، آب سرد کوهسار ، نخوردن صبحانه ، ریه های پوشیده از خلط ، و از دست رفتن آب بدن به حالتی اورژانسی انجامیده بود که توانی برای ایستادن هم برای او باقی نگذاشته بود ، تا چه رسد به پیش رفتن.

به دخترک آب میوه ی رقیق نوشاندیم اما استفراغ مانع کارآیی آن شد.

ماموران پاسداشت حجاب اسلامی در کوهستان سر رسیدند. من و دکتر بهروان مشکل حاد دخترک را به آن ها یادآور شدیم؛ جناب ستاره بر دوش گفت که این مسئله به تیم امدادی هلال احمر مربوط می شود و ما را نسبت به هر گونه لمس دخترک نگون بخت هشدار داد.

دوستان و شاگردان به ایشان خاطرنشان نمودند که من پزشک هستم.

ایشان به ما لطف نموده ، راهنمایی فرمودند که : « پزشک فقط در مطب و درمانگاه محرم است ، نه در بیابان و خیابان ! خود دختر باید برخیزد و تا پای چادر هلال احمر ولو افتان و خیزان برود تا درمان شود !! »

آن هنگام نیک دانستم که چرا در همان شب نخست زلزله ی بم ، چندین هزار زن و کودک بی چاره و نگون بخت ، فقط و فقط به دلیل اهمال مسئولان در شناسایی و ارزیابی ابعاد زلزله و اعزام اورژانسی امدادگران و ابزار لازم ، از سرما یخ زدند !!!

درخواست نمودیم که با بی سیم لطف نمایند و درخواست کنند که مامور موتورسوار به آن جا بیاید و دخترک را با خود به چادر هلال احمر - شیر و خورشید سرخ سابق - ببرد که ایشان بار دیگر ما را بدین نکته هشیار ساختند که : « بر فرض که مامور با موتورسیکلت بیاید ، باید مردی محرم دختر این جا وجود داشته باشد که مانع برخورد غیر شرعی بدن دختر با بدن درجه دار جوان شود » !!!!

دکتر بهروان  از فرنگ بازگشته ، دهانش از شگفتی باز مانده بود.

گفتیم که ای بزرگوار ، اگر پدر ، برادر ، عمو یا دایی ای کنار این دو دختر بود ، که ما دخالت نمی کردیم. غیرت و شور و مردانگی اسلامی شما چه گونه می تواند بر زمین و مدهوش افتادن این دختر و مزاحمت اراذل را تاب بیاورد ؟!؟

بالاخره راضی شان کردیم که با بی سیم یکی از ماموران موتورسوار را فراخواند تا با قرار دادن پتو و کوله پشتی ای ما بین دخترک و راننده ی موتورسیکلت ، بیمار نگون بخت به چادر هلال احمر رسانده شود !!!!

مامور آمد؛ حال و روز اورژانسی و خراب دخترک را که دید - مشروط بر آن که من به عنوان پزشک رسما مسئولیت قانونی و شرعی رساندن دخترک بیمار و خواهرش را با موتور به چادر هلال احمر بر دوش بگیرم - پذیرفت که آن دو را بر ترک موتور خود بنشاند. مسئولیت و مظلمه ی احتمالی شرعی را بر دوش گرفتم و واسطه ی دنیای الهی و مادی و پروردگار و آدمی شدم تا دخترک دچار شوک و رو به اغما از خطر مرگ به بهای ناچیز رهایی یابد.

بیمار و همراه به واسطه ی مهر ، درک و شعور ارزنده ی درجه دار برومند میهن مان راهی چادر هلال احمر شد.

به بالای آبشار تنگه واشی شتافتیم و چشم انداز زیبا و کم مانند آن - دست کم در ایران زمین خشک و کویری مان - را دیدیم و لذت بردیم.فقر لذت و خوشی مردمان با فریاد و هیاهو در تنگه ی زیبای تنگه واشی تا اندازه ای جبران می شود.

سفرهای یک روزه و چند روزه را بسیاری از هم میهنان مان ، به نیکی و درستی - بسیار پیش از روان پزشکان و روان شناسان گاه پر ادعا ، متفرعن و فخر فروش - برای خود به عنوان درمانی سودمند و اثربخش پیدا کرده اند. این سفرها به خوبی آدمی را از بار تنش ها و نا آسودگی ها رهایی می بخشد و شور روانی و شارژ مغزی لازم را برای هفته ها پدید می آورد.

 

تنگه واشی

 

ایران گردی ، در این هنگامه ی همه گیری ( اپیدمی ) « اختلال بحران هویت » درمانی سودمند و اثرگذار است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 6:17  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

چند هفته ای ست که دیگر حال و حوصله ی برگزاری کلاس در بامداد آدینه را ندارم و با خود قرار گذاشته ام که دست کم تا پیش از آذر ماه به گردش و سفر های ولو یک روزه بپردازم.

دیروز با گروهی از شاگردان و برخی دوستان به دیدار یک روزه ی تنگه واشی رفتیم. مدت هاست که می خواستم به گردش های یک روزه و سه روزه در میهن مان بپردازم.

ایران گردی ، عادت نیکی ست که در دوره ی پیش از انقلاب اسلامی ، به همت سازمان  « جهانگردی و جلب سیاحان » بنیان نهاده شد تا مردمان هم چون سعدی به گردش و آموختن بپردازند و هم چون حافظ رند شیراز نشین و بادیه گریز نباشند.

هتل ها و مهمانخانه های سازمان جهانگردی و جلب سیاحان از شهر های بزرگ هم چون اصفهان ، شیراز ، تبریز ، تا گلپایگان ، خوانسار ، نایین ، رفسنجان و کرمان و .............. به درستی بنا نهاده شد تا شهرهای درجه ی دو و سه ی کشور و روستاها و واحه های پیرامون آن ها از گذر سفر هم میهنان شناخته شده و رونق یابد.

درباره ی کار بزرگ این سازمان که زیرمجموعه ی وزارت فرهنگ و هنر بوده و احتمالن امروزه به مجموعه ی سازمان میراث فرهنگی سپرده شده است ، باید در هنگام دیگری مفصل بپردازم تا حق مطلب درست و به جا ادا شود.

ایران گردی ، عادت خوبی ست که هویت هم میهنان را استواری می بخشد و آنان را در پاسداشت میهن انگیزه و اراده می بخشد. ایران گردی ، به جای لاابالی گری اجتماعی ، « هویت ملی » می نشاند؛ بگذریم که نادان های متعصب میهن مان ، استواری و نیرومندی « هویت ملی ایرانیان » را « دین برانداز و مذهب زدا » می دانند و می شناسانند !

سریال تلویزیونی « سفرهای هامی و کامی » یکی از نمونه های درخشان کارهایی ست که در تاریخ رادیو و تلویزیون ایران برای آفریدن هویت ملی و وحدت اقوام گوناگون ایران زمین ساخته و به نمایش سپرده شد. افسوس که این سریال پرورش مدارانه و آموزش دهن دهنده ، پس از انقلاب اسلامی مورد خشم ، فراموشی و انکار قرار گرفت تا جنبه های مثبت آن به آسانی از دست برود !!

به تنگه واشی رفتیم تا این سفر یک روزه هم مانند سفر تایلند - که هفت ، هشت نوشته از سفرنامه اش : « سفر به مرز ممنوعه ، سرزمین روسپیان رو سپید » باقی مانده است - برای من پژوهشکده ای برای شناخت واقعیت های ذهنی - رفتاری ایرانیان امروز شود.

 

این نوشته ادامه دارد ..................   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

گهگاه اس ام اس های جالب و در خور توجهی به گوشی همراه آدم فرود می آید و می نشیند.

همه گاه جوک و طنز و شوخی نیست؛ گاه بیانگر تراژدی ای انسانی ست ، اما نیک به دل می نشیند.

