تبليغاتX
شرمگاه

شرمگاه

نادانی آغاز گمراهی ست

 









نخستین کارگاه آموزشی درمان اختلالات اعصاب و روان با بهره گیری از حیوانات دست آموز  از سوی مرکز آموزش های آزاد دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران و کانون دامپزشک سفید دانشگاه تهران در روزهای دوازدهم و سیزدهم اردیبهشت ماه در دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران ، خیابان دکتر محمد قریب برگزار می شود.  این کارگاه دو روزه ، نخست به چگونگی و میزان سودمندی پیوند داشتن و دلبستگی به حیوانات دست آموز در درمان و کنترل اختلالات اعصاب و روان و کاهش دوز و تعداد داروهای تجویز شده پرداخته و سپس رفتارشناسی حیوانات دست آموز مورد بحث و تدریس قرار می گیرد.

دکتر بهنام اوحدی ، دکتر داریوش شیرانی ، دکتر بیژن رادمهر و دکتر رضا صادقی مدرسین این کارگاه آموزشی هستند. علاقه مندان به شرکت در این کارگاه آموزشی آزاد می توانند برای ثبت نام با تلفن های 66900044 و 09359663627 تماس گرفته و یا به مرکز آموزش های آزاد دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران واقع در ساختمان آناتومی این دانشکده مراجعه نمایند.    

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 


شخصیت و ما ایرانیان


لکوموتیوهایی با آتشدان های شخصیتی


 

دکتر بهنام اوحدی*

 


 

 

پیش تر خاطرنشان نمودم که شخصیت به طور کلی عبارت است از الگوی دیر پا و بادوام رفتار و آموزه های ذهنی که در گستره ی پهناوری از وضعیت ها و موقعیت های فردی و اجتماعی ، فراگیر و انعطاف ناپذیر بوده و در پایان نوجوانی و جوانی و ابتدای بزرگسالی آدمي تثبیت می شود. این تمامیت کرداری و پنداری هر دو جنبه ی شخصی و اجتماعی زندگی فرد را بازگو می کند و در طول زمان چندان دگرگون نمی شود. شخصیت توصیفی کلی و همه سو نگر از یک نفر بازگو می نماید.

به بیان دیگر , شخصیت بازتابی از پیش بینی هایی ویژه درباره ی چگونگی و شیوه ی رفتار افراد در شرایط گوناگون است و سر نخ هایی پیرامون توانایی ها و ناتوانی های پنداری و کرداری ایشان در زندگی نشان می دهد.

شخصیت هم چون گرایش جنسی , پیوستارگونه ( طیف مدار ) است و از «  ویژگی ( تریت ) » - کم رنگ و پر رنگ - آغاز شده و تا اندازه ی « اختلال » شخصیت ادامه می یابد.

هر آدمی , هم چون دیگر پستانداران و بلکه جانوران , دست کم دارای یک یا چند دسته صفت شخصیتی در اندازه ی ویژگی ( تریت ) است و هیچ کس نمی تواند خود را از ویژگی های شخصیتی نابرخوردار و رها بداند و بشناساند.

 

هر آدمي می بایست دست کم  ویژگی هایی از یک یا چند شخصیت از چهارده اختلال شخصیت تنهایی گزین – درخود مانده ( اسکیزوئید ) ، بدبین و بدگمان ( پارانوئید ) ، و شگفت انگیز و خرافاتی ( اسکیزوتایپال ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، ضد اجتماعی و جامعه ستیز  ( آنتی سوشیال ) ، وابسته ، پرهیزگرا – مردم گریز ، وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) ، افسرده ( دپرسیو ) ، پرخاشگر - منفعل ( لج باز ، مقابله جو و منفی گرا ) ، آزارگر ( سادیستیک ) ، آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ) را – که در چهار گروه دسته بندی می شوند - دست كم در اندازه ي صفت ، یعنی كم رنگ و مایه تر از « اختلال » داشته باشد. شایع ترین شخصیت – چه در اندازه ی ویژگی , چه در قد و قامت اختلال – شخصیت مختلط یعنی آمیزه ای از چند اختلال یا ویژگی ( صفت ) شخصیتی همزمان و در کنار یکدیگر است. آن هنگام که صفات شخصیتی یک فرد ، خمش نا پذیر ( غیر قابل انعطاف ) و سازش نا پذیر ( غیر انطباقی ) بوده و رنج و عذاب و دشواری برای خود فرد یا نزدیکان او بیافرینند و یا در کارکرد های اجتماعی ( روابط با دیگران ) یا تحصیلی یا شغلی و یا دیگر حوزه های مهم عملکردی اختلال پدید آورند ، می توان برای او تشخیص « اختلال شخصیت » را مطرح نمود. اختلال شخصیت آموزه های ذهنی و کرداری سازگار با ارزش های فرهنگی افراد را در بر نمی گیرد.

