تبليغاتX
شرمگاه

شرمگاه

نادانی آغاز گمراهی ست




به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی

 

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست

 

هر ذره ز خاک کی قبادی و جمی ست

 

احوال جهان و اصل این عمر که هست

 

خوابی و خیالی و فریبی و دمی ست.

 

( خیام )

 

 

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه کامیاب و  آسوده می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان این روزها نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم و هم آغوشی و هم بستری – این زیبا و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را « خاک تو سری » و نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه در کردار آن چنان اصرار و تکرار می جوییم که بدان وابسته و معتاد شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم.

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده است و دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو جسته اند. راز چشم پوشی دانش وران و اندیش مندان را شاید باید در این سروده دانست :

« باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد »

 

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش ( ختنه ) سوران همراه است اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست ؛ مگر اندکی ، از تکفیر شده ای چون خیام ، حافظ ، مولانا ، ایرج میرزا ، صادق هدایت ، جمال زاده ، فرو غ فرخ زاد و .........

« به کجا چنین شتابان ؟ »

گورستان برای مان آرام کده و آرام گاه است. و چه بسیار برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است. شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این پایان گاه است. ما یگانه ملتی هستیم که این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایش گر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی ها مان بر پا می داریم و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم.

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند ! این همه پاس داشت شور مرگ و اشتیاق نابودی به جای شور زندگی و زیست مایه از کجا سرچشمه گرفته است ؟!؟

« به کجا چنین شتابان ؟ »

و این همان پرسشی ست که مهتاب شبی دلکش و گیرا بر بلندای بختیاری و زاگرس – درست بالا دست تالاب چغاخور – من و یاری خوش اندیش و نیکو نهاد ، داریوش نیک بخت ، را به چالش کشید و هفت سالی ست که گریبان ذهن من و او را رها نکرده است؛ گرچه هر بار پایان چالش در تلخند های مان بر هنر آفرینی ها ی ماندگار و طنز فخیم « دایی جان ناپلئون » و « سوته دلان » ، یا واژگان جادویی و جاودان « علویه خانم » گم شد و شور زندگانی زود گذر برگزیده.

پرداختن به این مبحث بنیادین و راهبردی خود فرصتی ویژه و فراغتی فراخ می خواهد اما پذیرفته ام تا نوشتاری از نگاه و اندیشه ی خود فراهم آورم پس اکنون چکیده ای کوتاه از آن چالش را ماندگار می سازم ، باشد نگرشی نوین به ژرفای چیستی و چرایی « مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » پدید آورد.

 

به ریشه های اندوه گزینی ، غم ستایی و مویه پروری ما ایرانیان از دیدگاه های گوناگون می توان نگریست. رویکرد های تاریخی ، سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، اقلیمی و روان شناختی از جمله ی این دیدگاه ها هستند. اما آمیختن و سرشتن این نگرش ها با یکدیگر کاری ساده و آسان نیست.

از این رو برای به چنگ آوردن دیدگاهی همه سویه و جامع نگر ، جدا ساختن این دلایل تاریخی و دیر پا و نگریستن به چگونگی چینش آن ها در کنار یکدیگر ضرورت دارد.

 

فرو داشته شدن ( تحقیر ) مداوم و مکرر تاریخی ما ایرانیان از سوی بیگانه گان و خودکامه گان

 

یکی از مهم ترین دلایل چیرگی اندوه و غم بر اجتماع سوگوار ایرانیان ، فرو دست و فرو مایه داشته شدن ( تحقیر ) مکرر و مداوم این مردمان است.

تحقیری که در پی « تجاوز » های پیاپی پدید آمده است. تجاوزی که تنها دامان مرز و میهن را لکه دار و آلوده ننموده و گریبان و میان دختر و پسر و زن و مرد فرو کوفته و به زیر کشیده را نیز جسته است.

در این میان ، جنگ های پر شمار هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان بی اثر نبوده اند ، اما فرو داشته شدن ( تحقیر ) سترگ بنیادین از دو یورش عرب و مغول پدید آمد. چه در شکست های پیشین ، امپراتوری بزرگ شاهنشاهان ایران در ستیز با امپراتوری های پر آوازه ، نامدار و نیرومند گیتی – یونان و روم – ناکام مانده و به کنار افکنده شده بودند. عرب و مغول ، نه تنها از امپراتوری ، که از تمدن نیز بی بهره و نابرخوردار بودند. حتا چیرگی و پیروزی بر این دو قوم عشیره ای بادیه نشین و بیابان گرد به دور افتاده از گاهواره ی آفرینش نیز برای ایرانیان غرور و افتخاری همراه نداشت ، تا چه رسد به شکست و اشغال آب و خاک نیاکان نیکو نهاد.

