تبليغاتX
شرمگاه

شرمگاه

نادانی آغاز گمراهی ست





روح نا آرام بهرام پشتیبان


 

دکتر بهنام اوحدی


 

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید , جای هیچ اکراه نیست

بر در می خانه رفتن کار یکرنگان بود

خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 ( حافظ ) 

 

درباره ی بهرام بیضایی فراوان نوشته اند. چه بنویسم که دیگران ننوشته باشند ؟؟

نمی خواهم نوشته ای روان شناختی و با مخاطبی ویژه باشد که از این دست نوشته را هنگامه ای دیگر خواهم نوشت . در بزرگداشت هفتادمین زادروز بزرگی این چنین , می خواهم ساده بنویسم , به سان آموزگار دوست داشتنی و از دست رفته ی فیلم « رگبار ».

بهرام بیضایی را فراوان پاس داشته اند و من دوست دارم که بیشتر او را به سبب « پاسخ گو و پشتیبان دردهای زمانه ی سرزمین خویش » بودن بستایم.هم چون فردوسی و خیام و حافظ و آخوندزاده و صادق هدایت.

به باور من , مرگ یزدگرد بهترین ساخته ی سینمایی بهرام بیضایی است. هر چند دارای ساختار و درون مایه ای تئاتری ست و رگبار , باشو غریبه کوچک , شاید وقتی دیگر و سگ کشی هر یک درخششی فراموش نا شدنی داشته و دارند. بی گمان دلیل این چیرگی « مرگ یزدگرد » توانمندی بالا و بی مانند بهرام بیضایی در کار نمایش و نمایشنامه نویسی است.

بازی ها در این اثر درخشان و ماندگار دست کم در سینمای ایران کم مانند است. تماشای همین یک اثر از بهرام بیضایی افسوسی از ته دل را بر می آورد بر تاوانی که بهرام پشتیبان بر خودپرسشگری از هویت و فردیت می پردازد و نیز فراموشی و غبار گرفتگی که دامان یاسمن آرامی بازیر ماندگار این اثر را گرفت.

مرگ یزدگرد در زمانه ی خویش اثری نه مدرن , کع پست مدرن است. با ساختاری اسطوره شکن و روایت ستیز که روایت رسمی و دولتی تاریخ را به چالش می کشد و به بیان ابهامات و احتمالات تاریخی ممکن می پردازد و زوایا و پیچیدگی های گوناگون چرایی و چگونگی واژگونی نظام پادشاهی ساسانی را به دست تازیان پشمینه پوش شپش در آستین مرور می نماید.

آن چه در این اثر چشمگیر و هویداست , دیالوگ های فخیم و گران مایه ی آن است که در چهارچوبی ادبی – تاریخی نوشته شده و بر زبان بازیگران هنرمند آن رانده می شود.

شاید اگر کارگردانی دیگر جز بهرام خودشکوفا , نظام دار و و وسواسی این اثر را آفریده بود , احتمال فراوانی داشت که تبدیل به اثری تاریخ مصرف دار , نا ماندگار و شعار زده و ابزاری برای کینه توزی و عقده گشایی نسبت به نظام پادشاهی واژگون شده ی آریامهری شود.

در سینما و سیمای این سرزمین فرصت طلبان به ظاهر ژرف اندیش و روشنفکر فراوانند که ساخته ای را به فراخور زمانه , دستمایه و دروازه ی شهرت , ثروت و قدرت نموده اند.

اما بهرام بیضایی – این پشتیبان فرهنگ و هویت گمشده و از دست رفته – در میانه ی میدانگاه رزم و ستیز ناسیونالیزم تندروانه و ناسیونالیزم ستیزی شتاب زده با ژرف اندیشی و شکیبایی ایستاده و ذهن ایرانیان دگرگون خواه را به چالش می گیرد و برخلاف هم نسلان روشنفکر ( و شبه روشنفکر ) خود به مرداب قضاوت های راسخ و حکم بر زبان راندن های استوار فرو نمی افتد. و این از تفاوت ساختار اندیشه و روان بیضایی با دیگرروشنفکران و شبه روشنفکران خودشیفته مان است. فرسنگ ها فاصله میان او و دیگران بی سبب نیست.

هنر بیضایی تنها پنهان نمودن نماد و نشان و اسطوره و افسانه نیست.

بیماری همه گیر « کاوش برای کشف نماد و شناخت اسطوره در آثار بیضایی » به پیش از آفرینش مرگ یزدگرد باز می گردد. بیماری ای که به نادیده انگاشتن جلوه های درخشان و فراموش نا شدنی طنز اشک آۀود و مزاح سیاه این روح نا آرام و نهاد شورشی در نمایشنامه ی « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » می انجامد.

ما ایرانیان , هم میهنان خود را در چهارچوب سرشت و سلیقه ی خود می خواهیم. این چنین است که خود آن چنان زندگی می کنیم که دیگران می خواهند و می پسندند و نه آن گونه که خود دوست داریم.

اما نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) خودشکوفا و رشد یافته ی بهرام بیضایی فراتر از اندیشه های نه تنها توده ی اجتماع , که قشر به ظاهر فرهیخته اما پوسته وار شبه روشنفکر ماست.

بهرام نا آرام , دانای بی کردار نیست.ساختارهای ذهنی اسکیزوئید یک پژوهشگر به او این امکان و توان را بخشیده است که دهه ها پیش تر و فرسنگ ها فراتر از اجتماع خشمگین ساده انگار بیندیشد و حافظه ی تاریخی اش را پاس دارد.

این گونه است که بهرام نا آرام پیش از همه با تامل و تدبیر لازم به سراغ پرونده ای وامانده می رود و به بیان ناگفته ها می پردازد: « روایت نا گفته ی زنان ایران زمین » . بی آن که به وادی ابتذال پذیر « فمینیزم افراطی و شتاب زده » بیفتد.

روایت بهرام پشتیبان از زن ایرانی مورد نظرش , بیانی دیگر از همان زن اثیری صادق هدایت است. تا کی این آرزو بر من فراهم آید تا به دیدار نسخه ی بهرام از لکاته و علویه ی صادق هدایت بروم , که یادگاری ماندگار برای عیرتی تاریخی ست.

و آیا تعارضات اودیپی و پیش اودیپی – هراس ها و لرزه ها و دلشوره های اختگی – ما ایرانیان نیست که دیواری ستبر در پیش روی چشمان و سدی سترگ در برابر گوش های مان بر پا می دارد تا دروازه های ذهن مان بر علویه خانم و سنت الاقطاب باز گشوده نشود ؟!؟

ما همواره سنتی همیشگی را از پدران و مادران به میراث برده ایم که جنسیت را در ذهن مان سانسور نماییم اما در کردار بر آن پافشاری و اصرار ورزیم و وابسته و معتادش شویم و بدان وسواس یابیم.

نگاه بهرام پشتیبان به زن , نه فقط در سایه ی اساطیر – آناهیتا یا ناهید – که نیز در پرتو تماشای مشکلات روزمره ی تارا و رعنا و گلرخ و مانند آن ها شکل گرفته است.

بیضایی در نگاهش به زن شعار نمی دهد و صد البته هم زن را ابزار گیشه نمی کند. این نام اوست که به گیشه اعتبار می بخشد.بهرام نا آرام چون دیگر نا آرام های همرده اش برده و دربند شهوت و شهرت نبوده و نیست.

روایت بیضایی , حدیث زن سده بیستمی ست که سال ها پیش تر از جنبش امروز زنان پیشروی میهن مان بر زبان تارا فریاد می شود :

« من برای هر لقمه ای که می خورم , کار می کنم. حتا برای نفسی که می کشم. زندگی من چه تعارفی دارد؟ چرا نباید بلند بخندم ؟ »

بهرام پشتیبان , بسیار پیش از جامعه شناسان دهه ی هفتاد , رنسانس آفرینی و دگرگون سازی نیمه ی آنیمایی اجتماع عقب مانده , سنت زده و اسطوره ستای را درک کرده و پذیرفته است. پس این رسالت را هم چون صلیب بی فرجامی ظاهری آثارش بر دوش می گیرد که به این چیرگی نیمه ی آنیمایی در دگرگون ساختن اجتماع , چهارچوب و راستای درست و منطقی – هم خوان با فرهنگ و هویت ملی از دست رفته – ببخشد.

تارا بسیار پیش از فمینیست های نوین , درفش ستیز با سنت های جا افتاده ی جاهلی و نقش های جنسیتی کاملا پذیرفته شده ی زن ایرانی را بر می افرازد و عنان اختیار زن را عیان و آشکار به خود او می سپارد تا سرنوشت خویش را در چالش جبر ( بیولوژیک و اجتماعی ) و اختیاربرگزیند.