نکته ای که اغلب از سوی بسیاری از درمانگران نادیده گرفته می شود ، این واقعیت پیدا و پنهان است که تشخیص گذاری اختلال شخصیت برای افراد لزوما نیازمند وجود اختلال و نبود کارکرد حرفه ای در کار روزمره شان نیست . چرا که در بسیاری موارد اختلال شخصیت در کارکرد حرفه ای فرد کاستی و مشکلی نمی آفریند و از آن جا که با خودساره ( Ego ) فرد نیز هم خوان است , احساس تنش و تشویشی نیز برای او فراهم نمی کند ؛ بلکه بیشتر در روابط بین فردی او با دیگران ( اطرافیان و اجتماع ) مشکل پدید می آورد و نزدیکان فرد دارای اختلال شخصیت را دچار رنج و عذاب و دشواری می نماید. بسیاری از افراد دچار اختلال شخصیت خودشیفته ، مرزی – آشفته ، نمایشگر ، بد بین و بد گمان ، وسواسی – جبری ، افسرده ، تنهایی گزین – درخود مانده ، پرخاشگر – منفعل می توانند در عین مبتلا بودن به اختلال شخصیت ، در عمل از کارکرد و توانایی تحصیلی و حرفه ای بالا و کم مانندی برخوردار باشند. در چهارمین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی ، اختلالات شخصیت در چهار دسته ( کلاستر ) گروه بندی شده اند. هر اختلال شخصیت ، همزمان تا اندازه ای ویژگی های دیگر شخصیت های دسته ( کلاستر ) در برگیرنده ی خود را نیز همراه دارد.

کلاستر A نخستین دسته است که سه اختلال شخصیت تنهایی گزین – درخود مانده ( اسکیزوئید ) ، بدبین و بدگمان ( پارانوئید ) ، و شگفت انگیز و خرافاتی ( اسکیزوتایپال ) را در بر می گیرد. وجه مشترک شخصیت های کلاستر A ، گونه ای زندگی خاص و خصوصی داشتن ، جدا از اجتماع ماندن ، عجیب و غریب بودن ، و سردی هیجانی و عاطفی است. احتمال فراوانی وجود دارد که هر یک از این سه شخصیت ، دارای ویژگی هایی از دو شخصیت دیگر نیز باشند.

کلاستر B شامل چهار اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) است که هر یک از آن ها به گونه ای ژرف و جدی دارای ویژگی های کم رنگ و پر رنگ از آن سه دیگر هستند. از این رو بسیاری از روان پزشکان و روان شناسان در کار بالینی خود چندان این چهار شخصیت را از یکدیگر جدا نمی کنند. وجه مشترک شخصیت های کلاستر B ، کردارهای نمایشی ، خلق بی ثبات ، نا متعادل و تحریک پذیر ، گرمی عاطفی و پر شوری هیجانی ، ماجراجویی ، و تازه ( تنوع ) خواهی است.

کلاستر C نیز سه اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) ، وابسته ، و مردم گریز – پرهیز مدار را در برمی گیرد که وجه مشترک این سه ، همواره هراسان ، نگران و دور اندیش بودن ، و محتاط ، محافظه کار و مضطرب زیستن است. هر چند هر یک از این سه اجزا و ویژگی هایی از دو شخصیت دیگر کلاستر C را دارا هستند اما باید اذعان نمود که تا اندازه ای شخصیت  وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) از دو دیگری متفاوت و متمایز تر به نظر می رسد.

دو اختلال شخصیت پرخاشگر – منفعل ( لج باز ، مقابله جو و منفی گرا ) و افسرده ( دپرسیو ) که در هیچ یک از این سه دسته قرار نمی گیرند ، در کنار اختلالات شخصیت آزارگر ( سادیستیک ) و آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ) در دسته ی چهارمی با عنوان « دسته ی به گونه ی دیگر مشخص و بیان نشده ( کلاستر NOS ) » جای داده شده اند. شخصیت افسرده ( دپرسیو ) وجوه اشتراک اندکی با سه شخصیت دیگر کلاستر NOS دارد و بیشتر به شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) شباهت و نزدیکی دارد.

مثال همیشگی خود در کارگاه های آموزشی تخصصی و آزادم را برای نزدیک تر و خودمانی تر شدن ذهن شما با دسته بندی صفات و اختلالات شخصیت افراد را این جا بیان می نمایم : من آدم ها را به لکوموتیو تشبیه می کنم ؛ لکوموتیوهایی که می توان آن ها را در سه دسته ی لکوموتیوهای با آتشدان کوچک ، متوسط ، و بزرگ گروه بندی نمود. لکوموتیو های دارای « آتشدان شخصیتی » کوچک ، توانایی بر دوش کشیدن بار کمتر و به پیش رفتن با شتاب کمتری را دارند اما در عوض آهسته اما پیوسته راه می پیمایند ؛ دود ، آلودگی و سر و صدای کمتری دارند ؛ خانه های اطراف راه آهن را کمتر می لرزانند ؛ احتمال خروج از خط شان کمتر است و در صورت بیرون رفتن از ریل آسیب کمتری پدید می آورند. دو شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ، و وابسته را می توان در این دسته قرار داد.

لکوموتیوهای دارای « آتشدان شخصیتی » بزرگ ، از توانایی بر دوش بردن بار بیشتر و شتابان به پیش تاختن برخوردارند اما در عوض چه بسا دچار سانحه و آسیب می شوند ؛ دود ، آلودگی و سر و صدای فراوانی دارند ؛ خانه های پیرامون راه آهن را دچار لرزش بسیار می سازند ؛ احتمال بیرون رفتن از خط شان بیشتر است و در صورت خروج از ریل آسیب فراوان تری به بار می آورند. چهار شخصیت کلاستر B به همراه دو شخصیت آزارگر ( سادیستیک ) و آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ) در این گروه جای می گیرند. شخصیت های باقی مانده یعنی سه شخصیت کلاستر C ، را می توان به همراه  شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) ، شخصیت پرخاشگر – منفعل ( لج باز و منفی گرا )  و شخصیت افسرده ( دپرسیو )  در گروه دارای « آتشدان شخصیتی متوسط » جای داد.