عرب با وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری آمد اما شعار ، شعور و اشاعه نیافت. سخن سوی گزاف گذاشت و ادعا در عمل اخته شد.

ایرانی بیگانه با زبان و واژگان تازی ، « عجم ( گنگ ) » خوانده شد تا در سایه ی پرداخت جزیه و پیش کش اشغال ، « موالی ( مالیات دهنده ) » نام و نشان ستاند و جایگاهی نه برادر و برابر ، که فروتر از اسب و اشتر بادیه نشین یورش به کام و فیروز سودا یابد.

در پی این یورش ، تنها تاج و تخت و فرش تیسفون ، و آیینه و ایوان مدائن به تاراج نرفت ؛ فرهنگ و هویت ملی مان نیز در آتش کتاب سوزی و کتاب خانه افروزی دود شد و گم شد و با غبار رفت. این فرومایگی و تحقیر سخت بر نهاد خودآگاه و روان نا خودآگاه گران آمد. جشن های هر ماهه به سوگ  نشست و دخترکان و پسرکان به کنیزی و غلامی برده شدند. زنان غنیمت های جنگی بودند و مردان به کارهای پست و فرومایه وادار شدند. فرو گزاردن آیین و پیوستن به دین از گرد راه رسیده ، یگانه امید برای برخورداری از اندک حقوق و کرامات انسانی شد ؛ اما این نیز آن چنان که باید و شاید گره گشا نشد تا فرجام کار و سرنوشت در خلیفه کشی  جسته شود.

ایرانیان بارها به شورش دست یازیدند بلکه گره از کار و فرجام شان گشوده شود که نشد. هر بار شورش با خیانت خودی فرو نشانده شد تا ابومسلم را آن اندازه هویت و باور به خود ( عزت نفس ) نماند تا پس از به زیر کشیدن خلیفه ی بغداد از خراسان ، خود یا دیگر پارسی را بر تخت خلافت نهد. و جز تحقیر و فرو داشته شدنی سترگ کدامین دلیل به چنان « گریز از آزادی و اختیار » می انجامد ؟!؟

یگانه دستاورد پیروزی و چیرگی سردار دلاور ایرانی ، رسیدن تخت و جام و حرم از بنی امیه به بنی عباس شد تا با یاری شغاد وار افشین خیانت پیشه دست و پا یکایک از ببر سرخ گون بذ و کلیبر بریده شود و مهره از گردن او بر بلندای دار کنده !

مرد آویژ در واپسین گام بغداد نگرفت و جشن رویایی و شکوه مند سده اش در پای آتشگاه و کوه پایه های اسپهان و ساحل خاطره انگیز زنده رود ، نیز شورمایه ی زندگی نوین نشد و بغداد به ستم و تحقیر و جور و جفا و فرو کشدن و فرومایه نگاه داشتن ایران و ایرانی ادامه داد.

از مثله بر دار کشیده شدن بابک « خرم دین » و  تجاوز وحشیانه و ددمنشانه ی خلیفه ی عباسی – المعتصم بالله – به دخترک بی نوای بابک ، تا خیزش یعقوب لیث صفار ، ایرانی را چون گذشته نوایی جز ناله و آه و سوگ و اندوه نماند. « فرهنگ و هویت ملی » یگانه از دست رفته نبود ؛ « آزادی فردی » و « امنیت فردا » نیز به تاراج رفتند. رویگر زاده ی دلاور سیستانی ، میهن از چنگ خون آلود عرب ستاند و مسلمانی را از بردگی تازیان برای سده ها جدا نمود. اما دیگر نایی برای برپایی جشن های شادمان ساز ماهیانه ی ملی نمانده بود. « انگیزش » و « روان » لازم برای پاس داشتن زندگی از دست رفته ، بلکه مرده بود. « فرومایگی » و « تهی میهنی » میراث مان شد؛ از نطفه ای به نطفه ی دیگر ، تیره به تیره ، پشت به پشت.