تارا دیگر آن زن فیلم « رگبار » نیست که در اسارت جبرو خرافات می ماند و تن به تقدیر می سپارد و عاشق را فدای سنت های خانوادگی و تعصب بی جای برادر می کند. رگبار درنامه ای ست بر حدیث تلخ و مکرر انفعال و واپس زدگی زن ایرانی. زنی که او را به اختیار می خوانند و او چون از آزادی می هراسد , از آن می گریزد و در بند جبر می ماند. رگبار تعزیه ای ست بر خواسته های غریزی آنیمایی زن ایرانی که گرفتار مرگ در چنگال نادانی و غیرت – بخوانیم : حسادت – آنیموسی نیمه ی چیره ی مردانه است. و چه زیبا هشیارانه و فراموش نا شدنی در روزگار چیرگی تب بهروز وثوقی و فردین , خودشیفتگی خودشکوفای روح نا آرام بهرام پشتیبان به سراغ پرویز فنی زاده می آورد تا با معصومیت فریاد بر آورد که سرشت خودمدار و نهاد پرهیز گرا را در این سرزمین نباید سودا و آرزویی در ذهن باشد که کامیابی و پیروزی و سربلندی ای برایش نخواهد بود, مگر پس از مرگ , اندکی !

نه تارا آن زن فروخورده و واپس رفته ی رگبار نیست. او به جای بغض و اشک , فریاد در گلو و شمشیر در گاری دارد.

در آثار این روح نا آرام , جز « عمو سیبیلو » و « سفر » , زن خود را پستو نشین کنج اندرونی نمی داند. بهرام پشتیبان سال ها پیش از واژگونی نظام پادشاهی تجدد خواه به جنبش زنان اندیشیده است.آن چنان که زن در « مرگ یزدگرد » , رو به مردان و نه در پناه ایشان , بی کمند به کمر و بیدون شمشیر در مشت , فریاد بر می آورد که « من چه بگویم ای مردان ! شوهرم مردی پریشان است. آسیابانی که جز شوربختی برای خود چیزی در آسیابش آرد نکرد. مردی پریشان از مردی , که در سرمای سرد و گرمای گرم جز آه و عرق بهره ای نداشت. »

تدبیر زن به کار می افتد تا مردی را از مهلکه برهاند. هم چون ساتراپی که آرامگاه کورش از تازیان رهانید . هم چون آن مادربزرگ خردمند مهربان یاس در پستان که این روزها روایتش را به تماشا نشستیم. هم چون آن زن سالخورده ی نیک اندیش و نگاهبان خاندان در فیلم « مسافران » که پیش تر دیده ایم.

این تدبیر در پاسداری از نظام و مرد خانواده را در « سگ کشی » و نیز « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر می بینیم. زنی که خودش را در پای شوهری شیاد و شهوت پرست فدا می کند و تنها پس از گذر از هفت خوانی بد فرجام تر از هفت خوان رستم به دانایی و پختگی می رسد. آری در این سرزمین خورشید باید زجر زمانه کشید تا واقعیت های تلخ جایگزین سودا ها و آرزوهای خام جوانی شوند و عنصر نوشتن و هنر آبدیده از کوره ی زندگی در این اجتماع ده خون صد روی هزار رنگ بدر آید.

و چه زیبا روایت شد این کوشش همیشگی زنان در کار تدبیر بی چاره ی مردان در نمایش فراموش نا شدنی « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » , آن هنگام که رخشید فرزین هراسان و نگران بر سر قرار ها می رفت تا شاید مرد را از چنگال کابوس های شبانه و روزانه اش برهاند که نشد !

در هنگامه ای که هر پرواز می تواند آغاز سقوطی باشد & با آن صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما که در پایان « سقوط » را حتمی می دانست.

در روزگارانی که استاد نامدار روان کاوی – آن روان درمانگر بینش مدار – به جای آن که هراس ناخود آگاه , کابوس ها و بی چارگی ها را مرهم نهد , توانمندی و آموزه های خود را در ربودن رخشید از کف نوید به کار می گیرد تا با کام دل گرفتن از او , گوهری دیگر به گرد آورده ی زنان ربوده از شوهر خویش بیفزاید.

چه اثر گذار و پر معنا بود این تجربه های شخصی برخی زنان تدبیر مدار و چاره اندیش از مطب استاد نامدار روان کاوی سرزمین مان که با همان صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما , این بار از گلو و کالبد منشی جناب روانکاو ما را به پستی ها و پلیدی های عیان و پنهان این سرزمین پر آفت و گزند هشیار می ساخت.

« بر کدامین شاخه بیاویزم قبای ژنده ی خویش را » ؟!؟

ساختار پست مدرن اسطوره شکن و روایت ستیز « مرگ یزدگرد » در « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر تکرار می شود و روایت رسمی و دولتی تاریخ را بار دیگر به چالش می کشد. این بار بدون ابهامات و احتمالات , رک , صریح و پوست کنده و نه در پوشش استعاره و یا دستمایه قرار دادن نماد و نشان و افسانه و اسطوره که هنر و زبدگی بهرام نا آرام است.

و جای شگفتی ندارد که قشر شبه روشنفکر اسیر سمبل , استعاره و اسطوره به ستیز و چالش با این اثر ماندگار و استوار پرداخته اند که دستمایه و ابزاری برای رونق بازار بحث های به ظاهر ذهنی روشنفکری و به واقع لاس زنی و جنگ و گریز های اروتیک شهوت مدار برخی کافه نشین های آن چنانی پدید نیاورده است. هم چون « مرگ یزدگرد » که در گرداب هایل و پر هیاهوی سال های آغازین نظام نوین به اثری پوسته ای , شعار زده و فرومایه تبدیل نشد و در وادی نا فرجام عقده گشایی و کینه توزی نتاخت.

  « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » ابزارانتقام نشد.

بهرام نا آرام با ژرف اندیشی و شکیبایی بر خشمی گران و بغضی فرو خورده , با همان دید و نگاه پژوهشگرانه ی فرهنگی – اجتماعی , به نقد و ارزیابی کابوس های زندگی روزمره ی جمعی از شهروندان پرداخت. طنز اشک آلود را به مزاحی سیاه و نه هجو کشاند. او بیش از « چگونگی » , به « چیستس » رخدادهایی تلخ از تاریخ معاصر پرداخت و چون بیشتر سینماگران و هنرمندان و روشنفکران به شعار دادن بسنده ننمود.

او شخصیت از دست رفتگان را نیز با گزافه گویی نپرداخت. بهرام نشان دادکه زایش و نیستی همزادان هم و در پی یکدیگرند. همان گونه که سپیده از دل شب سر برون می آورد و دوباره سپیدی به سیاهی می انجامد.

پیش از زاده شدن من و نسل من , آن گوهر رانده شده از میهن – غلامحسین ساعدی – از همین واپس زده شده ها و انکار گشته ها برای مان به ارمغان آورده بود. هر چند احساس مدارانه تر از بهرام استوار و نظام دار.

آن چه بهرام بیضایی بیش از زن بر آن در فیلم ها و نمایشنامه هایش در همه ی این سال ها روایت نموده و کمتر دیده شده است , « هویت تاریخی گمشده » و « فردیت » ما ایرانیان است. از این رو او به فردوسی , خیام , حافظ , آخوند زاده و صادق هدایت می ماند.

او در جست و جوی همین هویت گمشده و از دست رفته ی تاریخی مان است که « چریکه تارا » و « مرگ یزدگرد » را بر می افرازد و « طومار شیخ شرزین » و « دیباچه نوین شاهنامه » و .... را می آفریند.

آن چنا که صادق هدایت افزون بر « زنی که مردش را گم کرد » , « مازیار » , « پروین دختر ساسان » , « اصفهان نصف جهان » , « علویه خانم » , « داش آکل » , « سه قطره خون » , « بوف کور » , « حاجی آقا » , « س گ ل ل » , « تاریکخانه » و « سگ ولگرد » و .... را می آفریند.

او هم چون صادق هدایت با نهادی وسواسی و نظام مند , روشنفکری راستین و راسخ است که به « کار واقعی روشنفکری » و « توسعه ی فرهنگی » بیش از کامیابی در جشنواره های فرنگی می پردازد. آفرینندگی و سازندگی بهرام بیضایی در جست و جوی ریشه های عقب ماندگی ما ایرانیان صرف شد و از این رو کارنامه ی سینمایی او چون برگمان پر شمار نشد , تا ه جای نود فیلم تنها نه فیلم ساخته باشد.

او گناه « خود پرسشگری » را برخود هموار ساخت و از پرداخت تاوان بابت کاوش در چیستی و چرایی و چگونگی راز سرگردانی ما ایرانیان نهراسید. باشد که روشنفکران و شبه روشنفکران میهن مان این گونه باشند !

من در اشتیاق خواند فیلم نامه ای که این روح نا آرام بر پایه ی زندگی و اندیشه ی صادق هدایت نوشته , شکیبا و بردبار خواهم ماند که نمایشنامه ها و فیلم نامه های بهرام پشتیبان را دگر روز دیگران خواهند ساخت. هر چند او و ما دیگرنباشیم.

اما آیا آن زمان , این فیلم ها بهنگام  و پاسخ گوی دردهای زمانه ی خویش خواهند بود ؟؟  


 


 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:14  توسط دکتر بهنام اوحدی 




نمایش گر دلهره های سپری نا شده ی روزگار

 

 

 

( نگاهی به سوغات تابستانی دون ژوان گستاخ سوئدی )

 

 

 

دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

www.iranbod.com

 

 

 

از برگمان نوشتن آسان است و آسان نیست.