مثال دیگرم را نیز همین جا بیان می نمایم : اگر « سرشت » را به عنوان زیر ساخت و بنیان ( فوندا سیون ) ساختمان ذهن و روان آدمی فرض نماییم ، آن گاه می توانیم « منش ( کاراکتر ) » را به مثابه ی ستون ها ، و « انگیزش » و « روان ( جنبه ی روحانی آدمی ) » را همچون سفت کاری آن در نظر بگیریم. خلق ، اضطراب ، ترس ، هراس ، وسواس ، روان پریشی ( سایکوز ) و دیگر صفات و اختلالات ( بیماری های ) روان پزشکی در این الگو و مدل من همسان و همانند ظریف کاری ، ابزار ، آرایه ها ( تزئینات ) و روبنای این ساختمان دانسته می شوند.   

  *روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

   

 

  

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:8  توسط دکتر بهنام اوحدی 

شخصیت و ما ایرانیان


جان ( روان ) استوار بر دوش منش و سرشت


دکتر بهنام اوحدی *


جان ( روان )

 

روان در معناهای گسترده ای در روان شناسی شناسانده می شود اما در این جا برداشت ما از روان به هشیاری ، خودآگاهی و جان ( جنبه ی روحانی ) شهودی آدمی باز می گردد.رشد خودآگاهی در پی و همراستا با رشد همه ی وابسته های شخصیت رخ می دهد و به صورت آفرینندگی ( خلاقیت ) ، تن درستی و خوش بختی ، و خردمندی نمود می یابد. از دیدگاه روان زیست شناختی ( سایکوبیولوژی ) ، باید خاطر نشان نمود که حافظه ی اپی زودیک آدمی در خودآگاهی و بازیابی رخدادهایی که معنای شخصی به هنگام و جایگاه آموزه ( تجربه ) های زندگی می دهند ، درگیر است. تالوینگ همین حافظه ی اپی زودیک را خودآگاهی بر می شمارد. برخی این گونه از حافظه را ویژه ی آدمی و بی مانند در چرخه ی تکاملی آفرینش جانداران می دانند. رشد و تکامل این حافظه به دنبال یادگیری معنایی ( سمانتیک ) و اجرایی رخ می دهد. از آن جا که این حافظه پس از چهار سالگی رشد یافته و پخته می شود ، مردم بازیابی درست و مستقیمی از گذشته شان تا پیش از چهار سالگی ندارند. برخلاف آن ، نیازهای بنیادین در هنگام زاده شدن پابرجا هستند. جدا نمودن خویش از ابژه نیز در 18 ماهگی تا 3 سالگی رخ می دهد.

رابرت کلونینگر پنج سطح جداگانه از آگاهی شهودی در آدمیان را بیان نموده است که شهودهایی درباره ی بود و سرشت آدمی یا به گفتار دیگر ، پندارهای درونی آدمی ست.هشیاری و آگاهی به بود ( موجودیت ) ، آزادیخواست ( اراده ) ، زیبایی ، حقیقت و نیکی پنج جنبه ای از هشیاری هستند که به آگاهی شهودی به جهان هستی بستگی دارند.

این پنج جنبه از هشیاری بستگی به آگاهی شهودی به جهان هستی دارد. هشیاری به واقعیت ها و مفاهیم ضمنی تنها دو سطح از آگاهی هستند که به گونه ای آزمودنی ( تجربی ) به دست می آیند.

برای نمونه ، برخی بیماران دچار اختلالات شدید شخصیت از احساس پوچی و تهی بودن شکایت دارند که احساس هراسناک جدا شدگی ، تنهایی ، نابودی ( از دست رفتن ) است . اینان در حس بود ( وجودیت ) خویش کاستی دارند. این بیماران از یک آگاهی استوار به بود ( وجودیت ) خویش ، برخوردار نبوده و گاهی حتی یک سامانه ی شخصیتی مرزی ( بوردرلاین ) را توصیف می نمایند. این حالت با دشواری در والایش ، شکیبایی به رنج و سختی ، از دست رفتن واقعیت سنجی ، و خویش پذیری اندک شناخته می شود. این حس نا استوار نسبت به بودن ( وجود ) - که با درون مایه ی معنوی اندک ، کاستی در هویت و زنده دلی همراه است - آن ها را از چشم انداز هیجانی نا استوار ( بی ثبات ) و نا امید می نماید که آن چنان که به امید پروردگار راستی ، مهر و خرد در نوشتارهای سال خورشیدی در پیش رو خواهم نوشت ، به انجام خودزنی و خودکشی از سوی آنان می انجامد.

تقریبا یک درصد مردم ایالات متحده در حس شهودی شان نسبت به بود ( موجودیت ) خویش کاستی دارند و زندگی شان را به گونه ای پیوسته با سامانه ی شخصیتی مرزی ( بوردرلاین ) تجربه می کنند. یک درصد دیگر نیز چنین بی سامانی ، آشفتگی و پوچی را به گونه ای متناوب در زیر فشار تجربه می نمایند. اما بیشتر مردم در آمریکا یک آگاهی خوب رشد و پیشرفت کرده ای نسبت به بودن ( وجود ) خویش در همه ی زمان ها دارند.

این سطح از آگاهی ، حافظه ی مربوط به هستی و وجود را با یک حس بودن ( وجود ) ، بدون هراس از نابود شدن را در بر می گیرد. این سطح از آگاهی بر بنیاد باز شناسایی و حافظه ی مربوط به واقعیت ها ( حافظه ی معنا یی : سمانتیک ) استوار می شود.