سوگ واری ، ماتم پروری و اندوه پرستی در ژرفای نهاد نا خودآگاه و نیمه خود آگاه مان نشست و استوار گشت.

کوخ نشین دلاور لیث نیز کاخ بغداد به زیر نکشید و کهتری و فرومایگی و « رنج تحقیر » ادامه یافت ؛ تا آن اندازه که رنج تحقیر به تقدیس تحقیر بینجامد که انجامید !

اما این واپسین ستم و تحقیر نبود. تجاوزی دیگر چون گردبادی ویران گر و توفانی دهشت ناک از راه رسید : مصیبت مرگ افکن مغول.

تجاوز به دخترکان و پسرکان و زن و مرد تکرار شد. بیشتر و پیگیر تر. چپاول و به آتش افکندن و به خاکستر و خون نشاندن نیز. مردانگی فرو نشانده شد.

تحقیر تقدیس شده  ی پیشین بنیانی برای پذیرش فرو مایگی و تحقیری دوباره شد. تحقیری گسترده و سترگ. این بار از وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری نیز خبری نبود. شعاری جز وحشی گری در میان نبود که به نیش شمشیر از شعور باز بماند. اندوه و فرومایگی پایدار گشته در نهاد ناخودآگاه و نیمه خودآگاه ایرانیان ، با سوگ و هراس و دلهره ( اضطراب ) و افسردگی ذهن خودآگاه آنان همبسته و افزون شد.

دیگر از خیزش سرداران دلاور ایرانی نیز خبری نبود. و تحقیر و فرومایگی و تهی میهنی ( بی وطنی ) و سوگ و هراس و دلهره و اندوه ادامه یافت. « هراس از مرگ » فراگیر شد و « نبود امنیت » مکرر گشت. ترک و تاتار نیز تجاوز و کشتار و آتش در پیش گرفتند. تحقیر مقدس به تحقیر مکرر انجامید.

روان جمعی ایرانیان – نه فقط در نهاد ناخودآگاه ، که در ذهن خودآگاه – هم چون کهنه دملی دیر پا و چرکین هر بار گرفتار گندیدگی تاریخی شد تا حریر پوسیده و پاره به دست و دامان دراویش شیخ صفی اردبیلی افتاد. باختر دوره ی دانایی و روشن گری آغاز نمود و ایران و ایرانی به مرداب نادانی و گنداب  اسطوره پروری و خرافه پردازی پا نهاد. شاهان درویش پیشه ی صفوی به جای آن که شاهنشاهی بر بنیاد دانایی و اندیشه ی نیکو استوار دارند ، با ابلهی و کوته بینی ای وصف ناشدنی پایداری و ماندگاری خویش در گسترش نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه  جستند و تحقیر مقدس را بنیانی تازه تر و نیرومند تر بخشیدند و گسترش و فراگیری مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی را راهبرد بنیادین خود گزیدند. عیش و خوشی و شور و زندگی نقد زمینی و این جهانی همپایه و همسنگ بی مایه ترین و ناچیز ترین آفریده ها شد و نیاز غریزی به لذت و شادکامی و جنبش و پویش به آسمان و آن جهان نسیه داده شد. هر جا سخن از خوشی بر زبان رفت ، آتش دوزخ به یاد آورده شد و « لذت » همزاد « گناه » گشت.

گسترش مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی تنها به سود شاهان درویش پیشه ی پسر در پهلو و شراب به جام صفوی نبود. حجره چی ، کرباس چی ، طباخ چی و خدم و حشم تا نجار و معمار و خطاط و نقاش و کاشی کار و و معرق کار و مقرنس گر همه و همه از این خوان گسترده و هر روزه ی سوگ و گریه و ماتم و مویه سودی سرشار می بردند. پس اندوه و مرگ ، نه آرام که شتابان ، اندک « شور مایه ی زندگی » به جا مانده را زدود و اجتماع به ناگاه رنگ مرگ گرفت و سیاه شد.

سیاهی در پوشش ایرانیان نبود که اگر بود سیه جامه گان ابومسلم از این رو جدا و ممتاز نشده و بدان در تاریخ نام و نشان نمی یافتند. صفویه میهن را ماتم سرا و مشکی نمود. مکروه ترین رنگ نزد مسلمانان که برای شان یادآور ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان بود ، ویژگی پوشش ایرانیان شیعه مذهب شد تا کی به یاری خرد و آگاهی زدوده گردد. نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه فراوان شد تا بار گران آن سهمگین شود و سر از گردن شاهزادگان دراویش شاهدباز برباید.