 

آسان است , چرا که بسیاری نکات درباره ی او گفته و نوشته شده و آسان نیست , از آن جا که هر بیان و دیدگاه نوینی چالش ساز خواهد شد که او هم چون دیگر نامداران جهان دلبستگان و دوست دارانی شیفته و شیدا دشته و داارد.

 

برگمان فیلم های پر شماری ساخته و نمایشنامه های فراوانی را بر صحنه ی تئاتر برده است. او پر کار بود اما از دلخوشی و امیدواری به آینده – چون دیگر آدمیان هایپر تایمیک – بی بهره بود. این گونه است که شاید هم چون بیشتر هنرمندان باید به او نیز به سان یک فرد سیکلو تایمیک بر بنیاد چند ویژگی پر رنگ شخصیتی آمیخته به هم – نارسی سیستیک ( خودشیفته ) , اسکیزوئید ( تنهایی گزین ) , وسواسی ( نظام مند ) و دپرسیو ( افسرده ) و شاید اندکی سادو مازوخیستیک ( آزارگر – آزارخواه ) – نگریست.

 

سیکلو تایمیکی که در واپسین سال های زندگی اش در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی خود در جزیره ی فارو جدایی گزید و آرام گرفت. دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هیچ گاه برگمان را رها ننمود مگر آن گاه که در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی اش به سینما و فانوس خیال کودکی اش پناه می برد.

 

فیلم های برگمان همه از همین دلهره ها و دلشوره ها سرچشمه گرفته اند. دلهره ها و دلشوره هایی که سرنوشت در نهاد و سرشت نا آرام برگمان مضطرب به امانت گذاشت تا او برای مایه ی جنبش و پویایی و کند و کاو شود. برگمان این گونه فانوس و ناقوسی برای انسان سده ی بیستم شد. و چه آشکار می توان این دلهره ها و دلشوره ( اضطراب ) ها را در روایت زندگی آدم های فیلم های برگمان به تماشا نشست.

 

فیلم های برگمان در بیان رنج ها و دشواری های آدم های سده ی بیستم است , هر چند هم چون « مهر هفتم » این آدم را به دل داستان های پوشیده و تاریک تاریخ ببرد و انسان خسته از دو جنگ جهانی را در چهارچوب شوالیه ی گریزان از جنگ های صلیبی به تصویر کشد.

 

این چیرگی اندوه , نا امیدی و بد بینی در « مهر هفتم » , « پرسونا » , « سکوت » , « توت فرنگی های وحشی » , « نور زمستانی » , « چشمه ی باکره » , « از ورای آینه ی تاریک » , « شرم » و « ساعت گرگ و میش » نمایان تر است.

 

برگمان راوی مرگ بود. حضور« هراس از مرگ » در نهاد آفریننده ی این آثار کاملن هویداست و البته « هراس از مرگ » یگانه دلهره و دلشوره ( اضطراب ) او نبوده است. سرنوشت در نهاد و ساختار اینگمار , اضطراب های بیشتری به یادگار گذاشته بود !

 

اضطراب اختگی نه تنها در نماهای گوناگون بسیاری از فیلم های برگمان چشمگیر است , بلکه در زندگی خصوصی و روزمره ی او نیز جایگاهی آشکار دارد.آن که او را « کارگردان زنان چیره » نامیده اند , درست به سان یک دون ژوان در رها کردن زنان دلبندش شهرتی ویژه و جایگاهی جهانی داشت. شش بار به طور رسمی ازدواج کرد و نه فرزند قانونی داشت. آیا این رویکرد اروتیک , عصیانی استوار در برابر آموزش و پرورش سخت گیرانه و مستبدانه ی پدر تنی و روحانی و تزریق پاکدامنی و پرهیزگاری و به بهشت اجباری هل دادن او نبود ؟!؟

 

روایت تضاد و تقابل نیکی و بدی , زشتی و زیبایی , تیره روزی و رستگاری و باورهای اهریمنی و اهورایی در فیلم های برگمان بیش از آن که بنیادی مذهبی و متافیزیکی داشته باشد , ساختاری روان کاوانه دارد.

 

به یاد داشته باشیم که دوران زندگی برگمان , روزگار چیرگی روان کاوی فرویدی و یونگی بر گیتی بوده و این چیرگی گریبان ذهن و اندیشه ی برگمان , برسون , درایر , هیچکاک و بسیاری دیگر را رها و آزاد نگذاشته است.

 

جالب آن جاست که برگمان هم چون آموزه های پدر که در فیلم های نخست خود آن ها را به چالش کشید , در « پرسونا » نیز گستاخانه و دلاورانه , بنیادهای ارتباطی در برخورد روانکاو با مراجع را در چهار چوب طنزی گزنده و تلخ به کشمکش و ریشخند گرفت.

 

برگمان هر بار خود در پی بی قراری و نا آرامی نهاد پر تنشش , شوریده حال , به عشق و آمیزشی شیدا گونه و نوین پناه می برد و در برخی فیلم هایش نیز همین عشق ژرف نا افلاطونی را گریزگاه تنگناهای آدمی و مایه ی رهایی او از گره های زندگی روزمره می شناساند.

 

او روایت گر و نمایانگر « تنهایی » دلهره آور آدم ها بود. این دلهره و « هراس جدایی » در بسیاری از کلوزآپ های نام آور برگمان هویداست , که در واقع کوششی برای نزدیک شدن به دلهره ها و دغدغه های زیر پوست و گوشت و خون کاراکترهای این فیلم ها ست که در سرسام زندگی روزمره نادیده گرفته می شوند و یا دیده شده اما شتابان از یاد می گریزند.

 

نگاه هستی شناسانه ی برگمان آمیخته به بی هودگی و بی معنایی زندگی بود که از آگاهی به واقعیت آدمی در گیتی در پی دو جنگ جهانی حاصل شده بود. این گونه برگمان پر دلهره و دلشوره ( اضطراب ) رو به عصیان و شوریدگی گذاشت و هرج و مرجی مدرن و ماجراجویانه را در سینما در پی گرفت. این درون مایه ی آشوب ناک , چه در مضمون و محتوا و چه در فرآیند سینمای برگمان چشمگیر است.

 

نور پردازی های وهم آمیز گوتیک و نماهای رویایی سورئال , با زیر ساخت های تئاتری و نمایشنامه ای , در پس زمینه ای از اروتیسیزم سادومازوخیستیک سیاه و سپید به سینما ی برگمان جلوه ای درخشان و از یاد نرفتنی بخشیده اند.

 

چشم اندازهای سرزمین یخ و برف – سوئد و سواحل اسکاندیناوی – به ما از دلبستگی رمانتیک برگمان به آن ها خبر می دهد. سرزمینی که سپیدی راز گونه و ایلوژن آفرین شب های تابستانش برای برگمان , فانتزی ( خیال ) آفرین بود. برگمان رویا پردازی ها و خیال بافی هایش را « بیماری ذهنی » ای می پنداشت که بنیادهای فیلم هایش را آفریده اند.

 

جزئیات نمایشی و نماد و نشان های سینمای برگمان به باور من , از همین رویاهای شبه توهمی در مرز خواب و بیداری – توهمات بهنجار هیپنوگوژیگ – او در شب های روشن و سپید تابستان های سرزمین یخ و برف سرچشمه گرفته است.

 

او معنای زندگی و کند و کاو چیستی و چرایی آن را در خیال بارها مرور می کرد بلکه به پیمانه ی خود بتواند از درد و رنج و اندوه و نا امیدی آدمیان بکاهد.

 

بدین ترتیب , برگمان اکسپرسیونیزم خیال پردازانه ی نیمه ی نخست سده ی بیستم را برای بیان پرسش های ذهنی اش برگزید تا به شک بشری غنا و درخششی ستایش آمیز ببخشد.برگمان را هنر مندی « مذهبی » خوانده اند اما او بیش از آن که هنر مندی مذهبی باشد , پرسشگری « فلسفی » است که درون مایه های فراوانی از اجتماع مرگ زده ی پس از دو جنگ جهان گستر نخست و دوم داشته و نیز بنیادهای بسیاری از روان کاوی فرویدی و یونگی پذیرفته است.

 

نگاه تیره و نا امیدانه ی برگمان به زندگی نا رستگارانه ی آدمی – که آنی از اضطراب , احساس گناه و استیصال رها و آسوده نبوده است – بیش از این که مذهبی و معنویت گرا باشد , پوچ انگارانه , نا امیدانه و بد بینانه بوده است.

 

پرسش های بنیادینی که او به ویژه در آثار ماندگار و درخشان سیاه و سپیدش مطرح نموده است , بر آمده از چالش با آموزه های مذهبی سخت گیرانه ی پدر تنی و روحانی اش – « هراس از اختگی » به چنگ پدر – و کشمکش های او و نسل او با دو جنگ جهانی ویرانگر - « هراس از جدایی » و « هراس از مرگ » - است که در تصویرها ی جا به جای او از تنهایی آدمی نمایان می شود. برگمان کوشش داشت تا با سینمای خود , جهانی دیگر به دور از « هراس از جنگ , جدایی و مرگ » و کلیسایی جامع اما متفاوت از کلیسای گوتیک پدرش برپا دارد. این گونه است که باید به برگمان بیش از آن که به سان « کشیشی سینما گر» نگریست ,در قد و قواره ی « فیلسوفی پرسشگر »  جست و جو نمود.