در سطح دوم ، برخی مردم نسبت به بود ( وجود ) خود یک اطمینان امیدوارانه ای دارند اما چنین می پندارند که بردگانی دست و پا بسته در برابر اثر های بیگانه و پیرامون هستند که در یک سیاه چال و یا زندان گرفتار شده اند و راه گریزی ندارند.

به بیان دیگر ، چنین مردمانی در کنش های شان خمش پذیری ( انعطاف ) و آزادی اراده ی اندکی دارند. کاستی آگاهی از خواست ( اراده ) هم چنین احساس رها و پویا بودن در زمان را آشفته می سازد. اندک بودن آگاهی به آزادی خواست ( اراده ) در افراد مادی گرا ی سرنوشت مدار سبب می شود که اینان آزادی اراده را یک فریفتار ( ایلوژن ) بدانند.برداشت شهودی آن ها ، پندار انسان گرایان و دوگانه گرایان را که آزادی خواست ( اراده ) و مسئولیت پذیری منطقی نسبی را ابزاری در راستای جاه خواهی و بلند پروازی آدمی و مایه ی بزرگی او می دانند ، مردود بر می شمرد.

تقریبا ده درصد مردم آیالات متحده دچار کاستی و اندک بودن آرادی خواست ( اراده ) و گرفتار اثر پذیری دیر پا از عوامل خارجی بودن هستند. این حالت برابر با تعاریف سنتی از اختلالات شخصیت است که کاستی در احساس آزاد بودن ، نرمش و خمش پذیری ( انعطاف ) در کردار سازگارانه را بیان می نمایند. البته بیشتر مردمان ایالات متحده یک حس شهودی استوار از آزادی خواست و مسئولیت پذیری در برابر هدف های شان را دارا هستند.

  در سومین سطح ، برخی از مردم هیچ گونه حس و درکی از زیبایی ندارند؛ یعنی وجودشان دارای هیچ گونه حس شهودی از آن چه که زیبا یا عاشقانه است ، نیست.

دیده شده که آن هایی که به هر سطح از خودآگاهی رسیده اند ، دارای هشیاری به سطوح پایین تر نیز هستند اما نسبت به سطوح بالاتر بیداری لازم را ندارند. برای نمونه آنانی که هشیاری ای به زیبایی دارند ، هم چنین آگاهی به بود ( وجود ) و آزادی خواست ( اراده ) را دارا هستند اما لزوما دارای یک آگاهی به حقیقت یا نیکی نیستند.

شاید تکان دهنده باشد که بفهمیم برخی از مردم دچار اختلالات شخصیت دارای هیچ گونه توانی برای بازیابی احساس دل دادگی ، در شگفت شدن و ستایش از زیبایی هیچ شعر ، نقاشی ، یا چشم انداز طبیعی نیستند !

آن چه چنین واقعیتی برای چگونگی ( کیفیت ) زندگی آنان پدید می آورد ، را باید کوشش نمود تا بتوان درک نمود. برای نمونه ، برداشت چنین افرادی از رنگین کمان تنها شماری از رنگ ها و نمودهای فیزیکی است و اینان هیچ درک هشیارانه ای از زیبایی این چشم انداز دل انگیز ندارند.

هر چند نبود کامل و مطلق احساس عشق و زیبایی به ندرت دیده شده اما به هر حال در سه درصد از مردم ایالا متحده دیده شده است. شمار بسیاری از مردمان شدت های کمی از ستایش زیبایی را داشته اند. افراد دارای یک حس نا استوار ( بی ثبات ) نسبت به زیبایی ، توانمندی و پذیرش ( ظرفیت ) اندک و نامطمئنی برای عشق ورزی و برقراری نزدیکی و صمیمیت هیجانی در روابط شان دارند. تقریبا نیمی از پیوندهای زناشویی در ایالات متحده به جدایی ( طلاق ) می انجامد که خود نشانی عینی از حس نا استوار و شکننده ( متزلزل ) به آن چه که دوست داشتنی و زیبا ست ، هست.در حالی که در نیم دیگر اجتماع آمریکا ، حس شهودی استوار ( با ثبات ) به زیبایی ها و دوست داشتنی ها ویژگی هویدایی ست.

حس زیبایی شناسی در آدمی یک حس شهودی بسیار رشد یافته است که در شاعرها ، داستان نویسان و موسیقی دانان رمانتیک – هم چون رالف والدو امرسون ، هنری تورئو و فرانز شوبرت – به گونه ای ویژه و برجسته رخ می تاباند.

در سطح چهارم ، افراد هر چند حسی از بودن ( وجود ) ، آزادی خواست ( اراده ) ، و زیبایی را دست کم در زمان هایی از زندگی شان دارند ، اما آن ها دارای هیچ شهودی از حقیقت مطلق نیستند.

این ویژگی پیدا و پنهان افرادی ست که خودشان را عینی گرا یا مصلحت گرا ( پراگماتیک ) بیان می نمایند. چنین افرادی اغلب معمولا آگنوستیک ( منکر خدا ) و یا آته ئیست ( خدا ناشناس ) نیز هستند زیرا اینان هیچ شهودی از سهم داشتن آن ها در یک یگانگی هشیاری - که فروید آن را احساس اقیانوسی و ایمان می نامید – ندارند.