چند روز پیش یکی از شاگردان نیک سرشتم sms زیبایی برایم فرستاد که مرا در هنگام پیاده روی روزانه ام به خود واداشت. پیش خود چنین اندیشیدم که آن را در وبلاگ هایم درج نمایم:

«  چه کسی می گوید که گرانی این جاست ؟

  دوره ی ارزانی ست ؛

  چه شرافت ارزان ،

  تن عریان ارزان ،

  و دروغ از همه چیز ارزان تر ،

  آبرو قیمت یک تکه ی نان ؛

  و چه تخفیف بزرگی خورده ست ،

 قیمت هر انسان ! »

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:22  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

در میان ما ایرانیان دانش ستیز ، اندیشه گریز و کتاب نخوان ، دگرگونی های بزرگ اجتماعی و فرهنگی اغلب از شیوه های دیگری جز کتاب سرچشمه گرفته است؛ این در حالی ست که بیشترین ممیزی و سخت گیری درباره ی انتشار کتاب انجام می شود. و پس از آن ، درباره ی روزنامه ها و مجلات.

هر چند باید اذعان نمود که روزنامه ها و مجلات در ایران به طور نسبی با پذیرش رو به رو شده و می شوند ، اما هم اکنون این دو - و به ویژه مجلات روشنفکر مآبانه چندان فرهنگ ساز و دگرگونی آفرین نیستند.

ارتباط روشنفکران و شبه روشنفکران زنده با توده ی اجتماع به گونه ای ژرف و جدی گسسته شده است؛ تا آن جا که نقش آن ها در پدید آوردن دگرگونی های بنیادین فرهنگی - اجتماعی به کمترین اندازه ی ممکن از پس از انقلاب مشروطه تا کنون رسیده است. احزاب سیاسی نیز نقش شان به کمترین اندازه ی ممکن در سال های پس از دهه ی هفتاد رسیده است و همه ی حزب ها و گروه های سیاسی با کمترین پذیرش و اعتماد از سوی توده ی اجتماع رو به رو هستند.

امروزه دگرگونی های ژرف و سترگ فرهنگی - اجتماعی از سرچشمه های زیر زمینی دیگری جز کانون ها و انجمن های فرهنگی - اجتماعی رخ می دهند.

 

نقش بنیادین موسیقی زیرزمینی در ایران زمین

 

این نوشته ادامه دارد ............  

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:46  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پزشک دروغین برنامه به ظاهر مستند - بهداشتی « مد شده » شبکه سه سیما

چند ماه پیش دو برنامه از شبکه ی سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران با عنوان « مد شده » به نمایش در آمد که به روند به شدت رو به افزایش نگهداری حیوانات خانگی - و به ویژه سگ های آپارتمانی - در ایران با دلایل به ظاهر علمی - بهداشتی - روان شناختی تاخت.

این برنامه چندین بار از شبکه ی سوم سیما به نمایش در آمد و در یک مورد اعلام شده - که در صفحه ی حوادث روزنامه ی اعتماد ملی هم خبرش منتشر شد - به خودکشی دختری انجامید که همسایگان وحشت زده شان خواستار اخراج سگ او از چهار دیواری اختیاری خانواده ی دختر شده بودند !

هنگام برگزاری کارگاه تخصصی « درمان اختلالات اعصاب و روان با سود جستن از حیوانات دست آموز خانگی » که دو ماه پیش همراه با شماری از استادان هیئت علمی دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران آن را ارائه نمودم ، از استادان دامپزشکی دانشگاه تهران شنیدم که آقایی که خودش را در آن برنامه « پزشک متخصص بیماری های عفونی » معرفی و نسبت به احتمال رخ دادن بیماری های مشترک سگ و انسان هشدارهای آن چنانی داده است ، « تعمیر کار شوفاژ در خیابان .... تهران » بوده است و با شکایت برخی استادان دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران و هم چنین انجمن حمایت از حیوانات ایران و نیز نظام پزشکی جمهوری اسلامی پرونده ای در دادگستری تهران برای این « متخصص درمان شوفاژ و بهداشت آب گرم » گشوده شده است.

آیا این گونه کردار و رویکرد در آگاه سازی و اطلاع رسانی ، شایسته ی صدا و سیما که قرار بود « دانشگاهی ملی و سراسری » باشد ، هست ؟!؟

 

و خداوند ( نه شیطان ) سگ را آفرید که نگاهبان و یار وفادار آدمی باشد

 

   برای آگاهی بیشتر از این داستان و نیز حذف گزینشی و سلیقه ای سخنان دامپزشک شرکت کننده در این برنامه می توانید به  نشانی اینرتنی « صدای دامپزشکی ایران » :  http://iranvov.blogfa.com/cat-4.aspx  مراجعه نمایید.

این در حالی ست که در فرهنگ ایران باستان - درست برخلاف فرهنگ عرب های بادیه نشین نا برخوردار از آب - سگ جایگاهی سترگ و والا داشته است. مجسمه ی سگ هخامنشی در موزه ی ایران باستان ، یادگاری از آن دوران درخشان مهر مدارانه است. 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:31  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 




به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی

 

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست

 

هر ذره ز خاک کی قبادی و جمی ست

 

احوال جهان و اصل این عمر که هست

 

خوابی و خیالی و فریبی و دمی ست.

 

( خیام )

 

 

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه کامیاب و  آسوده می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان این روزها نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم و هم آغوشی و هم بستری – این زیبا و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را « خاک تو سری » و نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه در کردار آن چنان اصرار و تکرار می جوییم که بدان وابسته و معتاد شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم.

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده است و دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو جسته اند. راز چشم پوشی دانش وران و اندیش مندان را شاید باید در این سروده دانست :

« باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد »

 

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش ( ختنه ) سوران همراه است اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست ؛ مگر اندکی ، از تکفیر شده ای چون خیام ، حافظ ، مولانا ، ایرج میرزا ، صادق هدایت ، جمال زاده ، فرو غ فرخ زاد و .........

« به کجا چنین شتابان ؟ »

گورستان برای مان آرام کده و آرام گاه است. و چه بسیار برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است. شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این پایان گاه است. ما یگانه ملتی هستیم که این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایش گر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی ها مان بر پا می داریم و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم.

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند ! این همه پاس داشت شور مرگ و اشتیاق نابودی به جای شور زندگی و زیست مایه از کجا سرچشمه گرفته است ؟!؟

« به کجا چنین شتابان ؟ »

و این همان پرسشی ست که مهتاب شبی دلکش و گیرا بر بلندای بختیاری و زاگرس – درست بالا دست تالاب چغاخور – من و یاری خوش اندیش و نیکو نهاد ، داریوش نیک بخت ، را به چالش کشید و هفت سالی ست که گریبان ذهن من و او را رها نکرده است؛ گرچه هر بار پایان چالش در تلخند های مان بر هنر آفرینی ها ی ماندگار و طنز فخیم « دایی جان ناپلئون » و « سوته دلان » ، یا واژگان جادویی و جاودان « علویه خانم » گم شد و شور زندگانی زود گذر برگزیده.

پرداختن به این مبحث بنیادین و راهبردی خود فرصتی ویژه و فراغتی فراخ می خواهد اما پذیرفته ام تا نوشتاری از نگاه و اندیشه ی خود فراهم آورم پس اکنون چکیده ای کوتاه از آن چالش را ماندگار می سازم ، باشد نگرشی نوین به ژرفای چیستی و چرایی « مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » پدید آورد.

 

به ریشه های اندوه گزینی ، غم ستایی و مویه پروری ما ایرانیان از دیدگاه های گوناگون می توان نگریست. رویکرد های تاریخی ، سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، اقلیمی و روان شناختی از جمله ی این دیدگاه ها هستند. اما آمیختن و سرشتن این نگرش ها با یکدیگر کاری ساده و آسان نیست.

از این رو برای به چنگ آوردن دیدگاهی همه سویه و جامع نگر ، جدا ساختن این دلایل تاریخی و دیر پا و نگریستن به چگونگی چینش آن ها در کنار یکدیگر ضرورت دارد.

 

فرو داشته شدن ( تحقیر ) مداوم و مکرر تاریخی ما ایرانیان از سوی بیگانه گان و خودکامه گان

 

یکی از مهم ترین دلایل چیرگی اندوه و غم بر اجتماع سوگوار ایرانیان ، فرو دست و فرو مایه داشته شدن ( تحقیر ) مکرر و مداوم این مردمان است.

تحقیری که در پی « تجاوز » های پیاپی پدید آمده است. تجاوزی که تنها دامان مرز و میهن را لکه دار و آلوده ننموده و گریبان و میان دختر و پسر و زن و مرد فرو کوفته و به زیر کشیده را نیز جسته است.