 

برگمان بی گمان نمایشگر دلهره های سپری نا شده ی روزگار بوده و هست. آدم های فیلم های برگمان در جهانی تیره و پر دلهره , نا امیدانه راه به رستگاری و شادمانی می جویند در حالی که کورسویی بدان نمی بینند.

 

برگمان در « میان پرده ی تابستانی ( 1951 ) » , « تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » و « لبخندهای یک شب تابستانی ( 1955 ) » آشکارا به عصیان در برابر آموزه های معنوی و مذهبی پدر در دوران کودکی اش پرداخت و در روزگاری که هنوز در آمریکا پرداختن به تابوی جنسیت و تمایلات جنسی امری ممنوعه بود , آن ها را فاش برای جهانیان به نمایش گذاشت. او با این عصیان تا اندازه ای از خشم و کینه ی فرو خورده آسوده شد تا در « مهر هفتم ( 1956 ) » , « توت فرنگی های وحشی ( 1957 ) » , « چشمه ی باکره ( 1959 ) » , « از ورای آینه ی تاریک ( 1962 ) » , « نور زمستانی ( 1963 ) » و « سکوت ( 1963 ) » بتواند چالشی نوین با آموزه های پدر و کوشش در چیرگی بر اضطراب اختگی داشته باشد.

 

برگمان در « مهر هفتم » به گونه ای شاعرانه هم چون شکسپیر به بازسازی سده های تاریکی ( قرون وسطا ) پرداخت و پرسش هایی را که از دوران کودکی در چالش با پدر – آن کشیش لوتری پروتستانی – جرات و جسارت طرح نیافته بود , این بار در برابر الهه ی مرگ با آن نقاب سپید گیرا و پوشش سیاه پر مفهوم بیان نمود. با این فیلم , برگمان جایگاه هنری – فلسفی خودش را به چنگ آورد.

 

در « توت فرنگی های وحشی » سفری در بعد زمان و ناخودآگاه ذهن را به نمایش گذاشت تا هم چون آن چه پدر از دنیای برزخ و رستاخیز بیان نموده بود , آدمی را نه در آن جهان روحانی , که در همین گیتی زمینی تنی , با خود واقعی و کردار , پندار و گفتار خویش طی سال های عمر رو به رو کند.

 

برگمان در فیلم « چشمه ی باکره » روایتی سیاه را بر اساس یک ترانه ی سده ی سیزدهمی به تصویر کشید. دختری جوان و زیبا در راه کلیسا از سوی سه نفر گله دار در جنگل با خشونت تمام مورد تجاوز قرار گرفته و کشته می شود. این سه که به گونه ای از یاد نرفتنی نمایش داده شده اند , هنگام فرار به قلعه ای پناه می برند که از آن پدرهمان دخترک است. پدر دخترک نگون بخت به راز کردار پلید آن ها پی می برد و آن ها را بی رحمانه تکه تکه می کند. پدر پیکر دختر را در جنگل می یابد و نذر می کند در همان جا کلیسایی بنا کند. در پایان فیلم , چشمه ای از زمین سر بر می آورد تا شاید نماد و نشان آمرزش باشد.

 

برگمان پس از این فیلم به چالش با آموزه های پرورشی و مذهبی پدر ادامه داد و این چالش و کشمکش را در سه گانه ای به ظاهر مذهبی اما به واقع « پرسشگر از مذهب » به نمایش گذاشت. « از ورای آینه ی تاریک » در روایت خود به تابوی زنای با محارم اشاره می نماید. « نور زمستانی » از فیلم پیشین نیز فراتر می رود و نشان می دهد که کشیش روستا که هر روز برای آرامش بخشیدن به روح رنجور و روان دردمند مراجعان خود مجلس وعظ و خطابه بر پا می دارد , در می یابد که در واقع کاری در این راستا از اوی سرگشته و ره گم کرده ساخته نیست ! او خود دیگر ایمان ندارد که می تواند با واسطه شدن میان آدمی و پروردگار به گیتی پوچ و بی هوده , معنا و مفهوم ببخشد. آدمی و آدمیت مرده است و این به ظاهر زندگان از این مرگ خویش نا آگاهند. همین نا آگاهی به سرگشتگی برزخی آن ها – و نه درماندگی و فروپاشی کامل شان – انجامیده است که درد آدمی از دانایی ست !

 

در « سکوت » برگمان از چیرگی سایه ی آموزه های پرورشی سخت گیرانه و خمش نا پذیر پدر تنی و روحانی ( کشیش ) خود بدر آمد و همه ی آن آموزه ها را به چالش و پرسشی جهانی – و نه خانوادگی – کشاند. او گستاخانه – بی پرخاشگری عریان – در برابر تمامی آن تعصب های غیر منطقی مذهبی شورش نمود و شیوه ای دیگر گون در رویارویی با آموزه های دینی از خود به نمایش گذاشت.

 

جای شگفتی فراوان دارد که این عصیان , این سرپیچی , این قد بر افراشتن و این ستیز با آموزه های دینی و مذهبی – دست کم در میهن آمیخته به محافظه کاری ما - بسیار کم دیده و بیان شده است. این سری فیلم ها را فیلم های مذهبی و معنویت گرا شناسانده اند و بر ستیز و کشمکش اودیپی برگمان با پدر و آموزه های کلیسایی سخت گیرانه اش چشم بسته اند !!

 

نگاهی ژرف و دوباره به آن چه « سه گانه ی مذهبی ( از ورای آینه ی تاریک , نور زمستانی , و سکوت ) » خوانده شده است , می تواند چشم و ذهن ما را به چالش و کشمکش جدی برگمان با هر ادعا و ایدئولوژی – و نه فقط آن آموزه های مذهبی اخته ساز پدر تنی و روحانی – باز گشاید.

 

در « سکوت ( 1963 ) » به گونه ای نمایان و برهنه , از خود بیگانگی و سرگشتگی آدمیان بازمانده از دو جنگ جهان گستر و ویرانگر نخست و دوم به نمایش سپرده شده است. در آن جا که زبانی برای ارتباط نیست و آنان هم که زبان یکدیگر را می دانند , باز توانایی کنش و واکنش با همدیگر را از دست داده اند و به آزار سادو مازوخیستیک هم می پردازند. فرومایگی آدمی در سایه ی غرش تانک ها و لرزش شنی آن ها – حتا آن گاه که از شلیک باز مانده اند - , و پناه بردن او به دامان وابستگی به الکل به ظاهر تسکین بخش و نیز آمیزش های جنسی آمیخته با سردرگمی و بی چارگی به گونه ای فراموش نا شدنی به تصویر کشیده شده است. از این رو ستیز با وجدان و ارزش های معنوی و اخلاقی در این فیلم فاش و عریان نشان داده شده است.  

 

بدین ترتیب , برگمان روان کاو گونه , از پس گره های اودیپی خود برون می آید و نه فقط خانواده وکلیسای پدر در سرزمین یخ و برف , که جهانی را تسخیر می کند. اکنون هنگام آنست که با پیامد آن گره های اودیپی رو به رو شود و در ستیز با آن ها بر آن ها چیره و پیروز شود.

 

این گونه است که با فیلم های بعدی دوباره هم چون فیلم های پیشین - « میان پرده ی تابستانی ( 1951 ) » , « تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » , « شب برهنه ( 1953 ) » و « لبخند های یک شب تابستانی ( 1955 ) » - به سراغ دلشوره ی همیشگی اش , اضطراب اختگی پدید آمده از « هراس از پدر » رفت و فیلم های « پرسونا ( 1966 ) » , « ساعت گرگ و میش ( 1968 ) » و « شرم ( 1968 ) » را آفرید.

 

« پرسونا » شاید روانکاو آلودترین اثر برگمان باشد. برگمانی که هم دوران کارل گوستاو یونگ است. این فیلم درون مایه های فراوانی از دستمایه ی روان کاوی – پدیده ی انتقال و باز انتقال ( ترنسفرنس و کانتر ترنسفرنس ) - گرفته است. آلما و الیزابت در جایگاه روان کاو و بیمار نشانده می شوند. روان کاو نا پخته ای که در اشتیاق همانند سازی با بیمار ( بازیگر ) شیطنت آلود و بازیچه ساز است و در این اشتیاق به همانند سازی و نیز خود فاش گری جایگاه خویش را واژگون می نماید.

 

بازیگر هنگام ایفای نقش در نمایشنامه ی الکترا به درنگ درخشان و هنگام تابناک « بینش » دست می یابد و واقعیت های زندگی ظاهری اش هم چون گره های الکترایی ( اودیپی ) اش از پس پرده ی پنهان برون می افتد. این لحظه ی تابناک بینش , این هنگام کشف و شهود , بر او آن چنان چیره و کارگر می افتد که هم چون برخی کودکان , گریزی جز سکوتی خود خواسته نمی یابد. سکوتی که از تنش , دلشوره و اضطراب سرچشمه می گیرد. اضطراب اجتماعی , اضطراب جدایی !

 

در میان همه ی فیلم های سیاه و سپید برگمان , کمترین چیرگی « هراس از جنگ » در همین فیلم « پرسونا » وجود دارد. فیلمی که قرار است به جای واقعیت های جهان نا خوشایند هستی , به مکاشفه ای درونی از آدمی و غرایز واپس زده شده ی او در پس نقاب شخصیتی اش بپردازد.