شاه عابد ساده نهاد و نازک دل خود به دست خود دیهیم از سر برداشت و بر جمجمه ی بادیه نشینی دیگر نهاد و زنان و دختران خویش با دعا ، روانه و رهسپار زفاف در حرم سرای شاه افغان نمود تا در کنج عبادت عافیت جوید که نجست. تحقیری دیگر مکرر بر دوش تحقیر های همیشگی پیشین نشست. حقارت و فرومایگی میراث تاریخی مان شد و مردمان بزرگ ترین پایتخت آن هنگام گیتی ، نشان ماندگار مردارخواری پذیرفتند تا پس از نوشیدن آش کهنه چرم پا افزار ، طعم گس پاره گوشت آدمی را زیر دندان مزه مزه کنند. اصفهان نصف جهان ، آمادگاه سپاهیان امپراتوری ایران بار دیگر هم چون کشتار عرب و مغول و ترک و تاتار در خون نشست. و این بار به هنجاری تازه و نشانی نوین دست یافت: مرده خواری همه گیر.

 اگر تاتار برای ایرانی و اصفهانی برج و بارو و مناره از سر های بریده برافراشت ، سرداران و سربازان افغان پسر بچه های شاهان و شاهزادگان و درباریان صفوی را پس از تجاوز ، کنار کشته های گندیده و پوسیده به بند کشید تا بوی لاشه ی پدران آرامش بخش فرزندان آزار داده شده گردند. و این واپسین تحقیر جمعی ملی مان نبود. خیزش نادر شکوهی سترگ تر از یعقوب لیث ، بابک خرم دین ، مردآویژ و ابومسلم داشت. اما نادر با خیانت خودی - یاران و سرداران - در خواب کاردآجین شد و گنج های پنهان غنیمت آورده شده از هند به تاراج رفت و در شراب و شرمگاه و وافور هدر داده و نابود شد.

خان زند در شیراز سودای تمدن بزرگ داشت که دوام نیافت و خواجه ی خنثای خون خوار ، آن آزاردیده ی دگر آزار به جای شمشیر زن دلاور زند شکوه شاهی از آن خود ساخت و ولی عهد دلاور و بی باک را هم چون مردم کرمان چشم از حدقه بیرون کشید و برای تجاوز و آزار به قاطرچیان طویله و اصطبل سپرد تا درد و رنج تحقیر و تجاوز جمعی به ذهن ملت بار دیگر یادآور شود. فرومایگی این گونه هر بار استوار تر و نیرومند تر شد.

خواجه در پی فرو نشاندن آتش شهوت و دگر آزاری خود ، پس از شاه اسماعیل و نادر سراسر ایران در چنگ گرفت و یکپارچه نمود اما جانشینانی از خود باقی گذاشت تا عقب ماندگی آمیزشی و پرهیز گوارشی او را قضا نمایند و فرومایگی را با خودکامه گی جبران کنند. این گونه اجتماع همیشه سوگ وار ایرانیان مرگ و ماتم و مویه ستای آماده ی تحقیری دوباره شد.

روس آمد و دو گوش ایران از پیکر کند و بر کف خویش گرفت و با خود برد. روس رنسانس آزموده ، ایرانیان در تاریکی و تباهی و تیره روزی خفته را خفت داد. تحقیر بار دیگر مکرر شد. دو گوش سرزمین در دو جنگ ساده و آسان از دست رفت.جنگی که به جای قله های سر به آسمان کشیده شده ی اسماعیلیان ، از پشت پرده های حریر زربافت حرم سرا فرماندهی و راهبری می شد. ریش انبوه فتحعلی شاهی گر چه در حرم و بر سرسره برای به نوازش انگشت سیمین پیکران کفایت داشت ، اما در رزم گاه و میدان نبرد کاری از پیش نبرد.  

آن هنگام هم که دوره ی رنسانس و روشن گری و دانایی در این سرزمین با انقلاب مشروطه آغاز شد ، استبداد صغیر با پشتوانه و نیروی قزاقان روس آن را به توپ بست و تحقیر ملی بار دیگر از سوی خودی و نا خودی تکرار شد.