حدود ده درصد مردم آمریکا آته ئیستیک ( خدا نا شناس ) یا آگنوستیک اند . بنا بر پوهش موسسه ی گالوپ در سال 2000 میلادی ، تقریبا از هر ده آمریکایی نه نفر ( یعنی 86 درصد ) به خدا باور دارند اما بیشتر شان چنین می پندارند که دین های بنیادگرایانه توان و شایستگی ( کفایت ) دمیدن و سرشار ( ارضا ) نمودن نیازهای معنوی – روحانی آن ها را ندارند. هشت درصد از آمریکایی ها نیز به خدا ایمان ندارند اما به یک روح جهانی و هستی گستر یا یک نیروی برتر باور دارند.

تنها پنج درصد آمریکایی ها آته ئیست ( خدا ناشناس ) هایی هستند که همزمان باور به یک روح یا نیروی برتر جهانی و هستی گستر را انکار می کنند.

باید یادآور شد که افرادی که به سطوحی از هشیاری و خودآگاهی رسیده اند ، همواره به سطوح پایین تر – اما نه بالاتر - آن هم دست یافته اند.

برای نمونه ، افراد دارای حس پوچی هم چنین از آگاهی به آزادی خواست ( اراده ) ، زیبایی ، حقیقت ، و نیکی نابرخوردار بوده اند. آن هایی که به آگاهی از حقیقت دست یافته اند نیز به آگاهی از بودن ( وجود ) ، آزادی و زیبایی رسیده اند اما لزوما به هشیاری و آگاهی از نیکی چنگ نیازیده اند.

حس شهودی از حقیقت در سطوح بالایی از آگاهی و هشیاری رخ می دهد و در بسیاری از دانشمندان هم چون پیر تیلهارد دشاردین و کارل راجرز چیره بوده است.

این بیدارباشی به گونه ای رشد یافته تر در دانایان و نخبگان بیش خودآگاهی هم چون ویلهلم فریدریش هگل ، لئوناردو داوینچی و مهاتما گاندی - که زندگی شان به سان آموزه هایی درون حقیقت رخ می تاباند – هویدا می شود.

در پنجمین سطح ، هر چند افراد احتمالا به یک حس نسبت به بودن ( وجود ) ، آزادی خواست ( اراده ) ، زیبایی و حقیقت طی زمان ها دست یافته اند ، اما هرگز به هیچ گونه شهودی – آگاهی و هشیاری مستقیم – به نیکی درونی نسبت به همه ی چیزهای هستی – رها و جدا از همه ی تباهی ها ، پلیدی ها و کژی هایی که در جهان وجود دارد - دست پیدا نکرده اند.

شوربختانه این گروه در برگیرنده ی تقریبا همه ی مردمانی ست که طی زمان درباره ی بودن ( وجود ) و طبیعت شرارت و بدی در شگفت می شوند و به دنبال سزا و کیفر و کینه توزی و انتقام ستاندن از آدمیانی می روند که آن ها را هراسانده یا به ایشان یورش برده و یا آن ها را ناکام نموده اند.

آگاهی ژرفی به یگانگی بود ( وجود ) و هشیاری فراوانی برای عشق ورزیدن به دشمن خویش در آدمی لازم است. حس شهودی به نیکی به اندازه ی خوب رشد یافته تنها به ندرت در آدمیان پدید می آید. یک آگاهی نسبی به نیکی در افرادی که در هر سه ویژگی منش شان ( خود راه بری ، همیاری و فراخود روی ) – و به ویژه خود فرا روی - رشد بسیار داشته اند ، دیده می شود که از آن جمله می توان به امرسون و تورئو اشاره نمود.

یک آگاهی و بیداری خوب رشد یافته به نیکی تنها به ندرت و در مردمانی خردمند و دانا همانند افلاتون و گاندی رخ می دهد.


* روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی           

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:2  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 




رازهای روان‌شناختی نوروز

دکتر بهنام اوحدی*

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو بر خواهد رست!

(خیام)

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه ، کامیاب و سرشار می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا و دو رویی ، خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم تا آن جا که هم آغوشی و هم بستری این زیبا ترین و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را «خاک تو سری» دانسته و آن را نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه چه بسیار آن چنان در کردار بدان اصرار و تکرار می جوییم که وابسته و معتادش شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم!

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده و حتا دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی لذت و عیش و خوشی و شادی خو گرفته اند.

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش (ختنه) سوران همراه است، اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست؛ مگر اندکی، از تکفیر گشته و رانده‌شده‌يی چون خیام، حافظ، مولانا، ایرج میرزا، صادق هدایت، جمال زاده، فروغ فرخزاد، ارحام صدر اصفهانی، پرویز صیاد و دو نصرت رانده‌شده سینمای ایران: کریمی و وحدت و مانند اینها!

«به کجا چنین شتابان؟»

گورستان برای مان رامشکده و آرامگاه است، و چه بسیار گورستان دست کم « تخت پولاد » ما اصفهانی ها - تا نیم سده پیش برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است ! شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این « پایان گاه » است !! ما یگانه ملتی هستیم که تا این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایشگر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی های مان بر پا می داریم ، و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم !

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه  « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند !!

( سرچشمه های این همه پاسداشت « شور مرگ و اشتیاق نابودی » به جای « شور و اشتیاق زندگی » و چیستی و چرایی و چگونگی رشد و چیره شدن این شیوه ی نگرش و رویکرد بر ذهن و اندیشه ی ما ایرانیان را در نوشتاری با عنوان « به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » نوشته ام که علاقه مندان می توانند را به جست و جوی آن در فضای مجازی ره می نمایم. )

در چنین اجتماعی ، نوروز و آیین های پیرامون پس و پیش اش ، نقش و جایگاهی هم چون اکسیر و نوشدارو پیدا می کنند.