 

هر چند گفتمان چیره در فیلم « پرسونا » یک سویه و پیوسته با سکوت خود خواسته ی مخاطب ( بیمار ) و وراجی شگفت انگیز گوینده ( روان کاو ) است , اما فراز هایی درخشان دارد. فیلم از همان نخست قرار بوده شگفت انگیز و غافلگیر کننده باشد. نماهای آغازین فیلم به همین دلیل برهنه و فاش ذهن تماشاگررا بمباران می کنند. مسخ آدمی , آدمیت و آفرینش از سوی ایدئولوژی , غریزه ( جنسیت ) و سرنوشت ( تقدیر پروردگار ) در نمادها و نشان هایی چون به صلیب کشیده شدن او , نرده های نیزه گون نگاه بان کلیسا , برف پلید و پلشت شده ی انباشته در پشت کلیسا , تپه های تیره و تاریک , آلت گستاخ و وحشی برافراشته , عنکبوت زشت و نابودگر تقدیر , معصومیت سر بریده شده هم چون آهوی برنا با چشمان رک زده , پیر مرد و پیر زن جویای سرنوشت واپسین ( مرگ ) , خشونت و پرخاش فراگیر که پرهیز از دل و روده بیرون کشیدن ندارد , و کودکی سرگردان , حیران و عریان که بر گودی و برجستگی دلبند اودیپی – مادر – دست می کشد تا لمس برهنه توان عینک نا کار آمد را افزونی بخشد و به جای جدایی نزدیکی بیافریند , و سینمای وحشت به نمایش سپرده شده است.

 

خشونت و گره های جنسی فرو خفته شده در این نماها و نشان ها چشمگیر و برجسته است. نماها و نشان هایی که از دید سیاه و نگاه بدبینانه ی آفرینشگر فیلم به گیتی و هستی روایت دارد.

 

« ما تحت نفوذ نیروهایی هستیم که در حیطه ی اختیار ما نیستند.»

 

این بیان از سوی برگمان در پی نشان دادن صحنه ی جانگداز خودسوزی در اخبار تلویزیون  در چهارچوب باز خوانی نامه ای به الیزابت به ما یاد آور می شود. پس از آن که گره ای روانی – تعارضی الکترایی - از الیزابت نمایش داده شده است: خشمی آشکار به گفته ی پخش شده از رادیو : « تو از رنج یک مادر چه می دانی ؟!؟ »

 

فراز هایی دیگر از برگمان پیش از پناه گرفتن آلما و الیزابت در ساحل جزیره ی فارو در چهارچوب سخنان پزشک روان درمانگر بیمارستان برای مان بیان می شود:

 

« در رویای نا امیدانه ی هستی , رویای تنها بودن , هر لحظه ی آگاهی و هشیاری کارزاری است که میان گمان خود از خویشتن و پنداشتی که دیگران از تو دارند , جدایی و فاصله انداخته است. احساس سرگیجه و نیاز به بر افکندن نقاب از چهره ات , زلال شدن و هم چون شعله ای خاموش شدن. هر لرزش صدا دروغی و هر هیبتی اشتباهی , و هر لبخندی شکلکی بیش نیست ! اما می توانی ساکت باشی و حرکتی نکنی , در این صورت دست کم دیگر دروغ نمی گویی. می توانی خودت را از همه جدا کنی یا در اتاقی محبوس نگاه داری , پس دیگر مجبور نیستی نقش بازی کنی , صورتکی بر چهره بگذاری و شکلک های دروغین بسازی. اما این حقیقت است که شیطان صفتانه به تو نیرنگ می زند. بدان که مخفی گاه تو مهر و موم نیست و زندگی از هر روزنه ای به درون نشت می کند و تو را به واکنش وا می دارد. هیچ کس نمی پرسد که آیا این بازتاب اصیل است یا نه , و آیا تو واقعی هستی یا ساختگی ! زیرا این چیزی ست که تنها در نمایش اهمیت دارد. شاید هم دیگر در آن جا اهمیتی نداشته باشد.

 

تو این بی ارادگی را در وجودت نیرومند ساخته ای. من این را می فهمم و به همین دلیل تو را تحسین می کنم. گمان می کنم تو این نقش را باید تا آن جا که می توانی ادامه بدهی. تا جایی که دیگر بدان دلبستگی ای نداشته باشی. آن گاه می توانی رهایش کنی. همانند همه ی نقش هایی که رهای شان ساخته ای ! »

 

این گونه است که الیزابت در سکوتی خودخواسته به سیر و سلوک و مکاشفه ای به حقیقت روی می آورد و گوشه گیری در پی می گیرد. گوشه گیری ای در کاخ با شکوه تنهایی اسکیزوئید که ریشه و سرچشمه ی همه ی دستاوردهای هنری و فلسفی نه فقط برگمان , که همه ی بزرگان دانش و اندیشه بوده و هست.

 

در « پرسونا » برگمان زندگی را به سان فیلم سینمایی می شناساند که شاید – شاید و نه حتما - نمایشنامه ای در پس پرده نداشته باشد , اما هم چون آن نقاب ( پرسونا )  های شخصیتی  پر شمار دارد. آدم به درنگ بینش رسیده و به جان و سرشت واقعیت چنگ یافته , هم چون الیزابت , دیگر از این همه نقاب گذاشتن و آن همه نقاب دیدن خسته و ناخرسند شده است و از این روست که از وراجی بی پایان آلمای سرگشته و حیران , بی زار و گریزان است و بر نقاب ها و صورتک های شخصیتی او در زندگی خود نیرنگ بخشیده اش ریشخند می جوید.

 

« هراس از مرگ » در فیلم « ساعت گرگ و میش ( 1968 ) » دوباره به برگمان می پیوندد , آن چنان که  « هراس از جنگ » در فیلم « شرم ( 1968 ) ». هراس از جنگی که حتا بهشت کوچک فارو در سرزمین برف ها را رها نمی کند و آن را به آتش و خون و دود و ویرانه پیوند می زند. زیبایی ها همه نابود می شوند و شیرین یادمانده ها فراموش می شوند. دوربین – هنر – نیز به همراه آدم ها از این بهشت زمینی در دسترس سرگردان و حیران بر زورقی کوچک شناور به دریا می گریزد !! اما به راستی از جنگی گیتی گستر به سترگی جنگ جهانی دوم – که تکرار نا شدنش را هیچ گواه و تضمینی نیست – به کدامین بهشت امن و آرام می توان گریخت و پناه جست ؟!؟

 

نه ! هراس از مرگ , هراس از جنگ , هم چون احساس گناه , تنهایی , خشم , دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هرگز برگمان را رها نساخت. پس « هوس آنا ( 1969 ) » , « فریادها و نجواها ( 1973 ) » , « چهره به چهره ( 1976 ) » , « تخم مار ( 1977 ) » و « زندگی عروسک های خیمه شب بازی ( 1980 ) » را ساخت.

 

برگمان در پایان دوره ی با شکوه فیلم سازی خود , هم چون دیگر سر گشتگان کهن سال , همانند پروفسور ایساک بورگ – به سفری در دل دوران شیرین کودکی و رویاهای آن روی می آورد و با شیوه ای اثر پذیرفته از روان کاوی – رویکرد روزگار و مد زمانه ی نسل سده بیستمی برگمان – به خود سرگذشت نگاری و خود فاش گری می پردازد تا پس از خاموشی در گور سرنوشت , بازماندگان در شناخت و شناساندنش بی فانوس و راهنما نمانند. برگمانی که هرگز , حتا برای آنی , از خوشی ها و لذت های زندگی زمینی گذردان رویگردان نبود و شورمایه و شهوت را در کردار , و نه فقط پندار , فراوان پاس می داشت , در پایان امن و آرام ترین پناه را بازگشت به خاطرات شیرین کودکی دانست و با ساخت « فانی و آلکساندر » از هراس ها و دلهره های روزگار – و به ویژه « هراس از مرگ » - اندکی رهایی و آرامش جست.

 

برگمان و سینمای او را بدون شناخت جایگاه سترگ و تاثیر تاریخی دو جنگ جهانی سده ی بیستم – به ویژه « نسل کشی صنعتی » جنگ جهان گستر دوم – در اروپا و هم چنین چالش ها و کشمکش های دینی - مذهبی و تربیتی – پرورشی نسل برگمان با دو نسل پیش از آن هرگز آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید نمی توان شناخت و شناساند.

 

به راستی جایگاه سترگ این دو جنگ جهان گستر و نیز چالش آموزه های پرورشی سرشار از خرافه و سفسطه ی ویکتوریایی و مذهبی اروپای دوران تاریکی و دانایی ( رنسانس ) در میهن ما تا چه اندازه درک و دانسته شده است ؟؟؟

 

در خوش ترین دیدگاه و بالاترین ارزیابی , دست کم یک سده از جهان نخست به پس افتاده ایم. از این رو سینمای برگمان بازگوی دلهره ها و دغدغه های سال ها و دهه های پیش روی ماست. برگمان , دغدغه های برگمان و دلهره های روزگار او و نسل او را همراه با تماشای آثار ماندگارش آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید بشناسیم. ما ایرانیان تنها از « حافظه ی تاریخی » بی بهره و نا برخوردار نیستیم. ما با تاریخ – و به ویژه تاریخ سده ی نوزدهم و بیستم – بسیار بیگانه ایم...


