
روح نا آرام بهرام پشتیبان
دکتر بهنام اوحدی
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه
نیست
در حق ما هر چه گوید , جای هیچ
اکراه نیست
بر در می خانه رفتن کار یکرنگان
بود
خود فروشان را به کوی می فروشان
راه نیست
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم
است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
( حافظ )
درباره ی بهرام بیضایی فراوان
نوشته اند. چه بنویسم که دیگران ننوشته باشند ؟؟
نمی خواهم نوشته ای روان شناختی
و با مخاطبی ویژه باشد که از این دست نوشته را هنگامه ای دیگر خواهم نوشت . در
بزرگداشت هفتادمین زادروز بزرگی این چنین , می خواهم ساده بنویسم , به سان آموزگار
دوست داشتنی و از دست رفته ی فیلم « رگبار ».
بهرام بیضایی را فراوان پاس
داشته اند و من دوست دارم که بیشتر او را به سبب « پاسخ گو و پشتیبان دردهای زمانه ی سرزمین خویش » بودن بستایم.هم
چون فردوسی و خیام و حافظ و آخوندزاده و صادق هدایت.
به باور من , مرگ یزدگرد بهترین
ساخته ی سینمایی بهرام بیضایی است. هر چند دارای ساختار و درون مایه ای تئاتری ست
و رگبار , باشو غریبه کوچک , شاید وقتی دیگر و سگ کشی هر یک درخششی فراموش نا شدنی
داشته و دارند. بی گمان دلیل این چیرگی « مرگ یزدگرد » توانمندی بالا و بی مانند
بهرام بیضایی در کار نمایش و نمایشنامه نویسی است.
بازی ها در این اثر درخشان و
ماندگار دست کم در سینمای ایران کم مانند است. تماشای همین یک اثر از بهرام بیضایی
افسوسی از ته دل را بر می آورد بر تاوانی که بهرام پشتیبان بر خودپرسشگری از هویت
و فردیت می پردازد و نیز فراموشی و غبار گرفتگی که دامان یاسمن آرامی بازیر
ماندگار این اثر را گرفت.
مرگ یزدگرد در زمانه ی خویش اثری
نه مدرن , کع پست مدرن است. با ساختاری اسطوره شکن و روایت ستیز که روایت رسمی و
دولتی تاریخ را به چالش می کشد و به بیان ابهامات و احتمالات تاریخی ممکن می
پردازد و زوایا و پیچیدگی های گوناگون چرایی و چگونگی واژگونی نظام پادشاهی ساسانی
را به دست تازیان پشمینه پوش شپش در آستین مرور می نماید.
آن چه در این اثر چشمگیر و
هویداست , دیالوگ های فخیم و گران مایه ی آن است که در چهارچوبی ادبی – تاریخی نوشته
شده و بر زبان بازیگران هنرمند آن رانده می شود.
شاید اگر کارگردانی دیگر جز
بهرام خودشکوفا , نظام دار و و وسواسی این اثر را آفریده بود , احتمال فراوانی
داشت که تبدیل به اثری تاریخ مصرف دار , نا ماندگار و شعار زده و ابزاری برای کینه
توزی و عقده گشایی نسبت به نظام پادشاهی واژگون شده ی آریامهری شود.
در سینما و سیمای این سرزمین
فرصت طلبان به ظاهر ژرف اندیش و روشنفکر فراوانند که ساخته ای را به فراخور زمانه
, دستمایه و دروازه ی شهرت , ثروت و قدرت نموده اند.
اما بهرام بیضایی – این پشتیبان
فرهنگ و هویت گمشده و از دست رفته – در میانه ی میدانگاه رزم و ستیز ناسیونالیزم
تندروانه و ناسیونالیزم ستیزی شتاب زده با ژرف اندیشی و شکیبایی ایستاده و ذهن
ایرانیان دگرگون خواه را به چالش می گیرد و برخلاف هم نسلان روشنفکر ( و شبه روشنفکر ) خود به مرداب قضاوت های راسخ و
حکم بر زبان راندن های استوار فرو نمی افتد. و این از تفاوت ساختار اندیشه و روان
بیضایی با دیگرروشنفکران و شبه روشنفکران خودشیفته مان است. فرسنگ ها فاصله میان
او و دیگران بی سبب نیست.
هنر بیضایی تنها پنهان نمودن
نماد و نشان و اسطوره و افسانه نیست.
بیماری همه گیر « کاوش برای کشف
نماد و شناخت اسطوره در آثار بیضایی » به پیش از آفرینش مرگ یزدگرد باز می گردد.
بیماری ای که به نادیده انگاشتن جلوه های درخشان و فراموش نا شدنی طنز اشک آۀود و
مزاح سیاه این روح نا آرام و نهاد شورشی در نمایشنامه ی « مجلس شبیه در ذکر مصائب
استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » می انجامد.