در این میان ، جنگ های پر شمار هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان بی اثر نبوده اند ، اما فرو داشته شدن ( تحقیر ) سترگ بنیادین از دو یورش عرب و مغول پدید آمد. چه در شکست های پیشین ، امپراتوری بزرگ شاهنشاهان ایران در ستیز با امپراتوری های پر آوازه ، نامدار و نیرومند گیتی – یونان و روم – ناکام مانده و به کنار افکنده شده بودند. عرب و مغول ، نه تنها از امپراتوری ، که از تمدن نیز بی بهره و نابرخوردار بودند. حتا چیرگی و پیروزی بر این دو قوم عشیره ای بادیه نشین و بیابان گرد به دور افتاده از گاهواره ی آفرینش نیز برای ایرانیان غرور و افتخاری همراه نداشت ، تا چه رسد به شکست و اشغال آب و خاک نیاکان نیکو نهاد.

عرب با وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری آمد اما شعار ، شعور و اشاعه نیافت. سخن سوی گزاف گذاشت و ادعا در عمل اخته شد.

ایرانی بیگانه با زبان و واژگان تازی ، « عجم ( گنگ ) » خوانده شد تا در سایه ی پرداخت جزیه و پیش کش اشغال ، « موالی ( مالیات دهنده ) » نام و نشان ستاند و جایگاهی نه برادر و برابر ، که فروتر از اسب و اشتر بادیه نشین یورش به کام و فیروز سودا یابد.

در پی این یورش ، تنها تاج و تخت و فرش تیسفون ، و آیینه و ایوان مدائن به تاراج نرفت ؛ فرهنگ و هویت ملی مان نیز در آتش کتاب سوزی و کتاب خانه افروزی دود شد و گم شد و با غبار رفت. این فرومایگی و تحقیر سخت بر نهاد خودآگاه و روان نا خودآگاه گران آمد. جشن های هر ماهه به سوگ  نشست و دخترکان و پسرکان به کنیزی و غلامی برده شدند. زنان غنیمت های جنگی بودند و مردان به کارهای پست و فرومایه وادار شدند. فرو گزاردن آیین و پیوستن به دین از گرد راه رسیده ، یگانه امید برای برخورداری از اندک حقوق و کرامات انسانی شد ؛ اما این نیز آن چنان که باید و شاید گره گشا نشد تا فرجام کار و سرنوشت در خلیفه کشی  جسته شود.

ایرانیان بارها به شورش دست یازیدند بلکه گره از کار و فرجام شان گشوده شود که نشد. هر بار شورش با خیانت خودی فرو نشانده شد تا ابومسلم را آن اندازه هویت و باور به خود ( عزت نفس ) نماند تا پس از به زیر کشیدن خلیفه ی بغداد از خراسان ، خود یا دیگر پارسی را بر تخت خلافت نهد. و جز تحقیر و فرو داشته شدنی سترگ کدامین دلیل به چنان « گریز از آزادی و اختیار » می انجامد ؟!؟

یگانه دستاورد پیروزی و چیرگی سردار دلاور ایرانی ، رسیدن تخت و جام و حرم از بنی امیه به بنی عباس شد تا با یاری شغاد وار افشین خیانت پیشه دست و پا یکایک از ببر سرخ گون بذ و کلیبر بریده شود و مهره از گردن او بر بلندای دار کنده !

مرد آویژ در واپسین گام بغداد نگرفت و جشن رویایی و شکوه مند سده اش در پای آتشگاه و کوه پایه های اسپهان و ساحل خاطره انگیز زنده رود ، نیز شورمایه ی زندگی نوین نشد و بغداد به ستم و تحقیر و جور و جفا و فرو کشدن و فرومایه نگاه داشتن ایران و ایرانی ادامه داد.

از مثله بر دار کشیده شدن بابک « خرم دین » و  تجاوز وحشیانه و ددمنشانه ی خلیفه ی عباسی – المعتصم بالله – به دخترک بی نوای بابک ، تا خیزش یعقوب لیث صفار ، ایرانی را چون گذشته نوایی جز ناله و آه و سوگ و اندوه نماند. « فرهنگ و هویت ملی » یگانه از دست رفته نبود ؛ « آزادی فردی » و « امنیت فردا » نیز به تاراج رفتند. رویگر زاده ی دلاور سیستانی ، میهن از چنگ خون آلود عرب ستاند و مسلمانی را از بردگی تازیان برای سده ها جدا نمود. اما دیگر نایی برای برپایی جشن های شادمان ساز ماهیانه ی ملی نمانده بود. « انگیزش » و « روان » لازم برای پاس داشتن زندگی از دست رفته ، بلکه مرده بود. « فرومایگی » و « تهی میهنی » میراث مان شد؛ از نطفه ای به نطفه ی دیگر ، تیره به تیره ، پشت به پشت.

سوگ واری ، ماتم پروری و اندوه پرستی در ژرفای نهاد نا خودآگاه و نیمه خود آگاه مان نشست و استوار گشت.

کوخ نشین دلاور لیث نیز کاخ بغداد به زیر نکشید و کهتری و فرومایگی و « رنج تحقیر » ادامه یافت ؛ تا آن اندازه که رنج تحقیر به تقدیس تحقیر بینجامد که انجامید !

اما این واپسین ستم و تحقیر نبود. تجاوزی دیگر چون گردبادی ویران گر و توفانی دهشت ناک از راه رسید : مصیبت مرگ افکن مغول.

تجاوز به دخترکان و پسرکان و زن و مرد تکرار شد. بیشتر و پیگیر تر. چپاول و به آتش افکندن و به خاکستر و خون نشاندن نیز. مردانگی فرو نشانده شد.

تحقیر تقدیس شده  ی پیشین بنیانی برای پذیرش فرو مایگی و تحقیری دوباره شد. تحقیری گسترده و سترگ. این بار از وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری نیز خبری نبود. شعاری جز وحشی گری در میان نبود که به نیش شمشیر از شعور باز بماند. اندوه و فرومایگی پایدار گشته در نهاد ناخودآگاه و نیمه خودآگاه ایرانیان ، با سوگ و هراس و دلهره ( اضطراب ) و افسردگی ذهن خودآگاه آنان همبسته و افزون شد.

دیگر از خیزش سرداران دلاور ایرانی نیز خبری نبود. و تحقیر و فرومایگی و تهی میهنی ( بی وطنی ) و سوگ و هراس و دلهره و اندوه ادامه یافت. « هراس از مرگ » فراگیر شد و « نبود امنیت » مکرر گشت. ترک و تاتار نیز تجاوز و کشتار و آتش در پیش گرفتند. تحقیر مقدس به تحقیر مکرر انجامید.

روان جمعی ایرانیان – نه فقط در نهاد ناخودآگاه ، که در ذهن خودآگاه – هم چون کهنه دملی دیر پا و چرکین هر بار گرفتار گندیدگی تاریخی شد تا حریر پوسیده و پاره به دست و دامان دراویش شیخ صفی اردبیلی افتاد. باختر دوره ی دانایی و روشن گری آغاز نمود و ایران و ایرانی به مرداب نادانی و گنداب  اسطوره پروری و خرافه پردازی پا نهاد. شاهان درویش پیشه ی صفوی به جای آن که شاهنشاهی بر بنیاد دانایی و اندیشه ی نیکو استوار دارند ، با ابلهی و کوته بینی ای وصف ناشدنی پایداری و ماندگاری خویش در گسترش نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه  جستند و تحقیر مقدس را بنیانی تازه تر و نیرومند تر بخشیدند و گسترش و فراگیری مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی را راهبرد بنیادین خود گزیدند. عیش و خوشی و شور و زندگی نقد زمینی و این جهانی همپایه و همسنگ بی مایه ترین و ناچیز ترین آفریده ها شد و نیاز غریزی به لذت و شادکامی و جنبش و پویش به آسمان و آن جهان نسیه داده شد. هر جا سخن از خوشی بر زبان رفت ، آتش دوزخ به یاد آورده شد و « لذت » همزاد « گناه » گشت.

گسترش مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی تنها به سود شاهان درویش پیشه ی پسر در پهلو و شراب به جام صفوی نبود. حجره چی ، کرباس چی ، طباخ چی و خدم و حشم تا نجار و معمار و خطاط و نقاش و کاشی کار و و معرق کار و مقرنس گر همه و همه از این خوان گسترده و هر روزه ی سوگ و گریه و ماتم و مویه سودی سرشار می بردند. پس اندوه و مرگ ، نه آرام که شتابان ، اندک « شور مایه ی زندگی » به جا مانده را زدود و اجتماع به ناگاه رنگ مرگ گرفت و سیاه شد.