         

 

 

 

 

 

 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

خاطرات یک گیشا Memoirs of a GEISHA

 

 

بالاخره فیلم ماندگار خاطرات یک گیشا ( Memoirs of a GEISHA ) را نیز دیدم.

چون دیگر DVD هایم که این روزها به تماشای آن ها می نشینم ، مدت ها از خرید آن می گذشت.

فیلم روایت تراژیک و دردناک دخترکان ژاپنی ست که از سوی پدران و مادران شان فروخته می شدند نا اندکی از فقر و نداری آن را جبران کنند. از زمان فیلم های کلاسیک ژاپنی - چون اثر ماندگار « هفت سامورایی » ، « ریش قرمز » و ............... - بارها خانه ی گیشا و روسپی خانه های ژاپنی را شنیده بودم و بخشی از آن را در سریال مثله و استریلیزه شده ی « فقر و فحشا ( سال های دور از خانه : اوشین ) درک نموده بودم ، اما این روایت تاریخی اجتماع خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی / آشفته ( بوردرلاین ) سرزمین آفتاب تابان را از نزدیک به تماشا نشسته بودم.

رقابت زنانه در این فیلم به زیبایی هر چه تمام تر از سوی بازیگران درخشان چینی نژاد فیلم به تصویر کشیده شده است و این گونه رقابت های زنانه مختص و منحصر به روسپیان و گیشاهای ژاپنی نیست.الگویی ست که بارها و بارها در سراسر گیتی انجام شده و می شود.

در طی روایت فیلم ، داستان به جنگ خودخواسته ی ژاپن و همراهی این امپراتوری با دیکتاتوری هیتلری  می رسد و به خودفروشی زنان و گیشاهای اکنون به فرومایگی و ابتذال کشیده شده ی ژاپنی در آغوش و آلت سربازان ، درجه داران و افسران جزء و ارشد ارتش پیروز شده ی آمریکایی ختم می شود.

آیا امپراتور نادان و خودشیفته ی ژاپن و سیاست مداران بلندپرواز و ژنرال های کودن و نا دوراندیش ژاپن ، آن هنگام که با ناوهای غول پیکرشان به سوی شرق ایالات متحده ی آمریکا می شتافتند و رؤیایی جز بمباران ناجوانمردانه ی ناوگان نیروی دریایی آمریکا در پرل هاربر ( Pearl Harbor ) در ذهن بیمار خویش نداشتند ، به این فرجام می اندیشند که روزی زنان و دخترکان شان برای به دست آوردن اندکی پول و غذا و پوشش ، چاره و پناهگاهی جز آغوش و آلت سربازان و درجه داران آمریکایی نخواهند یافت ؟!؟گمان نمی کنم.ذهن بیمار نارسی سیستیک / بوردرلاین از این گونه دوراندیشی ها و واقعیت سنجی ها بی بهره و نابرخوردار است !!

توده ی فقیر و سرگشته سرگردان ژاپن و ژنرال ها و افسران تا گلو فرو رفته در شهوت و لذت و اطاعت کورکورانه و محض سرزمین آفتاب تابان - دربند و گرفتار در نظام دیکتاتورمآبانه - نا آگاه و گمراه به سوی نابودی شتافت تا فرهنگ و اندیشه ی آمریکایی میهن و سرزمین شان را به اشغال خویش در آورد و سازندگی را در سایه ی دگرگونی علمی ، فرهنگی و اجتماعی و تسخیر طولانی مدت آین سرزمین به آنان ارمغان دهد.

فرجام نادانی و نا دوراندیشی گسترده و ژرف ملی یک اجتماع سراسر خودشیفته ( نارسی سیستیک ) جز این نیست که به تسخیر جهان بیندیشد و به زندگی در پناه هرزگی و روسپی گری تن دهد.

فیم « خاطرات یک گیشا » را اجتماع سرگردان ما باید به تماشا بنشیند و البته این فیلم بسیار فراتر از فیلمی سیاست زده و جنگ محور است ....

این فیلم به واقع می تواند یک فیلم درمانی بنیادین و ژرف ملی برای ویژگی های نارسی سیستیک هر اجتماع خودشیفته ، خودبزرگ بین و نا دور اندیش باشد.

اجتماعی که نخست سرمست و پر شور به تسخیر گیتی می اندیشد و در پایان ، ناکام و فرو کوفته گزیری جز فروش و کرایه ی ناموس نمی بیند و نمی یابد ...

 

 

 خاطرات یک گیشا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:9  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

صمد بهرنگی

 

 

 

 

امروز از جوانی که از شدت سرما مدام این پا و آن پا می شد ، چند DVD خریدم.

جوان دانشجوی ترم هفت مهندسی مکانیک دانشگاه ............. بود. می گفت واپسین روزهای کاری اش است و بدلیل آغاز امتحانات پایان ترم دانشگاهی و نیز برف و بوران و سوز سرما تا چند وقتی باید بیکار در خانه به مطالعه و درس و مشق و امتحان بنشیند. نا امیدش نکردم. باید زکات درآمد را پرداخت. واکسی کافه نادری باشد یا دخترک گل فروش پشت چهارراه یا مهندس زیر پل متروی میرداماد ، فرقی نمی کند. 

این ها همان « اولدوز » های مدرن و پست مدرن صمد بهرنگی احساس گرا و چپ زده مان هستند که در کودکی مان با آن ها در پشت چهارراه ها و جوی ها و اسباب بازی های شهر آرزوها - تهران - همراه و همسفر می شدیم و لذت ها و لقمه های کودکانه مان به یادشان تلخ و دشوار می شدند.

ای کاش صمد بهرنگی در آن شنای احساس مدار خودکشانه نمرده بود و چون خانم نویسنده ی هری پاتر ، بخش های بعدی داستان را می نوشت و ادامه می داد.

حتا اگر اولدوز به  ف.ا.ح.ش.گ.ی  در نواب و  ق.ح.ب.گ.ی در دوبی می افتاد و پسرکان همراهش به پخش و ساقی گری و مصرف و معتادی مواد در کوی و برزن تهران !! حتا اگر انگشتان یخ زده شان به جرم دزدی به گیوتین سپرده می شد و سر کچلی و شپش زده شان به مکافات جنایت به دارمجازات !!! 

کجایی آقای بهرنگی ؟!؟

بیا و سرنوشت و فرجام کار اولدوزت را بنگر !

سهم جوان دانشجو را پرداختم. باید هفته ای هفتاد ، هشتادساعت جان کند تا بتوان سهم و زکات کار و درآمد را به هم میهنان بی گناه و چاره پرداخت نمود. 

 

یکی از DVD ها را به تماشا نشستم:

 

 

 

« بیا و بهشت را بنگر ( COME SEE THE PARADISE ) »

فیلم ساخته ی ALAN PARKER است و به رخدادهای ناگوار برای ژاپنی های مقیم و تابعه ی آمریکا بدنبال یورش ناجوانمردانه ی ارتش امپراتوری کشور آفتاب تابان ( ژاپن ) به پرل هاربر می پردازد.

فیلم آشکارا ضد جنگ است ، با این همه برای من شگفت انگیز شد که چرا در این هیاهوی آمریکا ستیزی در میهن ما این فیلم تا کنون از یکی از شبکه های سراسری سیما دوبله و پخش نشده است !

فیلم خوراک مدیران شبکه های سراسری سیما ست و می تواند برای آنان تشویق و تقدیر و تحسین  فراوان به ارمغان آورد. نماها و پلان ها و سکانس های اروتیک فیلم نیز چندان زیاد نیست و به راحتی قابل حذف و ممیزی است !!

تماشای این فیلم را به همه ی دوست داران ارزش های ناب دلدادگی و انسانیت و شیفتگان تاریخ توصیه نموده و به مدیران شبکه های یک و دو و سه سیما نیز دوبله و پخش نسخه ی ارزش نا ستیز این اثر ارزشمند تاریخی و انسانی و صد البته امپریالیست و آمریکا ستیز را به گونه ای جدی سفارش می کنم. مطمئنم که هرگز پشیمان نخواهند شد !!!

امیدوارم پورسانت ما نیز در نظر گرفته شود که امروزه در توصیف زندگی مان باید چنین سرود :

زندگی ،  پورسانت و دیگر هیچ !!!!!  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 2:39  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

آدمي جانوري گوياست

 

اين فلسفيدن ها به ما ايرانيان آموخته است كه آدمي اشرف مخلوقات است و بر گيتي و آفرينش هر چه در آن است ، چيره !

اينست كه ما خود را بسيار دست بالا مي گيريم و به پندارهاي ابر تواني و همه چيز تواني ( OMNIPOTENCE ) خویش پناه می بریم و گمان می کنیم که در این کهکشان های بی پایان ، چیزی و کسی هستیم و نمی دانیم که با بادی می لرزیم و با گردبادی به هوا و فنا می رویم !