ما ایرانیان , هم میهنان خود را
در چهارچوب سرشت و سلیقه ی خود می خواهیم. این چنین است که خود آن چنان زندگی می
کنیم که دیگران می خواهند و می پسندند و نه آن گونه که خود دوست داریم.
اما نارسی سیزم ( خودشیفتگی )
خودشکوفا و رشد یافته ی بهرام بیضایی فراتر از اندیشه های نه تنها توده ی اجتماع ,
که قشر به ظاهر فرهیخته اما پوسته وار شبه روشنفکر ماست.
بهرام نا آرام , دانای بی کردار
نیست.ساختارهای ذهنی اسکیزوئید یک پژوهشگر به او این امکان و توان را بخشیده است
که دهه ها پیش تر و فرسنگ ها فراتر از اجتماع خشمگین ساده انگار بیندیشد و حافظه ی
تاریخی اش را پاس دارد.
این گونه است که بهرام نا آرام
پیش از همه با تامل و تدبیر لازم به سراغ پرونده ای وامانده می رود و به بیان
ناگفته ها می پردازد: « روایت نا گفته ی زنان ایران زمین » . بی آن که به وادی
ابتذال پذیر « فمینیزم افراطی و شتاب زده » بیفتد.
روایت بهرام پشتیبان از زن
ایرانی مورد نظرش , بیانی دیگر از همان زن اثیری صادق هدایت است. تا کی این آرزو
بر من فراهم آید تا به دیدار نسخه ی بهرام از لکاته و علویه ی صادق هدایت بروم ,
که یادگاری ماندگار برای عیرتی تاریخی ست.
و آیا تعارضات اودیپی و پیش
اودیپی – هراس ها و لرزه ها و دلشوره های اختگی – ما ایرانیان نیست که دیواری ستبر
در پیش روی چشمان و سدی سترگ در برابر گوش های مان بر پا می دارد تا دروازه های
ذهن مان بر علویه خانم و سنت الاقطاب باز گشوده نشود ؟!؟
ما همواره سنتی همیشگی را از
پدران و مادران به میراث برده ایم که جنسیت را در ذهن مان سانسور نماییم اما در
کردار بر آن پافشاری و اصرار ورزیم و وابسته و معتادش شویم و بدان وسواس یابیم.
نگاه بهرام پشتیبان به زن , نه
فقط در سایه ی اساطیر – آناهیتا یا ناهید – که نیز در پرتو تماشای مشکلات روزمره ی
تارا و رعنا و گلرخ و مانند آن ها شکل گرفته است.
بیضایی در نگاهش به زن شعار نمی
دهد و صد البته هم زن را ابزار گیشه نمی کند. این نام اوست که به گیشه اعتبار می
بخشد.بهرام نا آرام چون دیگر نا آرام های همرده اش برده و دربند شهوت و شهرت نبوده
و نیست.
روایت بیضایی , حدیث زن سده بیستمی ست که سال ها پیش تر از جنبش امروز زنان
پیشروی میهن مان بر زبان تارا فریاد می شود :
« من برای هر لقمه ای که می خورم
, کار می کنم. حتا برای نفسی که می کشم. زندگی من چه تعارفی دارد؟ چرا نباید بلند
بخندم ؟ »
بهرام پشتیبان , بسیار پیش از
جامعه شناسان دهه ی هفتاد , رنسانس آفرینی و دگرگون سازی نیمه ی آنیمایی اجتماع
عقب مانده , سنت زده و اسطوره ستای را درک کرده و پذیرفته است. پس این رسالت را هم
چون صلیب بی فرجامی ظاهری آثارش بر دوش می گیرد که به این چیرگی نیمه ی آنیمایی در
دگرگون ساختن اجتماع , چهارچوب و راستای درست و منطقی – هم خوان با فرهنگ و هویت
ملی از دست رفته – ببخشد.
تارا بسیار پیش از فمینیست های
نوین , درفش ستیز با سنت های جا افتاده ی جاهلی و نقش های جنسیتی کاملا پذیرفته
شده ی زن ایرانی را بر می افرازد و عنان اختیار زن را عیان و آشکار به خود او می
سپارد تا سرنوشت خویش را در چالش جبر ( بیولوژیک و اجتماعی ) و اختیاربرگزیند.