دوره ی روشن گری و تجدد با سقوط قاجار شتاب گرفت ، اما خود کامه گی رضا شاهی هر چند احساس امنیت اجتماعی و فرهنگ شادی خواهی را با خود به همراه آورد اما درد فرومایگی و تحقیر چاره نساخت و هراس و دلهره و تردید و تشویش را نیز به آن افزود.

ایران هنوز از هراس ها و دلهره های جنگ جهانی نخست آسوده نشده بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد و برای ایران نیز آشوب و تنش با خود به همراه آورد. . ارتش نیرومند شاه مقتدر در برابر سپاه انگلستان و شوروی در زمانی اندک از هم فرو پاشید. اشغال ایران از سوی متفقین  و تبعید آسان و بی دردسر شاه استوار تحقیر را بار دیگر در ذهن جمعی ایرانیان در آستانه ی تجدد یادآور نمود. کاردانی و دانایی فروغی آشوب فرو نشاند تا ایران هم چون عثمانی دچار تجزیه نشود و در همین حال نوای آزادی ، ترس و هراس و دلهره و دلشوره بزداید. ایرانی در تمرین و مشق دموکراسی بود که بیگانه از ترس به دامان کمونیزم افتادن سرزمین گنج های پنهان و مردمان سرگردان در 28 مرداد سی و دو ، دولت مردمی مصدق واژگون نمود و تحقیر را برای چندمین بار در نهاد ناخودآگاه و ذهن خودآگاه ایرانیان زمزمه نمود. و این تحقیر به روشن فکر و شبه روشن فکر ایرانی گران آمد تا برای سال ها به انتقام و کینه توزی ، به هر بها ، برخیزد و نه آه که جان از نهاد شاهنشاه و مردانش بیرون کشد. انتقام 28 مرداد در 22 بهمن ستانده شد. شور انقلاب هنوز فروکش نکرده بود که جنگی ویران گر بر ایران و ایرانی تحمیل شد تا ایرانی بیاموزد که تحقیر همواره برایش برداری یک سویه است و تاوان تحقیر هم چون 13 آبان در تلافی نجوید. و تحقیر ادامه یافت.

اما فرو داشتن و تحقیر ملت تنها از سوی بیگانه رخ نداده است.

حاکمان نیز سده هاست حکومت بر داغ و درفش و زندان و شکنجه استوار ساخته اند و بر زورگویی و سرکوب اصرار و تکرار ورزیده اند. و این تیره روزی فقط ارمغان کارکرد نظام چیره نبوده است.گریز خود ملت از آزادی و اختیار نیز در این بدبختی سهم سترگی داشته است. ما ملت تنها مرگ را ستایش گر نبوده و نیستیم. ما پرستش گر جبر و سرنوشت و تقدیر و قسمت و فال و طالع و قرعه نیز هستیم. آزادی و اختیار برای مان یادآور دلهره و هراس بوده و هست. ما ایرانیان خود را در بند و اسیر تقدیر و زنجیر می خواهیم.

چه بسیار نمونه ها می توان بر شمرد که ما ایرانیان خود به بازو و توان خود ، خودکامه گی را بر خود چیره ساخته ایم. ما از جمهوری گریزان بوده و آسایش در سلطنت می جسته ایم . هر آن که برای مان از آزادی و دانایی و خردمندی سخن بر زبان راند را خود نخست پوست کنده و در پوستین افتاده ایم. آزادی خواهی هیچ گاه در ایران یاران جدی پر شمار نداشته است. در تاریخ این سرزمین غل و زنجیر و دار و کنده جایگاهی ویژه داشته اند و آن چه هرگز جدی گرفته نشده ، همانا کرامت و فردیت آدمی و آزادی و آزادگی اوست.

هراس از به بند و گند کشیده شدن ، سده هاست که « هراس از مرگ » را با جان و روان خودآگاه و ناخودآگاه مان سرشته و آمیخته ساخته است. هر خودکامه با خیالی آرامش و امنیت از ملت ربوده است و مگر شادی و شور زندگی جز بر بنیاد آرامش و امنیت استوار می گردد؟؟

هسته ی فرومایگی و پوسته ی خودشیفتگی ثانویه ی آن ، تنها از سوی بیگانه کاشته و پرورده نشده است ، خودکامه گان نیز هم دوش بیگانگان در این تحقیر تاریخی مکرر همواره کوشا بوده اند.