نوروز این آیین کهن ملی و جشن باستانی ایرانیان ، آن چنان شکوه و گیرایی و سیمایه و درون مایه دارد که سترگ ترین رویدادهای سیاسی ، اجتماعی ، هنری ، ورزشی و ......... به سادگی در برابر آن رنگ باخته ، به حاشیه رفته و گرد فراموشی می گیرند. به راستی کدام نوشتار می تواند برازنده ی چنین سیمایه ی شکوهمند و درون مایه ی نیرومند باشد ؟ نیک می دانم که رازگشایی از آثار و برآمدهای روان شناختی نوروز نیازمند نگاشتن کتابی درخور و نه نوشتاری چکیده وار است ؛ از این رو خود را در این گزیده نگاشت ، آن چنان که می خواهم و می پسندم ، سربلند و کامیاب نمی دانم.

در این سرزمین که بارها و بارها مزه ی ناگوار و دردناک « شکست » و « اشغال » را چشیده و به سان « چهارراه حوادث » از سوی قوم و نژاد و قبیله و نیرویی بیابانگرد و بیغوله نشین یا جز آن در نوردیده شده است ، « تحقیر » تجربه ای « مکرر » بوده است. و مگر مردمان سرزمین همیشه تحقیر و فرو داشته شده را جز اکسیر چاره ای هست ؟

رازهای روان شناختی نوروز فراوان است. ژرف ترین و سترگ ترین شان همین نوشدارو و اکسیر زندگی بودن آن است. نوروز همواره برای مردمان ایران زمین نوشدارویی نیرومند و اثر بخش « پس از مرگ » مکرر سرزمین سهراب بوده است ! نوروز همانند کیمیایی پیش دست توانسته گرد « تحقیر مکرر ملی » مان را هر بار تا سالی دیگر خوب بروبد و بزداید و در کالبد بی سرزمین تر از باد ما ایرانیان ، « جان » و « منش » و « انگیزش » نوین و نیرومند بدمد و « فرهنگ و هویت ملی » کمرنگ و گم شده مان را در ذهن و اندیشه ی فردی و جمعی مان دوباره زنده کند. آیا همین یک راز استوار تاریخی دلیل دشمنی بیگانگان چیره و کامیاب با نوروز و آیین های پیش و پس از آن نیست ؟؟

استواری تاریخی و نیرومندی سهمگین نوروز نه در شکوه رویایی و سترگی خاطره انگیز « جشن سده ی مردآویژ » که در همین سادگی و صفا و صمیمیت سرشته و پیوسته به آن است. نوروز را سفره ی هفت سینی بس است. هفت سینی که خوان راستی ، مهر و خرد می گستراند تا در سایه ی آن آشتی و گذشت و بخشش و بردباری بر ستیز و کینه توزی و دشمنی و بخل و حسد چیره شوند.

نوروز پشتوانه و پشتیبان روح و روان و خرد و گمان جمعی ما ایرانیان است که در سایه ی چیره و سترگ آن ، فرهنگ و هویت کهن ملی مان به سان سبزه ی سفره ی هفت سین هر سال دوباره می روید و برافراشته می شود. این سبزه و این سفره درفش زنده و استوار بودن ملت ایران در جای جای گیتی ست. سبز و سپید و سرخ همواره در این سبزه و سفره هم چون تابش زرد خورشید و آبی نیلگون خلیج پارس و دریای مازندران برقرار و ماندگار بوده و هست.

مایه شگفتی و افسوس فراوان است که برخی به ظاهر ایرانیان با «فرهنگ و هویت ایرانی» و از جمله «نوروز» و آیین های پیش و پس از آن همچون « چهار شنبه سوری » و « سیزده بدر » سر ستیز و دشمنی دارند و از هر فرصت و فراغتی برای کینه توزی بدان سود می جویند. اینان نا آگاهان و نادانانی هستند که « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » را نمی شناسند و از فرجام آن یعنی « اختلال شخصیت مرزی / آشفته و روان پریش » - که به باور همه ی روان پزشکان و روان شناسان سراسر گیتی از بد فرجام ترین و درمان نا پذیر ترین اختلالات روان پزشکی ست بی خبرند ، هر چند شب و روز درگیر و گرفتار برآمدهای آشوبناک و دشواری آفرین آن بوده و هستند و خواهند بود !!

در راستای پایان بخشیدن به کوشش بیهوده و بد فرجام به چالش و کشمکش کشیدن « فرهنگ و هویت ملی » ناگزیر باید به مبحث « هویت » و شناساندن آسیب شناسی روانی « اختلال هویت » پرداخت ، شاید بیان اندکی از برآمدهای ناگوار و فاجعه آمیز این گونه کوشش های بدفرجام ناآگاهان نا دوراندیش مایه ی عبرت شود.

مفهوم « هویت » ساختاری پیچیده و در هم تنیده از درون مایه های شناختی ، زیست عصب شناختی ، روانی اجتماعی ، فرهنگی ، رشدی ، روان پویشی ، و روانی جنسی است و اهداف دراز مدت ، الگوهای دوستی ، حرفه گزینی ، ارزش گرایی ، وفاداری جمعی و ملی ، و گرایش و کردار جنسی آمیزشی را در برمی گیرد. برآمدهای پیدایش اختلال و بحران در هویت آدمی ناگوار و مشکل آفرین هستند که از آن جمله می توان به اختلالاتی هم چون « اختلال شخصیت مرزی / آشفته و روان پریش » ، « اختلالات خلقی ( افسردگی یک قطبی و یا دو قطبی ) » ، « اختلال تنش و فشار پس از آسیب» و «اسکیزوفرنی» اشاره نمود.