سیاهی در پوشش ایرانیان نبود که اگر بود سیه جامه گان ابومسلم از این رو جدا و ممتاز نشده و بدان در تاریخ نام و نشان نمی یافتند. صفویه میهن را ماتم سرا و مشکی نمود. مکروه ترین رنگ نزد مسلمانان که برای شان یادآور ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان بود ، ویژگی پوشش ایرانیان شیعه مذهب شد تا کی به یاری خرد و آگاهی زدوده گردد. نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه فراوان شد تا بار گران آن سهمگین شود و سر از گردن شاهزادگان دراویش شاهدباز برباید.

شاه عابد ساده نهاد و نازک دل خود به دست خود دیهیم از سر برداشت و بر جمجمه ی بادیه نشینی دیگر نهاد و زنان و دختران خویش با دعا ، روانه و رهسپار زفاف در حرم سرای شاه افغان نمود تا در کنج عبادت عافیت جوید که نجست. تحقیری دیگر مکرر بر دوش تحقیر های همیشگی پیشین نشست. حقارت و فرومایگی میراث تاریخی مان شد و مردمان بزرگ ترین پایتخت آن هنگام گیتی ، نشان ماندگار مردارخواری پذیرفتند تا پس از نوشیدن آش کهنه چرم پا افزار ، طعم گس پاره گوشت آدمی را زیر دندان مزه مزه کنند. اصفهان نصف جهان ، آمادگاه سپاهیان امپراتوری ایران بار دیگر هم چون کشتار عرب و مغول و ترک و تاتار در خون نشست. و این بار به هنجاری تازه و نشانی نوین دست یافت: مرده خواری همه گیر.

 اگر تاتار برای ایرانی و اصفهانی برج و بارو و مناره از سر های بریده برافراشت ، سرداران و سربازان افغان پسر بچه های شاهان و شاهزادگان و درباریان صفوی را پس از تجاوز ، کنار کشته های گندیده و پوسیده به بند کشید تا بوی لاشه ی پدران آرامش بخش فرزندان آزار داده شده گردند. و این واپسین تحقیر جمعی ملی مان نبود. خیزش نادر شکوهی سترگ تر از یعقوب لیث ، بابک خرم دین ، مردآویژ و ابومسلم داشت. اما نادر با خیانت خودی - یاران و سرداران - در خواب کاردآجین شد و گنج های پنهان غنیمت آورده شده از هند به تاراج رفت و در شراب و شرمگاه و وافور هدر داده و نابود شد.

خان زند در شیراز سودای تمدن بزرگ داشت که دوام نیافت و خواجه ی خنثای خون خوار ، آن آزاردیده ی دگر آزار به جای شمشیر زن دلاور زند شکوه شاهی از آن خود ساخت و ولی عهد دلاور و بی باک را هم چون مردم کرمان چشم از حدقه بیرون کشید و برای تجاوز و آزار به قاطرچیان طویله و اصطبل سپرد تا درد و رنج تحقیر و تجاوز جمعی به ذهن ملت بار دیگر یادآور شود. فرومایگی این گونه هر بار استوار تر و نیرومند تر شد.

خواجه در پی فرو نشاندن آتش شهوت و دگر آزاری خود ، پس از شاه اسماعیل و نادر سراسر ایران در چنگ گرفت و یکپارچه نمود اما جانشینانی از خود باقی گذاشت تا عقب ماندگی آمیزشی و پرهیز گوارشی او را قضا نمایند و فرومایگی را با خودکامه گی جبران کنند. این گونه اجتماع همیشه سوگ وار ایرانیان مرگ و ماتم و مویه ستای آماده ی تحقیری دوباره شد.

روس آمد و دو گوش ایران از پیکر کند و بر کف خویش گرفت و با خود برد. روس رنسانس آزموده ، ایرانیان در تاریکی و تباهی و تیره روزی خفته را خفت داد. تحقیر بار دیگر مکرر شد. دو گوش سرزمین در دو جنگ ساده و آسان از دست رفت.جنگی که به جای قله های سر به آسمان کشیده شده ی اسماعیلیان ، از پشت پرده های حریر زربافت حرم سرا فرماندهی و راهبری می شد. ریش انبوه فتحعلی شاهی گر چه در حرم و بر سرسره برای به نوازش انگشت سیمین پیکران کفایت داشت ، اما در رزم گاه و میدان نبرد کاری از پیش نبرد.  

آن هنگام هم که دوره ی رنسانس و روشن گری و دانایی در این سرزمین با انقلاب مشروطه آغاز شد ، استبداد صغیر با پشتوانه و نیروی قزاقان روس آن را به توپ بست و تحقیر ملی بار دیگر از سوی خودی و نا خودی تکرار شد.

دوره ی روشن گری و تجدد با سقوط قاجار شتاب گرفت ، اما خود کامه گی رضا شاهی هر چند احساس امنیت اجتماعی و فرهنگ شادی خواهی را با خود به همراه آورد اما درد فرومایگی و تحقیر چاره نساخت و هراس و دلهره و تردید و تشویش را نیز به آن افزود.

ایران هنوز از هراس ها و دلهره های جنگ جهانی نخست آسوده نشده بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد و برای ایران نیز آشوب و تنش با خود به همراه آورد. . ارتش نیرومند شاه مقتدر در برابر سپاه انگلستان و شوروی در زمانی اندک از هم فرو پاشید. اشغال ایران از سوی متفقین  و تبعید آسان و بی دردسر شاه استوار تحقیر را بار دیگر در ذهن جمعی ایرانیان در آستانه ی تجدد یادآور نمود. کاردانی و دانایی فروغی آشوب فرو نشاند تا ایران هم چون عثمانی دچار تجزیه نشود و در همین حال نوای آزادی ، ترس و هراس و دلهره و دلشوره بزداید. ایرانی در تمرین و مشق دموکراسی بود که بیگانه از ترس به دامان کمونیزم افتادن سرزمین گنج های پنهان و مردمان سرگردان در 28 مرداد سی و دو ، دولت مردمی مصدق واژگون نمود و تحقیر را برای چندمین بار در نهاد ناخودآگاه و ذهن خودآگاه ایرانیان زمزمه نمود. و این تحقیر به روشن فکر و شبه روشن فکر ایرانی گران آمد تا برای سال ها به انتقام و کینه توزی ، به هر بها ، برخیزد و نه آه که جان از نهاد شاهنشاه و مردانش بیرون کشد. انتقام 28 مرداد در 22 بهمن ستانده شد. شور انقلاب هنوز فروکش نکرده بود که جنگی ویران گر بر ایران و ایرانی تحمیل شد تا ایرانی بیاموزد که تحقیر همواره برایش برداری یک سویه است و تاوان تحقیر هم چون 13 آبان در تلافی نجوید. و تحقیر ادامه یافت.

اما فرو داشتن و تحقیر ملت تنها از سوی بیگانه رخ نداده است.

حاکمان نیز سده هاست حکومت بر داغ و درفش و زندان و شکنجه استوار ساخته اند و بر زورگویی و سرکوب اصرار و تکرار ورزیده اند. و این تیره روزی فقط ارمغان کارکرد نظام چیره نبوده است.گریز خود ملت از آزادی و اختیار نیز در این بدبختی سهم سترگی داشته است. ما ملت تنها مرگ را ستایش گر نبوده و نیستیم. ما پرستش گر جبر و سرنوشت و تقدیر و قسمت و فال و طالع و قرعه نیز هستیم. آزادی و اختیار برای مان یادآور دلهره و هراس بوده و هست. ما ایرانیان خود را در بند و اسیر تقدیر و زنجیر می خواهیم.

چه بسیار نمونه ها می توان بر شمرد که ما ایرانیان خود به بازو و توان خود ، خودکامه گی را بر خود چیره ساخته ایم. ما از جمهوری گریزان بوده و آسایش در سلطنت می جسته ایم . هر آن که برای مان از آزادی و دانایی و خردمندی سخن بر زبان راند را خود نخست پوست کنده و در پوستین افتاده ایم. آزادی خواهی هیچ گاه در ایران یاران جدی پر شمار نداشته است. در تاریخ این سرزمین غل و زنجیر و دار و کنده جایگاهی ویژه داشته اند و آن چه هرگز جدی گرفته نشده ، همانا کرامت و فردیت آدمی و آزادی و آزادگی اوست.