ما آدمیان در کره ای خاکی به سر می بریم که این دنیای خاکی خود قطره ای ناچیز از کاینات و کهکشان هاست  و ما خود جزیی ناچیز از این کره ی خاکی ایم و گمان داریم که پروردگار همه ی چشم خویش را بر ما و پیرامون ما گشاده و دست از دیگر آفریده ها و پرورده های خود شسته است !

چه خیال خامی !!

همین پندارها و گمان های بی هوده است که زندگی را بر ما ایرانیان بر خود سخت گیر ، دشوار می سازد. این اباطیل را یک بار برای همیشه باید رها سازیم.

ما تنها و تنها در همبستگی و پیوستگی با جهان معنا و مفهوم می یابیم و جز آن چیز زیادی نیستیم. نقشی خرد و ناچیز بر دوش و عهده ی ماست که با مرگ و تجزیه ی پیکر مان از ما ساقط می شود تا ذره های تن و انژی روان مان در موجودی دیگر و زندگی ای تازه هویت یابد و به آغازی شاید.

زندگی بازی ای زودگذر است. خور و خواب و خشم و شهوت می طلبد و البته بی معنا و معنویت از اعتبار و ارزش لازم بی بهره می ماند. این بازی با عنصر طنز ، آب و رنگی تازه می گیرد و طنز و خنده و شادمانی و خوش کامی نیازمند بازیچه است. و بازیچه همان بهانه های ساده ی خوشبختی ست.

بهانه هایی چون بهانه های ساده ی آقا مجید جوبچی ظروفچی فیلم سوته دلان. که این به ظاهر « عقب مانده » را فرسنگ ها و سال ها از پیرامونیان خویش به پیش رانده است.

« بهانه های ساده ی خوشبختی » در مکتب « رفتاردرمانی شناختی » اصلی جدی و دیرپا و شناخته شده است. این بهانه ها را برای خود بیافرینیم تا زندگی برای مان با پوچی های فلسفی و تلخ کامی همراه نشود.

گام نخست به باور من انجام دادن هر آن چیزی ست که آن را در کودکی و نوجوانی تان ناتمام گذاشته اید. از تن تن خواندن و کارتون دیدن باشد تا ملچ و مولوچ پس از خوردن آلبالو خشکه و لیسیدن تمبر و لواشک آلو !

و این پند و اندرز را از من و این وبلاگ با خود به یادگار برید :

" بازی و بازیچه را تا واپسین دم زندگی با خود همواره همراه سازید که زندگی دمی و بازی ای زودگذر بیش نیست !!! "

همشهري كين گواهي بر يك عمر كوشش ناسودمند در گريز از اينبازي و چشم فرو بستن بر اين " بازيچه " هاست كه به حسرتي ناكام در واپسين دم درباره ي همين " بنياد " زندگي مي انجامد.

 زندگي جز بازي و بازيچه نيست. بازيچه هاي ساده ي خوشبختي آفرين را از دست ندهيم.

 

 

همشهري كين     

 

 

 

همشهري كين

 

 

همشهري كين

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:57  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

و یکی از بدبختی های ما ایرانیان ، فلسفه زدگی ماست.

نه این که اهل فلسفس اندیشیدن یا فلسفه خواندن باشیم.می فلسفیم.همین جوری !

و برای همین و در پی این پندارهای شبه فلسفی مان ، زندگی را برای خود و پیرامونیان مان سخت و دشوار می نماییم. بار زندگی را بر دوش مان گران کرده اند ، خود نیز گران ترش می کنیم.

و یکی از مهم ترین چیزهایی را که در زندگی نادیده می گیریم ، ساده زیستی ست و برای خویش زیستن. این گونه است که « بهانه های ساده ی خوشبختی » را ساده و آسان گم می کنیم و از دست می دهیم.

زندگی بازیچه ای بیش نیست. « بازیچه ها » را باید در زندگی بسیار مهم و سرنوشت ساز گرفت.

بزرگان دانش و اندیشه نیز در زندگی واقعی شان - و نه آن زندگی پر بار و جدی مصنوعی که برای شان با تحریف فراوان آفریده اند - بازیچه هایی کم یا بسیار داشته اند. این واقعیت را باور کنیم که هیچ بزرگ مرد یا زنی بی بازیچه نبوده است. آفرینندگی ( CREATIVITY ) بی بازی و بازیچه معنا و مفهومی ندارد.

برخی از بزرگان دانش و اندیشه ، خود آفرینش را نیز بازی و بازیچه می دانند !

 

واپسين دم مرگ

 

به راستی هیچ اندیشیده ای که دم مرگ و در آن واپسین نفس ها و نبض ها به چه می اندیشی ؟

به شمار کتاب های منتشر و مقالات علمی پذیرفته شده ات ؟

یا حساب بانکی انباشته و ساختمان های بر پا شده تان ؟

به هیچ کدام !

دم مرگ و در آن واپسین لحظه ها به هیچ یک از این ها نمی اندیشی. یاخته های حافظه و خاطره ات در آن دم خوب به کار می افتند و تو و اندیشه ات را به سفر می برند. به سراغ آسان از یاد برده هایت !

دم مرگ به پیروزی ها و کامیابی های به ظاهر بزرگت چون استادی و سرداری و شوکت و ثروتت نمی اندیشی !

دم مرگ به همان آش رشته ی لذیذ مادر بزرگ مادری ، ترشی و مربای خوشمزه ی مادربزرگ پدری ، شیطنت های دوران کودکی ، ولگردی های دبیرستان و دانشگاه ، سفرهای دوران جوانی به دامان طبیعت و افسار گسیختگی های روز و شب های خاطره انگیز پیش از ازدواج می اندیشی. به عشق و شور های ماندگار !!

بازیچه ها را باید و باید در زندگی جدی گرفت که زندگی پر هیاهوی ما در این گیتی بی کران جز قطره و بازیچه ای بیش نیست .......

 

      

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

سوته دلان

 

اما دلايل ناشادي و نگراني ما ايرانيان تنها به نبود رفاه اجتماعي يا سايه ي رو به فراگيري جنگ برنمي گردد.

ما ايرانيان چند سده است كه به غم و اندوه و گريه و عزا و ماتم خو گرفته ايم و فقط با رخدادهايي نادر و البته بزرگ و آن چناني شادمان مي شويم. رخدادهايي كه هر چند گاه يك بار رخ مي دهند و در ايران كميابند.

در كار كلينيكي خود بسياري را ديده ام كه از نداشتن شادكامي رنج مي برند و البته اختلال ( بيماري ) افسردگي ندارند. برخي - نه همه - شان  افسرده خويي ( ديس تايمي ) دارند. بيشتر به گونه اي مزمن ناشادند و به دنبال شادي نيز نيستند.

براي شادمان شدن - گر چه لحظه اي و ساعتي - رخدادي شگفت انگيز لازم نيست.

بهانه هاي ساده ي خوشبختي كفايت مي كند.

بهانه هايي از دست بهانه هاي ساده ي خوشبختي و شادماني " آقا مجيد ظروفچي جوبچي " فيلم سوته دلان ! 

و نگوييم كه آقا مجيد دوست داشتني اين فيلم ،عقب افتادگي ذهني و هوشي دارد كه آن گاه چون به ظاهر عاقلان پيرامونش ما نيز همه عمر دير مي رسيم !!    

 براي بسياري از ناشادي هاي ما همين " بهانه هاي ساده ي خوشبختي " بس است.

دو سه گلدان سبز يا رنگين ، موسيقي هاي دلكش ، آرشيوي از فيلم ها و كتاب هاي دل انگيز و دوست داشتني ، چند تابلوي نقاشي - و يا حتا پوستر - پر مايه و خاطره انگيز ، و اشياء و اسبابي به سليقه ي نوستاليك و يا مدرن به خوبي مي توانند به زندگي مان آب و رنگ و جلوه و معنا بخشند و بهانه هاي ساده ي خوشبختي مان در كاخ زيباي تنهايي هاي مان باشند.

سفرها و تورهاي يك روزه ، راه پيمايي در پارك و كوه ، سينما يا استخر رفتن ، بولينگ يا بيليارد ، كافه و رستوران هم به خوبي مي توانند دورچين بشقاب زندگي باشند.

حساب بانكي پر و پيمان ، اتومبيل آخرين مدل ، كاشانه ي رِويايي ، همسر پري چهر و پري پيكر ، سفر فرنگ و تور دور دنيا و مهاجرت به جزيره ي آرامش و حتا اطمينان كافي از رخ ندادن جنگ را بايد رها نمود.

كه " زندگي آب تني كردن در حوضچه ي اكنون است ! "

براي شادكامي بايد به دنبال بهانه هاي ساده ي خوشبختي گشت.

بهانه هايي از جنس بهانه هاي ساده ي خوشبختي " آقا مجيد ظروفچي جوبچي " كه زنده ياد علي حاتمي آن را در زيباترين و ماندگارترين ساخته اش - سوته دلان - به دل انگيز ترين گونه به تصوير كشيد.

در اين باره خواهم نوشت ...................

 

شهره آغداشلو در فيلم سوته دلان 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:55  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بهانه هاي ساده خوشبختي - سوته دلان

 

 

اگر قرار باشد ده فيلم دوست داشتني ام را با خود در هنگامه ي پدافند و دفاع غير عامل نامتقارن به جزيره ي آرامش يا قهوه خانه ي سر پيچ غياث آباد ببرم ، بي شك نخستينش « دایی جان ناپلئون » و دومینش « سوته دلان » است.