«اختلال بحران هویت» به معنای دشواری و رنج شدید و فراوان ناشی از نا مشخص بودن و نبود قطعیت درباره ی هویت و موجودیت فرد مبتلا است. این اختلال در جوامع در حال گذار از سنت ، دامپروری و کشاورزی به صنعت ، فناوری و مدرنیته فراوان تر و چشمگیرتر از جوامع صنعتی و یا سنتی دیده می شود.عوامل پدیدآورنده ی « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » چند بعدی هستند و می توان آن ها را از دیدگاه های زیست شناختی ، روان شناختی ، برهمکنش های خانوادگی ، و فرهنگی اجتماعی مورد ارزیابی قرار داد.

تغییرات عصبی هورمونی گسترده و چشمگیر ، به دست آوردن توانایی جنسی آمیزشی و همانند آفرینی ( تولید مثل ) ، تجربه های عاطفی عمیق انتقال داده شده ، رشد و پیشرفت اندیشه ی عملیاتی صوری ، و نیازهای روان شناختی و تکاملی برای جدا شدن و استقلال یافتن از پدر و مادر ، دست یافتن به کاشانه ای شخصی ( اتاقی از آن خود ) ، به دنبال اهداف حرفه ای رفتن و درگیر صمیمیت احساسی و جنسی آمیزشی شدن همه و همه دگرگونی هایی ویژه ی سنین نوجوانی و جوانی هستند که تنش و استرس فراوانی را بر آدمی وارد می سازند.

دست یافتن به سازگاری فردی و اجتماعی در زمینه هایی چون کنترل تکانه ، خلق ، تصویر بدنی ، روابط بین فردی ، چیرگی بر دنیای پیرامون ، پیگیری اهداف حرفه ای و آموزشی ، آسیب های روان شناختی ، و سازگاری با افراد فراتر مواردی ست که در پرسشنامه ی تصویر از خویش نوجوانان برای ارزیابی اختلال بحران هویت به کار رفته است. از نوجوانان نرمال این انتظار می رود که بتوانند خودشان را در برابر موقعیت های گوناگون زندگی حفظ و کنترل نمایند و دچار تنش و اضطراب و آشفتگی و آشوب بیش از اندازه نشوند ؛ در روابط با والدین و آموزگاران خویش مشکلات جدی ، شدید و دیرپا پیدا نکنند ، و در روابط نزدیک ، صمیمانه و عاطفی ، ضمن دارا بودن برداشت شخصی و تصویر بدنی خوب ، مناسب و منطقی از خویش ، در گرایش و رفتارهای جنسی آمیزشی شان استوار ، پایدار و با ثبات باشند. این انتظارات درست همزمان با هنگامی ست که نوجوان « فردیت یافتن دوم » خویش را سپری نموده و به یک پیوستگی رو به ثبات نقش ها ، ارزش ها ، آرمان ها ، و احساس های ناهمگون زندگی می رسد.

این همانا پیدایش سازگاری میان برداشت از خویش نوجوان و جوان با برداشت ها ، انتظارات ، و فرصت هایی ست که در پهنه ی اجتماع پیرامون او به چشم می آید. پیوستگی هویت در زیر ساختارهای جنسی ، همانندسازی با همتایان ، تصویر بدنی و سیرت و اخلاقیات برآمد چنین سازگاری خواهد بود.

آن چه در « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » رخ می نماید و کانون توجه و تمرکز بالینی می شود ، سردرگمی و نبود قطعیت و یقین درباره ی اهداف درازمدت ، برگزیدن حرفه ، الگوهای دوستی ، گرایش و کردار جنسی و وفاداری جمعی و ملی است. بنابراین ، « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » درست در سرنوشت سازترین سال ها همه ی جنبه های مهم زندگی افراد را دگرگون نموده و مورد آسیب ژرف ، فراگیر و دیرپا قرار می دهد تا آنان از یافتن یک مسیر منطقی واقع بینانه برای گذار همراه با کامیابی و سربلندی به دوران بزرگسالی محروم باشند. از این رو اینان جبر گرا گشته و بیش از خواست و اراده به تقدیر و طالع و سرنوشت و استخاره رو می آورند.

اینان نمی دانند که هستند ، برای چه به دنیا آمده اند ، و برای امروز و فردایی بهتر و آسوده تر چه باید بکنند. اینان در امروز سرگردان و به فردا نا امیدند و از این رو تنش ، تشویش ، اضطراب ، ترس و هراس و افسردگی ( یک قطبی و یا دو قطبی ) و ناکامی و خشم و پرخاشگری را بارها تجربه می نمایند.این گونه افراد توانایی ناچیزی برای عشق ورزیدن و صمیمیت دارند و نزدیکی به دیگران برای شان تنش و اضطراب پدید می آورد پس به انزوا و جدایی گزینی یا گرویدن به گروه هایی خاص با آرمان ها و ایده هایی ویژه و از جمله باندهای خلاف مدار ، تبهکار و جامعه ستیز - کشیده می شوند. دوره های اضطراب و افسردگی و برآمدهای از دست رفتن فرصت های رشد و تکامل روانی اجتماعی و تجربه های تکانه ای و بی اندیشه ی این گونه بیماران آن ها را به سوی مصرف مواد محرک و مخدر و الکل می برد.