و مگر جز با زور و ستم خودکامه ی خودی تحقیر مکرر ، به تحقیر مقدس می انجامد ؟؟

ما از بنده ی دربند بودن نا شاد و روی گردان نیستیم. ما سده هاست که آموخته ایم باید به بند و افسار خود خو گرفته و وفادار بمانیم تا رنج و آزار کمتری بیازماییم. « افسار » این گونه هم چون « اندوه » در سرشت مان استوار گشته و بنیاد یافته است.

 

دشواری های اقلیمی سرزمین گنج های پنهان

 

کردار و گفتار – نیک و بد – از پندار سرچشمه می گیرند و پندارها در اقلیم آدمی زاده و استوار می شوند. اقلیم بر خلق و سرشت و منش آدمی اثرهای بسیار دارد. یک گواه در این ادعا ، ناهمگونی های خلق و شخصیت مردمان سرزمین های دور از یکدیگر است. حتا در یک کشور پهناور نیز ناهمگونی ها هویدا هستند. ویژگی های مردم ترکیه در سواحل مدیترانه با هم میهنان شان در کناره ی دریای سیاه و کوهپایه های آناتولی تفاوت دارد. در میهن خودمان نیز همین واقعیت نمایان است . گواه آن نیز الگوی ناهمگون سوء مصرف مواد – الکل و افیون – می باشد. در کناره های سرسبز شمال سلیقه در الکل جسته می شود اما اهل مواد درون و پیرامون کویر رو به افیون دارند.

گشاده دستی و بخشندگی فراوان نیز ناهمگونی همانندی دارد. آن جا که پروردگار در باران و آب گشاده دستی نموده و سرسبزی و میوه و مرکبات و ماهی را فراوان و سرشار بخشیده است ، مردمان در مهمان نوازی و بخشایندگی آسوده تر و کوشا ترند.

ایران سرزمینی ست که بد جایی گرفتار آمده است.میان کشورها و مردمانی که هر یک تیره روزی ها و نگون بختی های فراوان دارند. خشکی اقلیم ایران خود مشکلی بنیادین است. ایران سرزمین دشت های گسترده ی بی دیم و کویرهای پهناور خشک و شور است. اجاق این خاک کور است. در خاک خشک ، آرزوها بر نمی کشند و رویاها نمی رویند. اجتماع ایلیاتی سنتی ایران ساختاری دام پرروری   و نیمه کشاورزی داشته است که اکنون آن نیز ، در پای سفره و سامانه ی نفتی ، آهسته و آسان از دست می رود. برای چنین اجتماعی ، آب و باران مایه ی سرسبزی و شکوفایی ست.

در این سرزمین آب همواره سرچشمه ی شادی بوده است و بی آبی مایه ی مشکلات معیشتی و مصیبت های زندگی. اقلیم خشک ، غم و اندوه به بار می آورد و خاک بی آب ، ناکامی و شکست . نا چیزی باران ، نی چوپان را غم گین و روان مردم را افسرده می سازد. با باران دشت ها سرشار می شوند و بی آن ، زمین تهی و برهنه و حسرت آفرین می ماند. در بارش باران همین راز است که همواره ذهن شاهنشاه سرمست و شوریده از طلای سیاه را آن چنان به خویش گرفتار می کند که سه فصل و نه ماه از سال را هر دم پرسش گر اندازه ی بارش باران باشد.

فراوان سخن از چیرگی غم و اندوه بر موسیقی سنتی و عرفانی ایران زمین بر زبان رانده شده است. آیا رمز این واقعیت در این نکته نیست که بخش عمده ی موسیقی سنتی و عرفانی پارسی زبانان درون و پیرامون دشت های دیم و کویرهای عریان زاده شده و رشد یافته است ؟ این چنین است که عرفان مان نیز به غم و انوده و سوگ سرشته و تنیده می شود. عرفانی که ارمغان خاک تشنه ی درون و پیرامون کویر است.

موسیقی در کوهپایه ها و کوهستان های مان هم چون موسیقی سواحل شمال و جنوب کشور بر گویش ویژه ی زادبوم و ایستار خویش استوار شده و پرورش می یابد. از این رو موسیقی مناطق دور از کویر مان نه موسیقی ای ملی ، که موسیقی هایی محلی بر شمرده می شوند.