هراس از به بند و گند کشیده شدن ، سده هاست که « هراس از مرگ » را با جان و روان خودآگاه و ناخودآگاه مان سرشته و آمیخته ساخته است. هر خودکامه با خیالی آرامش و امنیت از ملت ربوده است و مگر شادی و شور زندگی جز بر بنیاد آرامش و امنیت استوار می گردد؟؟

هسته ی فرومایگی و پوسته ی خودشیفتگی ثانویه ی آن ، تنها از سوی بیگانه کاشته و پرورده نشده است ، خودکامه گان نیز هم دوش بیگانگان در این تحقیر تاریخی مکرر همواره کوشا بوده اند.

و مگر جز با زور و ستم خودکامه ی خودی تحقیر مکرر ، به تحقیر مقدس می انجامد ؟؟

ما از بنده ی دربند بودن نا شاد و روی گردان نیستیم. ما سده هاست که آموخته ایم باید به بند و افسار خود خو گرفته و وفادار بمانیم تا رنج و آزار کمتری بیازماییم. « افسار » این گونه هم چون « اندوه » در سرشت مان استوار گشته و بنیاد یافته است.

 

دشواری های اقلیمی سرزمین گنج های پنهان

 

کردار و گفتار – نیک و بد – از پندار سرچشمه می گیرند و پندارها در اقلیم آدمی زاده و استوار می شوند. اقلیم بر خلق و سرشت و منش آدمی اثرهای بسیار دارد. یک گواه در این ادعا ، ناهمگونی های خلق و شخصیت مردمان سرزمین های دور از یکدیگر است. حتا در یک کشور پهناور نیز ناهمگونی ها هویدا هستند. ویژگی های مردم ترکیه در سواحل مدیترانه با هم میهنان شان در کناره ی دریای سیاه و کوهپایه های آناتولی تفاوت دارد. در میهن خودمان نیز همین واقعیت نمایان است . گواه آن نیز الگوی ناهمگون سوء مصرف مواد – الکل و افیون – می باشد. در کناره های سرسبز شمال سلیقه در الکل جسته می شود اما اهل مواد درون و پیرامون کویر رو به افیون دارند.

گشاده دستی و بخشندگی فراوان نیز ناهمگونی همانندی دارد. آن جا که پروردگار در باران و آب گشاده دستی نموده و سرسبزی و میوه و مرکبات و ماهی را فراوان و سرشار بخشیده است ، مردمان در مهمان نوازی و بخشایندگی آسوده تر و کوشا ترند.

ایران سرزمینی ست که بد جایی گرفتار آمده است.میان کشورها و مردمانی که هر یک تیره روزی ها و نگون بختی های فراوان دارند. خشکی اقلیم ایران خود مشکلی بنیادین است. ایران سرزمین دشت های گسترده ی بی دیم و کویرهای پهناور خشک و شور است. اجاق این خاک کور است. در خاک خشک ، آرزوها بر نمی کشند و رویاها نمی رویند. اجتماع ایلیاتی سنتی ایران ساختاری دام پرروری   و نیمه کشاورزی داشته است که اکنون آن نیز ، در پای سفره و سامانه ی نفتی ، آهسته و آسان از دست می رود. برای چنین اجتماعی ، آب و باران مایه ی سرسبزی و شکوفایی ست.

در این سرزمین آب همواره سرچشمه ی شادی بوده است و بی آبی مایه ی مشکلات معیشتی و مصیبت های زندگی. اقلیم خشک ، غم و اندوه به بار می آورد و خاک بی آب ، ناکامی و شکست . نا چیزی باران ، نی چوپان را غم گین و روان مردم را افسرده می سازد. با باران دشت ها سرشار می شوند و بی آن ، زمین تهی و برهنه و حسرت آفرین می ماند. در بارش باران همین راز است که همواره ذهن شاهنشاه سرمست و شوریده از طلای سیاه را آن چنان به خویش گرفتار می کند که سه فصل و نه ماه از سال را هر دم پرسش گر اندازه ی بارش باران باشد.

فراوان سخن از چیرگی غم و اندوه بر موسیقی سنتی و عرفانی ایران زمین بر زبان رانده شده است. آیا رمز این واقعیت در این نکته نیست که بخش عمده ی موسیقی سنتی و عرفانی پارسی زبانان درون و پیرامون دشت های دیم و کویرهای عریان زاده شده و رشد یافته است ؟ این چنین است که عرفان مان نیز به غم و انوده و سوگ سرشته و تنیده می شود. عرفانی که ارمغان خاک تشنه ی درون و پیرامون کویر است.

موسیقی در کوهپایه ها و کوهستان های مان هم چون موسیقی سواحل شمال و جنوب کشور بر گویش ویژه ی زادبوم و ایستار خویش استوار شده و پرورش می یابد. از این رو موسیقی مناطق دور از کویر مان نه موسیقی ای ملی ، که موسیقی هایی محلی بر شمرده می شوند.

خاک خشک استعاره ای از نیستی و میرایی ست و نشان و کنایه از نابودی و مرگ دارد. نماد زندگی نیست، ولو آسمانش در دل شب پر ستاره باشد. آب ، با خود امید و احساس امنیت می آورد. بارش باران سرسبزی ، گشاده رویی و گشاده دستی به ارمغان می آورد. آب عصاره و اکسیر زندگی ست ؛ این گونه است که جاری شدن زنده رود در پیرامون کویر خشک و سوزان ، طنز و مطایبه و شوخی را بر روان و بیان مردمان اسپهان جاری و ساری می نماید و برای آنان شورمایه ی زندگی می افزاید.  

ما ایرانیان ، اگر سرزمین مان در کنار مدیترانه یا بر بلندای آلپ می بود ، مردمانی دیگر بودیم و سرشت و منش و شخصیت و خلقی دیگر می داشتیم.افسوس !

بی گمان ، یکی از دلایل پیش تر و مدرن تر بودن مردمان ترکیه نسبت به ما ایرانیان همجواری آنان با دریای مدیترانه و فرهنگ و هنر و اندیشه ی مدیترانه ، تمدن یونان و روم و اروپا ، به جای همسایگی با کویر خشک و سوزان و فرهنگ و تمدن افغانستان و پاکستان است.

 

ساختار اجتماعی و بافت جمعیتی ایران

 

تا پیش از دوره ی رضا شاه و یک جا نشینی عشایر ، اجتماع ما ایلیاتی و عشیره ای بوده است که هنوز هم آثار و پیامدهای آن در پندار و کردار و گفتار و سرشت و منش مان نمایان و گاه پنهان است.

یک جا نشین نبودن ، آرامش و ثبات از سرشت و منش و خلق و کردار آدمی می ستاند؛ چرا که کوچ با مرگ و میر دام و نوزاد و زائو خردسال و کهن سال همبسته و همراه بوده است. در کوچ همواره سکان و بادبان به قطب نمای سبزه و علف سمت و سو دارد. کوچ همواره با کامیابی و پیروزی همرا نبوده است. بنابراین در نوای نی چوپانان سرزمین خورشید ، به آسانی می توان روایت تشنگی و گرسنگی و مرگ گله ، درندگی گرگ ، راه بستن راهزن ، باد گرم ، آب کم و خاک خشک - نمایان و پنهان – شنید. این گونه است که نی پرده ها را می درد و چشم و ذهن را به مرگ و گور بیدار و هشیار می سازد.

« همچو نی زهری و تریاقی که دید 

 همچو نی دمساز و مشتاقی که دید »

 

این چنین نی ساز « رفتن » می شود و از « جدایی ها » روایت می کند. و کدام جدایی ناگریز تر و همیشگی تر از مرگ بوده و هست ؟؟ ایلات و عشایر را سرچشمه و آیینه ی زندگی و رنگ و شور و کوشش می دانیم و بر این واقعیت پیدا و پنهان ، آسان چشم می بندیم که این رنگ و آن جنبش – تا حتا پای کوبی و دست افشانی و دستمال گردانی – گریزی کوتاه و گذرا از « مرگ » بوده است تا از بین رفتن دام ، تب و ناله ی جانکاه نوزاد ، خون ریزی بند نامده ی زائو ، و درد بی درمان کهن سال برای دمی به فراموشی سپرده شود. موسیقی ایل هنگام جشن شاد است ؛ همیشه شاد نیست. غم و اندوه به این موسیقی پرورش یافته در دامان طبیعت سرشته و پیوسته است.