کردارها و گرایش‌های جنسی‌ غير طبيعي و انواع و اقسام هنجارگریزی‌ها، ارزش‌ستیزی‌ها و لاابالیگری‌های جنسی و آمیزشی در این گونه بیماران شایع است. اینان ممکن است بارها و بارها دچار کشمکش ذهنی و عملی با میل و کشش و کردار‌های جنسی همجنس‌گرایانه شوند و درست در همان هنگام که چنین کشش و کرداری را با هویت و روابط کلی خویش پیوسته و هماهنگ نمي‌یابند، به‌گونه‌يی تکراری بدان تن دهند. البته این اختلال (بیماری) ممکن است به‌گونه‌يی واژگون به آنچه گفته شد، باعث شود تا فرد نسبت به آزمودن تجربه‌های جنسی دچار شرم بیش از اندازه، غیر منطقی و بیمارگونه شده و از هر گونه گرایش جنسی سازگار با هویت و نقش جنسی‌اش بگریزد.

در نگاهی ساده و کوتاه و نه‌چندان ژرف و تخصصی به اجتماع نوجوانان و جوانان و حتي بزرگسالان، شیوع بالای این اختلال (بیماری) و برآمدهای ناگوار بیان شده در بالا (به‌ویژه «اختلال شخصیت بوردرلاین (مرزی)/آشفته و روان‌پریش» و «کردارهای گروهی تبهکارانه و جامعه‌ستیز») را مي‌توان به آسانی تماشا كرد. با توجه به بدفرجام و بسیار دشوار درمان‌پذیر بودن عواقب «اختلال بحران هویت»، آیا پیشگیری جامعه‌نگر بر درمان مقدم نیست؟ و کوشش در مسخ و نابودی آیین و فرهنگ و هویت ملی و برگزیدن و جایگزین كردن آیین و فرهنگ و هویت ناخودی و بیگانه به افزایش شیوع و گسترش و شدت یافتن این بیماری نمي‌انجامد؟ فرجام و برآمدهاي ناگوار و فاجعه‌آميز اين بيماري را به‌آساني هر روز و همه‌روزه با نگاهي شتابان در لابه‌لاي اخبار دردناك و تاسف‌براگيز صفحه‌هاي حوادث روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها جست‌وجو كرد. فزوني يافتن وسواس‌هاي جنسي، جسماني (زيبايي چهره و پيكر) و مذهبي (كفرآميز) در ميان نوجوانان، جوانان و بزرگسلان نيز برآمد همين اختلال (بيماري) بحران هويت است.

راز « نوروز » تنها در دمیدن معنا و آفریدن هویت ملی نیست. « نوروز » آیینی ست که با پیش نیازها ، فرآیندها ، سیمایه ها و درون مایه های « شناختی » و « رفتاری » خود آلودگی ، زشتی ، پلیدی ، کینه توزی ، دشمنی ، دوری ، افسردگی ، سرخوردگی ، سرگردانی ، تنش ، اضطراب و مانند آن را در گستره ای پهناور و اندازه ای ژرف برای هفته ها می زداید و در عمل به سازگاری و رشد و تکامل ویژگی ها و زیر ساخت های « منش » ، « انگیزش » و « جان و روح » ما ایرانیان برخوردار و پذیرای آن می انجامد و روزی « نو » را برای مان به ارمغان می آورد.

« چهارشنبه سوری » این آیین کهن ، ماندگار و هرگز فراموش ناشدنی در پیشواز نوروز ، و همچنین « سیزده بدر » باستانی و همواره پاس داشته شده کارکردها و اثرهای روان شناختی فراوانی در راستای رشد و تکامل « اندیشه » ، « شناخت » و « رفتار » افراد به ویژه در مراحل پیاژه ای « اندیشه ی پیش عملیاتی ( دو تا هفت سالگی ) » ، « عملیات غیر انتزاعی ( هفت تا یازده سالگی ) » و « عملیات صوری ( یازده سالگی تا پایان نوجوانی ) » - دارد.

به راستی کدام آیین همچون « نوروز » ، « چهارشنبه سوری » و به ویژه « سیزده بدر » این چنین توانمند و سرشار می تواند در آستانه ی دگرگون شدن آفرینش و شکفتن شکوفه های بهار زندگانی ، افزون بر دمیدن « روح و جان » و « هویت ملی » در کالبد سرگردان ، مرگ گرا و زندگی گریز ما ایرانیان ، به رشد و تکامل ژرف و گسترده ی « اندیشه ی انتزاعی » ، « استدلال قیاسی » و « اندیشه ی فرضیه ای قیاسی » نوجوانان مان بینجامد ؟؟؟ در هنگامه ی دور شدن انسان ها از یکدیگر و از دست رفتن و مرگ « باغچه » ها در زیر گام های مجتمع های آپارتمانی فراگیر ، بر درون مایه ی غنی و سرشار شناختی رفتاری « نوروز » ، « چهارشنبه سوری » و « سیزده بدر » - این اندک اشانتیون باقی مانده از طبیعت خدادادی گیتی و عناصر چهارگانه ی آن ( آب ، باد ، خاک و آتش ) – با ساده انگاری و نا آگاهی چشم فرو نبندیم و میراث ملی کهن این چهارراه تاریخی حوادث ، این سرزمین کینه زده را پاس داریم.

به یاد او که نیک سرود: «من از بیگانگان هرگز ننالم/ که با من هر چه کرد، آن آشنا کرد

*روان‌پزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی


+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 13:33  توسط دکتر بهنام اوحدی