خاک خشک استعاره ای از نیستی و میرایی ست و نشان و کنایه از نابودی و مرگ دارد. نماد زندگی نیست، ولو آسمانش در دل شب پر ستاره باشد. آب ، با خود امید و احساس امنیت می آورد. بارش باران سرسبزی ، گشاده رویی و گشاده دستی به ارمغان می آورد. آب عصاره و اکسیر زندگی ست ؛ این گونه است که جاری شدن زنده رود در پیرامون کویر خشک و سوزان ، طنز و مطایبه و شوخی را بر روان و بیان مردمان اسپهان جاری و ساری می نماید و برای آنان شورمایه ی زندگی می افزاید.  

ما ایرانیان ، اگر سرزمین مان در کنار مدیترانه یا بر بلندای آلپ می بود ، مردمانی دیگر بودیم و سرشت و منش و شخصیت و خلقی دیگر می داشتیم.افسوس !

بی گمان ، یکی از دلایل پیش تر و مدرن تر بودن مردمان ترکیه نسبت به ما ایرانیان همجواری آنان با دریای مدیترانه و فرهنگ و هنر و اندیشه ی مدیترانه ، تمدن یونان و روم و اروپا ، به جای همسایگی با کویر خشک و سوزان و فرهنگ و تمدن افغانستان و پاکستان است.

 

ساختار اجتماعی و بافت جمعیتی ایران

 

تا پیش از دوره ی رضا شاه و یک جا نشینی عشایر ، اجتماع ما ایلیاتی و عشیره ای بوده است که هنوز هم آثار و پیامدهای آن در پندار و کردار و گفتار و سرشت و منش مان نمایان و گاه پنهان است.

یک جا نشین نبودن ، آرامش و ثبات از سرشت و منش و خلق و کردار آدمی می ستاند؛ چرا که کوچ با مرگ و میر دام و نوزاد و زائو خردسال و کهن سال همبسته و همراه بوده است. در کوچ همواره سکان و بادبان به قطب نمای سبزه و علف سمت و سو دارد. کوچ همواره با کامیابی و پیروزی همرا نبوده است. بنابراین در نوای نی چوپانان سرزمین خورشید ، به آسانی می توان روایت تشنگی و گرسنگی و مرگ گله ، درندگی گرگ ، راه بستن راهزن ، باد گرم ، آب کم و خاک خشک - نمایان و پنهان – شنید. این گونه است که نی پرده ها را می درد و چشم و ذهن را به مرگ و گور بیدار و هشیار می سازد.

« همچو نی زهری و تریاقی که دید 

 همچو نی دمساز و مشتاقی که دید »

 

این چنین نی ساز « رفتن » می شود و از « جدایی ها » روایت می کند. و کدام جدایی ناگریز تر و همیشگی تر از مرگ بوده و هست ؟؟ ایلات و عشایر را سرچشمه و آیینه ی زندگی و رنگ و شور و کوشش می دانیم و بر این واقعیت پیدا و پنهان ، آسان چشم می بندیم که این رنگ و آن جنبش – تا حتا پای کوبی و دست افشانی و دستمال گردانی – گریزی کوتاه و گذرا از « مرگ » بوده است تا از بین رفتن دام ، تب و ناله ی جانکاه نوزاد ، خون ریزی بند نامده ی زائو ، و درد بی درمان کهن سال برای دمی به فراموشی سپرده شود. موسیقی ایل هنگام جشن شاد است ؛ همیشه شاد نیست. غم و اندوه به این موسیقی پرورش یافته در دامان طبیعت سرشته و پیوسته است.

شهر نشینان مان از همین عشایر آمده اند ، عشایر یک جا نشین یا گریز پا. از این رو بیشتر اینان در کوششی پیگیر برای داخل شدن در طبقه ی متوسط اند. حاشیه ی شهرها ساکنان پر شمار تری دارد. پیرامون نشینان در همه جای دنیا ، همواره « پر حاشیه » بوده اند. « خلاف » بر خاسته از اختلال شخصیت اجتماعی ( جامعه ستیز ) در کوخ نشینان سه تا پنج برابر ساکنان دیگر نقاط شهر است. این واقعیت در کلان شهر ها چشمگیر تر است. و در بودن « خلاف » خبری از « امنیت » نیست. پیرامون نشینان در ساختاری موزائیزمی ، به گونه ای نامتناسب ، کنار همدیگر با فرهنگ ها ، هویت ها ، و آداب و آیین های ناهمگون ، و گاه واژگون زندگی می کنند و طی زمان می آموزند که باید برای دیگران زندگی کنند ، نه برای خود. پس به جای آن که در چهارچوب الگوهای هویت فرهنگی خویش روزگار بگذرانند ، خرامان رفتن نا خودی می آموزند. آموزشی هم در کار نیست. تلویزیون هم هیچ گاه نتوانسته از سرگردانی پیرامون یا درون نشینان شهر و روستا حتا اندکی بکاهد. تلویزیون همواره و هر زمان در ایران راه خویش پیموده و دغدغه های خویش داشته است.تلویزیون فرهنگ ساز و هویت ساز نبوده است. هم پیش و هم پس از انقلاب ، بسیاری از مردمان با آن چه از تلویزیون پراکنده می شده است ، همواره مشکل داشته و با آن بیگانه بوده اند.