زمانه ی ناسور و ناجوری ست.

نه همای سعادت ، که لاشخور جنگ بر بالای سرمان پرواز می کند و کلاغ فقر و نداری و نا ایمنی از امروز و فردا پیش روی مان نشسته است تا هم چون « پات ( سگ ولگرد ) »  چشمان نامیشی مان را در آورد و چون آن روان پریش « سه قطره خون » شکم مان نه با تیله ، که با منقار آلوده اش از هم بدرد !

در این هیاهو شماری اندک در رفاه و شادکامی و به ظاهر بی دغدغه و بی دردند و بسیاری به دشواری و با درشتی روزگار می گذرانند. من در گروه نخست قرار ندارم.

واپسین ماهی ست که کمک هزینه ی تحصیلی ۲۷۸ هزار تومنی متأهلی دوران دستیاری روان پزشکی را دریافت می کنم و جز آن ، روزمزدم. هم چون دیگر روزمزدان.

و روزمزد فرقی نمی کند که دکتر باشد یا مهندس یا فروشنده یا گچ کار و نقاش و عمله !

روزمزد ، روزمزد است !!

کار باشد ، درآمد دارد و شادمان و سربلند راهی کاشانه می شود و کار نباشد ، جیب خالی و شرمنده و سرافکنده به خانه می رود.

من نیز بعد از ظهرها چون بسیار دیگر از پزشکان ، روان کاوان ، روان شناسان ، مشاوران ، مددکاران و ..........  بخش خصوصی روزمزدم. روزمزد، امنیت حرفه ای و اجتماعی ندارد.

 

 

ادامه دارد ..................

سوته دلان : بهانه هاي ساده خوشبختي     

 

 اين نوشته ادامه دارد .............

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:55  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

اشك ها و لبخندها

 

فیلم « آواي موسيقي » كه در ايران با نام « اشك ها و لبخندها » شناخته شده است ، شايد برجسته و بزرگ ترين نوستالژي چند نسل اين گوي خاك و آب باشد. این فیلم از اندک فیلم هایی ست که چند نسل را در کنار همدیگر بارها و بارها به تماشای خود نشانده است.

اگر من مدیر دوبلاژ یا مدیر فروش فیلم در این سرزمین همیشه سرگردان بودم ، آن را با نام  « و خداوند را با عشق و آواز بخوان » عرضه کرده و می شناساندم. این فیلم ارزشمند و ماندگار بی گمان در بالای فهرست فیلم های « سینمای معنویت گرا » قرار می گیرد. فیلمی که باور و دلبستگی و پشت گرم داشتن به پروردگار را با بیشترین شیوایی و زیبایی نه فقظ به کودکان ، که به بزرگ سالان و نیز کهن سالان می آموزد.

بگذریم که آدمی تا واپسین نبض و نفس ، کودک و گاه خردسال باقی می ماند و از این رو همواره به بازی و بازیچه نیازمند است. و یکی از بهترین این بازیچه ها و « بهانه های ساده ی خوشبختی » ، همانا  تماشای فیلم اشک ها و لبخندها ( آوای موسیقی ) است. سخن من بی پایه و بنیاد نیست. این از جمله اندک فیلم هایی ست که شمار فراوانی از جهانیان اول و دوم و سومی و احتمالن چهارمی ، ده ها و صد ها و گاه هزاران بار به تماشای دوباره اش نشسته اند و هر بار نیز از دیدنش لذت فراوان برده اند.

سینمای معنوی ( معنویت گرا ) می بایست این گونه باشد. ژست و شعارهای عوامانه و آبکی را تحویل معدود مخاطبان سهل طلب دادن ، سینمای معنا مدار و معنویت گرا نیست.

دوبلاژ حرفه ای و خاطره انگیز این فیلم ، همچون موسیقی ماندگار و دلکش آن ، همچون سریال ارزشمند و جاوید « دایی جان ناپلئون » ، هر بار به آدم - حتا اگر شهروند خط صفر و درجه ی هفتمی در آستانه ی جنگ و نیستی باشد - آرامش و شادی می بخشد.

و آرامش و شادی بزرگ ترین دارایی ، بی کران ترین اندوخته و سرشارترین ثروت برای هر جانداری ست.

 

 

اشك ها و لبخندها

 

 

اشك ها و لبخندها

 

در باره ی این فیلم باز هم باید نوشت

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:53  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

گاهی کاملن تصادفی کتاب یا DVD ای به چنگ آدم می افتد که مدت هاست که به دنبال چنین چیزی بوده است. در این هنگام شور و اشتیاق خاصی سراپای او را فرا می گیرد.

من شیفته ی تاریخ جنگ نخست و به ویژه جنگ دوم جهانی بوده و هستم و اگر فوق لیسانسی در این باره در ایران وجود می داشت ، هم اکنون به دنبال طی این دوره می شتافتم.

فیلم مستند « زندگی آدولف هیتلر ( THE LIFE OF ADOLF HITLER ) را هفته ی گذشته خیلی تصادفی به دست آوردم که ساخته ای بسیار ارزشمند و ماندگار از PAUL ROTHA  و تهیه کنندگی GEYER KOPIE و WALTER KOPPEL در سال ۱۹۶۱ میلادی است.

فیلم به بیوگرافی هیتلر و افسران ارشد ارتش و پلیس و گارد امنیتی او می پردازد و تماشاگر را با هیتلر و یاران رایش سوم پله پله از آغاز تا فراز و آن گاه فرود همراه می سازد.

فیلم با سرکشی و جاه طلبی های آلمان در جنگ جهانی نخست و سپس بلند پروازی ها و رویارویی های سرگردکان تندرو حزب نازی و هیتلر آغاز می شود و با به تصویر کشیدن مستند باقی مانده های اجساد و افراد پوست بر استخوان نیمه جان و در حال مرگ در اردوگاه ها و کوره ها ی آدم سوزی آشوویتس و ..... لهستان - که هم اکنون به موزه های هولوکاست تبدیل شده است - به پایان می رسد.

هیتلر آمیزه ی شخصیتی جالبی داشته است: 

 نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ، سایکوپات ( ضد اجتماعی ) ، بوردرلاین ( مرزی برآشفته ) و در عین حال وسواسی - جبری !

 

 

دیدن این اثر جاودان و تاریخی را به همه ی دوست داران و دلبستگان تاریخ سفارش می نمایم. نه دیگر مطالعه و پژوهش تنها در چهارچوب کتاب خوانی و کتاب خانه و حتا اینترنت نیست. تماشای کانال های تلویزیونی و ماهواره ای جهانی  و DVD را نیز باید به حساب آورد.

یک بار دیدن این « مستند » تاریخی کم است. هر دوست دار و دلبسته ی تاریخ جنگ های جهانی سده ی بیستم میلادی ، چون من آن را چندین و چند بار به تماشا خواهد نشست و درس ها خواهد آموخت.

پیرامون این « مستند » ماندگار و ارزشمند باز هم خواهم نوشت که در این روز و شب های تاریخی سرنوشت ساز فراوان جای آن دارد ...   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:29  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

پس از چندین روز فرصت شد تا فیلم « ستاره ساز  ( STAR MAKER ) » کارگردان محبوبم - جوزپه تورناتوره ( GIUSEPPE TORNATORE ) - را ببینم.

هم چون دو فیلم دیگرش - سینما پارادیزو ( CINEMA PARADISO ) و مالنا ( MALENA ) - از این ساخته ی زیبا و دلنشینش نیز لذت فراوان بردم.مانند ملنا فیلمی ست که آدمی را از آرامش به لبخند و از آن به خنده ، سپس به احساسات لطیف رمانتیک می رساند و دست آخر تراژدی های سرشت ناپاک آدمی را به او گوشزد می نماید.

نزدیکی فراوانی را می توان میان دو اجتماع ایران و ایتالیا دید.

چندی از این نزدیکی فرهنگی - اجتماعی را می توان در این سه فیلم کم مانند جوزپه تورناتوره ( GIUSEPPE TORNATORE ) به تماشا نشست. بگذریم که فیلم های او تلنگری به ذهن آدمیان سراسر گیتی - و نه تنها دو اجتماع سرگردان ایتالیا و ایران است.

چنان چه تاکنون این سه فیلم را ندیده اید، تماشای هر سه اثر ماندگار جوزپه تورناتوره را به شما هم میهن ارجمند سفارش می نمایم...  

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

malena

 

دیشب درباره ی فیلم بسیار زیبا و ماندگار سینما پارادیزو نوشتم.

از کارگردان این اثر به یاد ماندنی ـ جوزپه تورناتوره ( Giuseppe Tornatore ) - دو فیلم زیبای دیگر در دسترس هست که یکی از آن ها ( Malena ) را سال هاست که بارها و بارها دیده و ستایش نموده ام و در پی به چنگ آوردن دیگری ( Star Maker ) جست و جو و کنکاش می کنم. 

malena فیلمی موزائیسمی و در همین حال یک پارچه و هماهنگ است !

گاه کمدی ، گاه نیمه پورنو و نیمه اروتیک و گاه تراژیک و ملودرام است.

 

malena

</