شهر نشینان مان از همین عشایر آمده اند ، عشایر یک جا نشین یا گریز پا. از این رو بیشتر اینان در کوششی پیگیر برای داخل شدن در طبقه ی متوسط اند. حاشیه ی شهرها ساکنان پر شمار تری دارد. پیرامون نشینان در همه جای دنیا ، همواره « پر حاشیه » بوده اند. « خلاف » بر خاسته از اختلال شخصیت اجتماعی ( جامعه ستیز ) در کوخ نشینان سه تا پنج برابر ساکنان دیگر نقاط شهر است. این واقعیت در کلان شهر ها چشمگیر تر است. و در بودن « خلاف » خبری از « امنیت » نیست. پیرامون نشینان در ساختاری موزائیزمی ، به گونه ای نامتناسب ، کنار همدیگر با فرهنگ ها ، هویت ها ، و آداب و آیین های ناهمگون ، و گاه واژگون زندگی می کنند و طی زمان می آموزند که باید برای دیگران زندگی کنند ، نه برای خود. پس به جای آن که در چهارچوب الگوهای هویت فرهنگی خویش روزگار بگذرانند ، خرامان رفتن نا خودی می آموزند. آموزشی هم در کار نیست. تلویزیون هم هیچ گاه نتوانسته از سرگردانی پیرامون یا درون نشینان شهر و روستا حتا اندکی بکاهد. تلویزیون همواره و هر زمان در ایران راه خویش پیموده و دغدغه های خویش داشته است.تلویزیون فرهنگ ساز و هویت ساز نبوده است. هم پیش و هم پس از انقلاب ، بسیاری از مردمان با آن چه از تلویزیون پراکنده می شده است ، همواره مشکل داشته و با آن بیگانه بوده اند.

مدت هاست که تلویزیون عزا خانه و ماتم کده شده است. تلویزیونی که باید آموزش کده ای سراسری باشد ، مدت هاست که ماتم کده ای فراگیر شده است. سریال باید  غم و اندوه بر جان و روان استوار سازد تا سیل اشک سرازیر شود و آدمی حتا لحظه ای از یاد نبرد که زندگی گذرا و از دست رفتنی را ستیز باید و مرگ را ستایش و شتاب.

این گونه است که بشقاب های ماهواره ای در پشت بام استوار و پایدار می شوند تا اندکی شورمایه برای زندگی به خانه آورند. آدمی از روز نخست آفرینش به گونه ای غریزی و خدادادی رو به شور و شادی و جنبش و پویش داشته و خواهد داشت. این شور و شادی اگر با مدیریت و دانایی فراهم نشود ، با شیطنت و هنجار گریزی و سنت ستیزی به چنگ آورده می شود.

اندازه ای کافی از دوپامین و نوراپی نفرین در مغز برای جاری بودن زندگی لازم است. و این نیاز را خود خداوند – ونه شیطان – در ساختار و سامانه ی آدمی آفریده است.

چنین است که در بازی های محلی بر آمده از فرهنگ و هویت ایلیاتی – عشیره ای مان ، خشونت و پرخاش پر رنگ و فراوان به چشم می خورند. درست همانند « آمیزش » ، آن گاه که « شادی » نیز امری ممنوعه ( تابو ) برشمرده شود ، رهایی و جاری شدنش تنها در سایه ی خودآزاری ( مازوخیزم ) ، دگرآزاری ( سادیزم ) و خشونت و پرخاشگری فراهم می شود.

بگذریم که ساختار موزائیزمی و ناهمگون شهرهای خرد و کلان ایران خود بستر مناسب و مهیایی برای درگیری و پرخاشگری مردمان ، و ستیزه جویی و کینه توزی اکارستم ها و داش آکل هاست. و همین استرس و تنش مزمن و مداوم است که به خشم فرو خورده ، افسردگی و نا امیدی آموخته شده می انجامد. و شگفت انگیز نباید باشد که هر از چند گاهی خشم فرو خورده لبریز و سرکش شود و خشم به جای خود به سوی دیگران شتابد.

 

ساختار بیمار اقتصادی ایران

 

    

اقتصاد ایران تا دوران صفویه بر پایه ی دام داری و در اندک جاها کشاورزی بوده است. از صفویه به بعد با رشد فئودالیزم کشاورزی رشد بیشتر پیدا می کند. این امر در دوران قاجار فراز می یابد اما هم زمان رابطه ی دو سویه ی ارباب – رعیت به بدترین شیوه ی ممکن در ایران رایج می شود. در چنین ساختاری از دست رفتن « آرامش » و « امنیت » تنها برای رعیت نبوده است؛ ارباب نیز همواره در آستانه ی مصادره ی اموال و از دست دادن جان و ناموس قرار داشته است. او با یاری هوش می بایست هنر باقی ماندن اربابی اش را بیاموزد. هنری که راز و رمزش در هنر چاپلوسی و چانه زنی و ناراستی با فرستادگان والی و فرماندار بوده است. در ایران همواره فشار از بالا بوده و به چانه زنی در پایین انجامیده است. « مصادره » میراث تاریخی مان است. و در این میراث تاریخی رازی ست. « مصادره » نه برای تنبیه ، که برای تحقیر و مرگ انجام شده است. در مصادره ، « هویت » فردی و خانوادگی پدید آمده در دهه ها و سده ها به یک باره از دست می رود. درست همانند فرآیند مرگ. انجام « مصادره » ، اشاعه ی فرهنگ « مرگ » است چرا که مصادره ی اموال همان خود مرگ است. و این میراث تاریخی سده هاست که آرامش خانوادگی و امنیت اجتماعی از ایرانیان ربوده است تا کسی جز « سلطان » را سودای رشد و پیشرفت نماند؛ سلطانی که « سایه ی خداوند » است !

 

 

آری ، فرهنگ مرگ تنها با تازیانه زدن ، پوست کندن و کاه در پوستین نمودن ، مثله کردن و بر دار کشیدن فراگیر نمی شود. « مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » فقط با ماتم کده و عزا خانه بر پا داشتن رخ نمی تاباند. چنین فرهنگ ، پندار و کرداری دلایل و ریشه های تاریخی فراوان دارد که در این نوشتار به برخی از آن ها اشاره نمودم. مشرق زمین همواره « مرگ اندیش » بوده است اما مردمان هیچ کجا هم چون سرزمین اهورایی مان این چنین « مرگ ستا ی » و « زندگی گریز » نبوده و نیستند.

این گونه است که گرامافون ، رادیو ( ی بیگانه ) ، پخش آوا ، ویدئو ، دریافت کننده ی ماهواره ، نمایشگر دی وی دی ، و گاه کتاب برای ایرانیان به « کاخ تنهایی » با شکوهی تبدیل می شود تا برای لختی و لحظه ای به « تاریکخانه » ی شخصی اش بگریزد و اندکی آرامش را از آن خود سازد. فرهنگ و هویت اگر « خیامی » نشود ، هنگامی دیگر « خاکشیری » می شود. میرزا حبیب اسپهانی – آفریننده ی دستور زبان پارسی و مترجم اثر ارزشمند و ماندگار « حاجی بابای اصفهانی »  - آن گاه که آزادی انتشار کتاب و روزنامه پیدا نکند ، « کیر نامه » و « چهار گاه کس » می سراید.

 آدمی - ولو سلطانی استوار – را توان و امکان ستیز با « غریزه » خدادادی نیست. توان آدمی در برابر نیروی پروردگار بسیار ناچیز است.

« مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » پیامدهای ناگوار فراوان دارد که خود نوشتاری مفصل و دیگر می خواهد.



 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:1  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 درمان با حیوانات خانگی pet therapy

 

 

 طعم خوش زندگی ، گم شده ی ملی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

خبر تکان دهنده است ؛ اما این تکان ها در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. دختری تیز هوش و مدفون در اشتیاق کامیابی های دانشگاهی در پی ناکامی در آزمون سنجش آزمایشی موسسه ای ناآگاه خود را از فراز ساختمانی شش طبقه به فرودی نافرجام می سپارد. ناکامی گاه خشم را به درون برمی گرداند ، گاه به برون و پیرامون.