تارا دیگر آن زن فیلم « رگبار »
نیست که در اسارت جبرو خرافات می ماند و تن به تقدیر می سپارد و عاشق را فدای سنت
های خانوادگی و تعصب بی جای برادر می کند. رگبار درنامه ای ست بر حدیث تلخ و مکرر
انفعال و واپس زدگی زن ایرانی. زنی که او را به اختیار می خوانند و او چون از
آزادی می هراسد , از آن می گریزد و در بند جبر می ماند. رگبار تعزیه ای ست بر
خواسته های غریزی آنیمایی زن ایرانی که گرفتار مرگ در چنگال نادانی و غیرت –
بخوانیم : حسادت – آنیموسی نیمه ی چیره ی مردانه است. و چه زیبا هشیارانه و فراموش
نا شدنی در روزگار چیرگی تب بهروز وثوقی و فردین , خودشیفتگی خودشکوفای روح نا
آرام بهرام پشتیبان به سراغ پرویز فنی زاده می آورد تا با معصومیت فریاد بر آورد
که سرشت خودمدار و نهاد پرهیز گرا را در این سرزمین نباید سودا و آرزویی در ذهن
باشد که کامیابی و پیروزی و سربلندی ای برایش نخواهد بود, مگر پس از مرگ , اندکی !
نه تارا آن زن فروخورده و واپس
رفته ی رگبار نیست. او به جای بغض و اشک , فریاد در گلو و شمشیر در گاری دارد.
در آثار این روح نا آرام , جز «
عمو سیبیلو » و « سفر » , زن خود را پستو نشین کنج اندرونی نمی داند. بهرام
پشتیبان سال ها پیش از واژگونی نظام پادشاهی تجدد خواه به جنبش زنان اندیشیده
است.آن چنان که زن در « مرگ یزدگرد » , رو به مردان و نه در پناه ایشان , بی کمند
به کمر و بیدون شمشیر در مشت , فریاد بر می آورد که « من چه بگویم ای مردان !
شوهرم مردی پریشان است. آسیابانی که جز شوربختی برای خود چیزی در آسیابش آرد نکرد.
مردی پریشان از مردی , که در سرمای سرد و گرمای گرم جز آه و عرق بهره ای نداشت. »
تدبیر زن به کار می افتد تا مردی
را از مهلکه برهاند. هم چون ساتراپی که آرامگاه کورش از تازیان رهانید . هم چون آن
مادربزرگ خردمند مهربان یاس در پستان که این روزها روایتش را به تماشا نشستیم. هم
چون آن زن سالخورده ی نیک اندیش و نگاهبان خاندان در فیلم « مسافران » که پیش تر
دیده ایم.
این تدبیر در پاسداری از نظام و
مرد خانواده را در « سگ کشی » و نیز « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و
همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر می بینیم. زنی که خودش را در پای شوهری
شیاد و شهوت پرست فدا می کند و تنها پس از گذر از هفت خوانی بد فرجام تر از هفت
خوان رستم به دانایی و پختگی می رسد. آری در این سرزمین خورشید باید زجر زمانه
کشید تا واقعیت های تلخ جایگزین سودا ها و آرزوهای خام جوانی شوند و عنصر نوشتن و
هنر آبدیده از کوره ی زندگی در این اجتماع ده خون صد روی هزار رنگ بدر آید.
و چه زیبا روایت شد این کوشش
همیشگی زنان در کار تدبیر بی چاره ی مردان در نمایش فراموش نا شدنی « مجلس شبیه در
ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » , آن هنگام که رخشید
فرزین هراسان و نگران بر سر قرار ها می رفت تا شاید مرد را از چنگال کابوس های
شبانه و روزانه اش برهاند که نشد !
در هنگامه ای که هر پرواز می
تواند آغاز سقوطی باشد & با آن صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما
که در پایان « سقوط » را حتمی می دانست.
در روزگارانی که استاد نامدار
روان کاوی – آن روان درمانگر بینش مدار – به جای آن که هراس ناخود آگاه , کابوس ها
و بی چارگی ها را مرهم نهد , توانمندی و آموزه های خود را در ربودن رخشید از کف
نوید به کار می گیرد تا با کام دل گرفتن از او , گوهری دیگر به گرد آورده ی زنان
ربوده از شوهر خویش بیفزاید.
چه اثر گذار و پر معنا بود این
تجربه های شخصی برخی زنان تدبیر مدار و چاره اندیش از مطب استاد نامدار روان کاوی
سرزمین مان که با همان صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما , این بار
از گلو و کالبد منشی جناب روانکاو ما را به پستی ها و پلیدی های عیان و پنهان این
سرزمین پر آفت و گزند هشیار می ساخت.
« بر کدامین شاخه بیاویزم قبای
ژنده ی خویش را » ؟!؟
ساختار پست مدرن اسطوره شکن و
روایت ستیز « مرگ یزدگرد » در « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش
مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر تکرار می شود و روایت رسمی و دولتی تاریخ را
بار دیگر به چالش می کشد. این بار بدون ابهامات و احتمالات , رک , صریح و پوست
کنده و نه در پوشش استعاره و یا دستمایه قرار دادن نماد و نشان و افسانه و اسطوره
که هنر و زبدگی بهرام نا آرام است.