از من خواسته شد تا تا پیرامون این ناکامی و واکنش خودنابودگرانه ی در پی آن بنویسم. ناکامی ای که در پی بنیاد نهاده شدن نادرست و غیر منطقی فرهنگ سبقت جویی شتابان و نه چندان کامیابانه درسی و تحصیلی در مدارس و دبیرستان – به ویژه تیزهوشان و فرزانگان - فراوان رخ داده و خواهد داد. آرمان های بزرگ شتاب زده آدمیان را همواره بر باد داده و می دهد.نوشتن از ناکامی ای تاب ناورده شده در سرزمینی که سده هاست به ناکامی خو گرفته است ، دشوار است؛ چرا که سده هاست که مردمان این سرزمین آشوب زده در چهارراه رخدادهای ناگوار تاریخی به فروداشته شدن و ناکامی آسان گردن نهاده اند.  آدم هایی که همواره فرو داشته می شوند ، می آموزند که چه گونه ژرف و فراوان فرو بدارند؛ این گونه است که آسان از « حسرت » و « حسد » به دامان « بخل » و « کینه » فرو می لغزند. سبقت جستن در اجتماع چنین آدمیانی ، سربلند ساز و البته دردسرساز است؛ و به  « اعتماد به نفس » ای بالا نیازمند است. اما در اجتماع فرو داشته شده ی فرودار ، هسته ی چنین اعتماد به نفس بالایی همان « ناکامی » ست. « خودشیفتگی » گران همچون پوسته ای سخت بر هسته ی « فرومایگی ( احساس حقارت ) » استوار می گردد. پس « اعتماد به خویشتن » نیز همچون دیگر  رویکردهای آدم های دچار « بحران هویت » چنین اجتماعی دچار مکانیزم دفاعی بیمارگونه ی « دو نیم مداری » ست و دو روی سکه دارد : سیاه و سپید ؛ صفر و صد ؛ خوب و بد. همه چیز را یا به عرش می رسانیم ، یا به فرش. میانه نمی پسندیم.

ساختار روانی بسیاری از ما ایرانیان با پیوستار ( طیف ) بیگانه و ناهم خوان است. ما خاکستری دیدن و خاکستری بودن را نیاموخته ایم. پس چه گونه انتظار داریم جوانان مان در پی ناکامی ، راه خودنابودگری  برنگزینند ؟ ساختار آموزش و پرورش به همه ی ما دانش آموزان این سرزمین « دو نیم مدار » از همان روزهای نخست دبستان می آموزد که گزینه ای جز « خوب » و « بد » وجود ندارد؛ آنان که نام شان در یکی از این دو ستون بر تخته سیاه نوشته نشده باشد ، « هیچ » اند و هرگز به حساب نمی آیند. و کدامین کیفر از « نادیده و هیچ انگاشته شدن » بر آدم و جاندار گران تر تمام می شود ؟

این گونه است که از همان سال های استوار شدن « منش » شخصیتی مان یاد می گیریم که « نمایش گرانه » در چشم باشیم و نادیده گرفته نشویم. و در این کوشش پیگیر برای « دیده شدن » و « به چشم آمدن » به « اعتماد به خویشتن » نیازمندیم. در این « دو نیم مداری » فراگیر ملی ، آنان تاب می آورند و سبقت می جویند که به خویشتن اعتماد و اطمینانی « بزرگ منشانه » و فانتزی یا هذیان گونه داشته باشند و دارندگان اعتماد به خویش شکننده و کم توان را سودایی در سر نمی تواند باشد. در این آوردگاه آن چه کمتر به چشم می آید ، همانا « خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) سازنده و خودشکوفا » ست.  بگذریم که همین اندک شمار هم نیم سده بعد در سایکوبیوگرافی ها « آشوب » نام می گیرند ! ما ایرانیان با پیوستاری از سیاه تا سپید بیگانه ایم؛ اگر به بام هفتم بهشت نتوانیم برویم ، همان به که ژرفای دوزخ بشتابیم !! همه چیز در دو سو مفهوم می یابد : خوب مطلق ؛ بد مطلق.

در این فرهنگ فراگیر ملی از دانش آموز مشتاق مهارت ناآموخته و پر سودای استراحت داده نشده مان   چه انتظار داریم ؟ نگاهی به مدیران و معاونان ادارات و وزارت خانه هامان بیندازیم و دانش آنان از « مهارت های زندگی » را سنجه ی ارزیابی این نوجوان شیدای دانشگاه قرار دهیم.

مگر به خود ما در دبستان و راهنمایی و دبیرستان از رازها و شیوه های کامیابی و سربلندی در زندگی پر فراز و فرود این دنیا چه آموزش داده شد. تنها یادمان دادند که از بر کنیم و با نیروی حافظه باز پس دهیم. کدامین آموزگار برای مان از « آفرینندگی ( خلاقیت ) و نبوغ » گفت ؟ مگر کسی برای خود این آموزگاران و دبیران ذره ای از چنین چیزهایی سخن بر زبان رانده بود ؟؟ ساعات آزمایشگاه بیشتر به شوخی و مسخره بازی می گذشت و زنگ هنر به وقت کشی و خمیازه سپری می شد؛ از درس انشا نمی گویم که نگفتن در این باره آبرومندانه ترین گزینه است. ما باید « دکتر » می شدیم ، « جراح قلب ، مغز یا هر دو  » !! اندک افرادی هم مجاز بودند « مهندس » شوند. بلندپروازان دارای « سرشت » شخصیتی جاه طلب و ماجراجو نیز سودای خلبانی شکاری – بمب افکن یا کارآگاهی داشتند. گزینه ی دیگری مباح و مجاز نبود.

دختری تیزهوش و تیزپرواز خودکشی کرده است. خبری تکان دهنده است ، اما آسان در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. این گونه خبرهای ناگوار دیگر سال هاست شگفتی آور نیست. آگاهان دلسوز مدت ها بود که از « چند دهه بحران آسیب های اجتماعی » سخن می گفتند، اما چه سود که در این سرزمین اهورایی آنان که مسئول « سلامت » و « امنیت » اجتماع اند ، به « درمان بهنگام » نیز نمی اندیشند ، تا چه رسد به « پیشگیری » که مدیران و مسئولان اصولا به کلی با آن بیگانه اند. افسوس که از بازیابی و پشتیبانی آسیب دیدگان نیز خبری نیست ! « پیشگیری اولیه ، ثانویه ، و ثالثیه » تنها در آزمون ها مفهوم می یابند !!

این برآمد اجتماع بیگانه و حتی کینه توز و ستیزه جو با « هوش » ، « پشتکار » ، « خودشکوفایی » ، « آفرینندگی و نوآوری » است. دختری خودکشی کرده است؛ پدر سوگوار و مادر داغدارش را به آرامش فرا خوانید. مگر اگر می ماند ، چه می شد؟ جز « فرو داشتن ( تحقیر ) » و « ناکامی » چه فرجام می یافت ؟؟

اگر به مهندسی می رفت یا علوم پایه ، همچون بیشتر نخبگان دیروز و امروز این حیطه رهسپار فرنگ می شد و اگر همچون ما پزشک و متخصص می شد ، می ماند و تن به سمبه و ساطور ناکامی و تحقیر مکرر می سپرد و همان راه گریز به فرنگ را هم نداشت.

پدر خرد شده و مادر فروپاشیده اش را به بردباری و شکیبایی فرا خوانید که من له شدگان و از دست رفتگان فراوانی در بادیه ی پر آز و جاه دانش و فرهنگ و هنر به چشم دیده ام. در حوزه ی پزشکی بسیار چشمگیرتر از دیگر دانش ها. چه کوشش های طاقت فرسا و گرانباری که در این راه به هدر رفته  و می روند.