و جای شگفتی ندارد که قشر شبه
روشنفکر اسیر سمبل , استعاره و اسطوره به ستیز و چالش با این اثر ماندگار و استوار
پرداخته اند که دستمایه و ابزاری برای رونق بازار بحث های به ظاهر ذهنی روشنفکری و
به واقع لاس زنی و جنگ و گریز های اروتیک شهوت مدار برخی کافه نشین های آن چنانی
پدید نیاورده است. هم چون « مرگ یزدگرد » که در گرداب هایل و پر هیاهوی سال های
آغازین نظام نوین به اثری پوسته ای , شعار زده و فرومایه تبدیل نشد و در وادی نا
فرجام عقده گشایی و کینه توزی نتاخت.
« مجلس
شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » ابزارانتقام نشد.
بهرام نا آرام با ژرف اندیشی و
شکیبایی بر خشمی گران و بغضی فرو خورده , با همان دید و نگاه پژوهشگرانه ی فرهنگی –
اجتماعی , به نقد و ارزیابی کابوس های زندگی روزمره ی جمعی از شهروندان پرداخت.
طنز اشک آلود را به مزاحی سیاه و نه هجو کشاند. او بیش از « چگونگی » , به « چیستس
» رخدادهایی تلخ از تاریخ معاصر پرداخت و چون بیشتر سینماگران و هنرمندان و
روشنفکران به شعار دادن بسنده ننمود.
او شخصیت از دست رفتگان را نیز
با گزافه گویی نپرداخت. بهرام نشان دادکه زایش و نیستی همزادان هم و در پی
یکدیگرند. همان گونه که سپیده از دل شب سر برون می آورد و دوباره سپیدی به سیاهی
می انجامد.
پیش از زاده شدن من و نسل من ,
آن گوهر رانده شده از میهن – غلامحسین ساعدی – از همین واپس زده شده ها و انکار
گشته ها برای مان به ارمغان آورده بود. هر چند احساس مدارانه تر از بهرام استوار و
نظام دار.
آن چه بهرام بیضایی بیش از زن بر
آن در فیلم ها و نمایشنامه هایش در همه ی این سال ها روایت نموده و کمتر دیده شده
است , « هویت تاریخی گمشده » و « فردیت » ما ایرانیان است. از این رو او به فردوسی
, خیام , حافظ , آخوند زاده و صادق هدایت می ماند.
او در جست و جوی همین هویت گمشده
و از دست رفته ی تاریخی مان است که « چریکه تارا » و « مرگ یزدگرد » را بر می
افرازد و « طومار شیخ شرزین » و « دیباچه نوین شاهنامه » و .... را می آفریند.
آن چنا که صادق هدایت افزون بر «
زنی که مردش را گم کرد » , « مازیار » , « پروین دختر ساسان » , « اصفهان نصف جهان
» , « علویه خانم » , « داش آکل » , « سه قطره خون » , « بوف کور » , « حاجی آقا »
, « س گ ل ل » , « تاریکخانه » و « سگ ولگرد » و .... را می آفریند.
او هم چون صادق هدایت با نهادی
وسواسی و نظام مند , روشنفکری راستین و راسخ است که به « کار واقعی روشنفکری » و «
توسعه ی فرهنگی » بیش از کامیابی در جشنواره های فرنگی می پردازد. آفرینندگی و
سازندگی بهرام بیضایی در جست و جوی ریشه های عقب ماندگی ما ایرانیان صرف شد و از
این رو کارنامه ی سینمایی او چون برگمان پر شمار نشد , تا ه جای نود فیلم تنها نه
فیلم ساخته باشد.
او گناه « خود پرسشگری » را برخود هموار ساخت و از پرداخت تاوان بابت
کاوش در چیستی و چرایی و چگونگی راز سرگردانی ما ایرانیان نهراسید. باشد که
روشنفکران و شبه روشنفکران میهن مان این گونه باشند !
من در اشتیاق خواند فیلم نامه ای
که این روح نا آرام بر پایه ی زندگی و اندیشه ی صادق هدایت نوشته , شکیبا و بردبار
خواهم ماند که نمایشنامه ها و فیلم نامه های بهرام پشتیبان را دگر روز دیگران
خواهند ساخت. هر چند او و ما دیگرنباشیم.
اما آیا آن زمان , این فیلم ها بهنگام و پاسخ گوی دردهای زمانه ی خویش خواهند بود ؟؟

