به کجا چنین شتابان ؟!؟

دبیرستان ها زندگی از نوجوانان می ستانند و آموزشگاه ها شب و روز بر آنان تیره و تار می دارند تا آنان   شهریار و ملکه ی پیروز و شادکام کاخ روشن و سرشار از رفاه و خوشبختی شوند. کدامین کاخ ؟ کدامین رفاه ؟ این همه شتاب در پیشی گرفتن از یکدیگر به سان مسابقه ی « بن هور » به کدامین فرجام نیک و روشن پایان یافته است ؟!؟ دهه هاست که در تنوره ی دیو - کنکور – دانش آموزان همچون گلادیاتورهایی آشفته و پریشان از یکدیگر سبقت می جویند تا ناکامان را جز تحقیر ارمغان در پی نیاید و کامیابان با لختی استراحت به گردونه ی تنوره هایی گدازنده تر – آزمون دستیاری ( تخصص ) و کارشناسی ارشد و دکترا – سپرده شوند. در همه ی این دوره ها هم از آن چه خبری نیست ، « آفرینندگی ( خلاقیت ) » ، « شکوفایی » و « نوآوری » ست. ای کاش دست کم می شد به این سال « شکوفایی و نوآوری » امید بست. افسوس که آموزه های سی و پنج سال زندگی و سی سال دانش آموزی شام تا بامداد و بامداد تا شامگاهانم به جای امید ، حسرت و ناکامی می نشانند.

ساختار « آموزش و پرورش » ما باید به گونه ای بنیادین دگرگون شود؛ ساختار « فرهنگ و آموزش عالی » و « بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی » مان نیز. این همه تنش و اضطراب زایی و فشار و رنج و دشواری افکنی تاکنون چه دستاورد نیکویی در پی داشته است؟ کدامین گره را از زندگی روزمره ی اجتماع پر آفت و گزندمان گشوده است ؟؟ آیا وضعیت امروز دانش آموزان مدارس و دانشجویان دانشگاه های مان برآمد مستقیم راهبردنویسی های نادرست و راهکارگزینی های غیر منطقی این ساختارها نیست؟!؟

« ناکامی » و « نا امیدی » به جای شور و نشاط بر فضای مدارس و دانشگاه ها چیره شده است. بخی از آن به افزایش جمعیت یکباره و انفجار گونه ی آغاز دهه ی شصت بر می گردد؛ همه ی این « ناکامی » و « ناامیدی » با آن راهبرد ناآگاهانه توجیه شدنی نیست.

برآمد راهبرد گزینی های نادرست و راهکارنویسی های غیرمنطقی همین صفحه های حوادث این روزهاست. این رخدادهای ناگوار و دلخراش نه آسیب های اجتماعی ، که آیینه های اجتماع اند.

اجتماعی که هر خانواده ای اگر در وابستگان درجه نخستش فرد « وابسته ای ( معتادی ) » نباشد ، به آسانی می توان چنین بیماری را در وابستگان درجه دو آن سراغ گرفت. و « وابستگی ( اعتیاد ) » همچون خودکشی از افسردگی جدی و ژرف آمیخته به تنش و نگرانی و دلشوره ( اضطراب ) برمی آید؛که خود حاصل « خشم رو به خود و پیرامون » سر کشیده از « ناکامی » است.

دختری تیزهوش و تیزپرواز آسان از دست مان رفت. مگر آن نخبگان فراوانی که به امید اندکی « آزادی فردی   و امنیت حرفه ای » به فرنگ گریخته اند ، به گونه ای دیگر از دست مان نرفته اند ؟؟ کدامین وزیر و مدیر برای از دست نرفتن اینان راهبردی دوراندیشانه و راهکاری خردگرایانه گزیده و به مجلس سپرده است؟؟؟

هیچ آدمی بی دلیل مام میهن را ترک نکرده و از خانه و خانواده نبریده است. « فرار مغز ها » چه به برون ( فرنگ ) باشد و چه به درون ( افسردگی و ناکامی و خودکشی ) تنوره ای سوزان و پر گدازه نیاز دارد.تنوره ای که آتش آن برآمده از ناکامی ، تحقیر ، خشم ، درماندگی و بی چارگی ست.

می توان تنها به نگهداری مقام و منصب اداری و وزارتی اندیشید؛ می توان همه ی این رخدادها را به « پیک جمعیتی جوان » و « اجتماع در حال گذار » فرو کاست و آن ها را ناگزیر دانست ؛ می توان نابود شدن نوباوگان و از دست رفتن نخبگان را برآمد اختلالات اعصاب و روان و ویژگی های فردی – شخصیتی ایشان و کاستی های خانوادگی شان شناساند؛ ردیف نمودن مشتی واژگان تخصصی ، احتمالات تشخیصی ، تحلیل های بیکران روان کاوانه و تفسیرهای گوناگون روان شناسانه یا جامعه شناسانه دشوار نیست. رسانه ها سرشار از رونویسی اند ! از آفرینندگی و نوآوری جز اندکی به چشم و ذهن نمی نشیند.

   دختری تیزهوش آسان به دامان مرگی خودخواسته پرید. تیزپروازانه فرودی بد فرجام را برگزید.

بی گمان ویژگی های « سرشت » و « منش » شخصیت و ساختار « خلقی » او در این رویکرد نقش داشته است. اما او یگانه مقصر این رخداد ناگوار نبوده است.

کدام موسسه ی کنکور آگاه و دوراندیشی در روزهای آغازین و البته تعطیل سال نو - که تنها و جدا ماندن نوجوان از خانواده در این روزهای سراسر تعطیلی بسیار محتمل است  - « آزمون آزمایشی » برگزار می کند؟ آیا وزارت خانه های ناظر بر چنین موسساتی نباید با دوراندیشی چنین احتمالاتی را مد نظر خویش داشته باشند؟!؟

حال که قرار است کودکان مان را همچون گلادیاتورهایی آماده ی مرگ برای ورود به سانتریفوژهایی به نام مدارس تیزهوشان یا دبیرستان فرزانگان به رزمگاه برد ( شادکامی ) و باخت ( ناکامی ) رهسپار نماییم ، و پس از ورود بی درنگ  ذهن نوجوانان مان را به پدیده ی بیهوده ی غنی سازی حفظیات پراکنده و بی ثمر  و سبقت جویی و شتاب گیری نامعلوم بسپاریم ، بجاست که حضور منظم تیمی زبده از روان پزشکان ، روان شناسان و مددکاران کاردان را جزو ملزومات این سانتریفوژها به حساب آوریم تا شاهد این گونه رخدادهای ناگوار نباشیم. یک خودکشی برای ناکامی یک سال کنکور همه ی پیش دانشگاهی های یک دبیرستان تیزهوشان کافی ست. آرمان های بزرگ شتاب زده همواره آسان و شتابان از دست می روند !

خوشبختی و رفاه در « دکتر » و « مهندس » شدن نیست. شاید ، شاید روزی می توانست باشد؛ اکنون نیست ! نیک روزی و شادکامی در درست و دوراندیشانه و سازگار با توانایی های خویش زیستن است. زندگی شوخی ای زودگذر است که کامیاب بودن در آن مهارت هایی نیاز دارد؛ مهارت هایی که با آموزش های پیگیر و برنامه ریزی شده چندان دور و دشوار نیست. بی دلیل بر کودکان و نوجوانان مان روزگار تیره و تار نسازیم؛ به آنان بیاموزیم که امیدوارانه به فردا بنگرند اما انتظار بلندپروازانه و رویایی از خویش نداشته باشند؛ فاصله ی میان « واقعیت » و « حقیقت » را به آنان یاد دهیم؛ و نیز پیوستار خاکستری بین سیاه و سپید را تا میان دو روی سکه سرگردان و درمانده نشوند. بدانیم که این روزها کودکان و نوجوانان مان از سرگردانی و بیکاری و رنج مکرر پزشکان و فرنگ گریزی مهندسان و دانش وران و بی چارگی و درماندگی اهل فرهنگ و هنر به خوبی آگاهند و از این رو در یک سطح از افسردگی ، ناامیدی و درماندگی آموخته شده ی پایه شناور و غوطه ورند.

رقابت و سبقت جویی علمی در کنکور و آزمون های در پی آن – همچون کارشناسی ارشد ، دکترا ، دستیاری ، دانش نامه و ...... – سال هاست که فردایی روشن و بامدادی شیرین برای نوجوانان و جوانان ایران زمین پدید نیاورده است و به جای آرامش و شادکامی ، برای شان اضطراب ، ناکامی و درماندگی به ارمغان آورده است.

دانش آموختن تا بالاترین جایگاه ها نیز هم چون دیگر گام های زندگی « هدف » و « اصل زندگی » نیست،