مدت هاست که تلویزیون عزا خانه و ماتم کده شده است. تلویزیونی که باید آموزش کده ای سراسری باشد ، مدت هاست که ماتم کده ای فراگیر شده است. سریال باید  غم و اندوه بر جان و روان استوار سازد تا سیل اشک سرازیر شود و آدمی حتا لحظه ای از یاد نبرد که زندگی گذرا و از دست رفتنی را ستیز باید و مرگ را ستایش و شتاب.

این گونه است که بشقاب های ماهواره ای در پشت بام استوار و پایدار می شوند تا اندکی شورمایه برای زندگی به خانه آورند. آدمی از روز نخست آفرینش به گونه ای غریزی و خدادادی رو به شور و شادی و جنبش و پویش داشته و خواهد داشت. این شور و شادی اگر با مدیریت و دانایی فراهم نشود ، با شیطنت و هنجار گریزی و سنت ستیزی به چنگ آورده می شود.

اندازه ای کافی از دوپامین و نوراپی نفرین در مغز برای جاری بودن زندگی لازم است. و این نیاز را خود خداوند – ونه شیطان – در ساختار و سامانه ی آدمی آفریده است.

چنین است که در بازی های محلی بر آمده از فرهنگ و هویت ایلیاتی – عشیره ای مان ، خشونت و پرخاش پر رنگ و فراوان به چشم می خورند. درست همانند « آمیزش » ، آن گاه که « شادی » نیز امری ممنوعه ( تابو ) برشمرده شود ، رهایی و جاری شدنش تنها در سایه ی خودآزاری ( مازوخیزم ) ، دگرآزاری ( سادیزم ) و خشونت و پرخاشگری فراهم می شود.

بگذریم که ساختار موزائیزمی و ناهمگون شهرهای خرد و کلان ایران خود بستر مناسب و مهیایی برای درگیری و پرخاشگری مردمان ، و ستیزه جویی و کینه توزی اکارستم ها و داش آکل هاست. و همین استرس و تنش مزمن و مداوم است که به خشم فرو خورده ، افسردگی و نا امیدی آموخته شده می انجامد. و شگفت انگیز نباید باشد که هر از چند گاهی خشم فرو خورده لبریز و سرکش شود و خشم به جای خود به سوی دیگران شتابد.

 

ساختار بیمار اقتصادی ایران

 

    

اقتصاد ایران تا دوران صفویه بر پایه ی دام داری و در اندک جاها کشاورزی بوده است. از صفویه به بعد با رشد فئودالیزم کشاورزی رشد بیشتر پیدا می کند. این امر در دوران قاجار فراز می یابد اما هم زمان رابطه ی دو سویه ی ارباب – رعیت به بدترین شیوه ی ممکن در ایران رایج می شود. در چنین ساختاری از دست رفتن « آرامش » و « امنیت » تنها برای رعیت نبوده است؛ ارباب نیز همواره در آستانه ی مصادره ی اموال و از دست دادن جان و ناموس قرار داشته است. او با یاری هوش می بایست هنر باقی ماندن اربابی اش را بیاموزد. هنری که راز و رمزش در هنر چاپلوسی و چانه زنی و ناراستی با فرستادگان والی و فرماندار بوده است. در ایران همواره فشار از بالا بوده و به چانه زنی در پایین انجامیده است. « مصادره » میراث تاریخی مان است. و در این میراث تاریخی رازی ست. « مصادره » نه برای تنبیه ، که برای تحقیر و مرگ انجام شده است. در مصادره ، « هویت » فردی و خانوادگی پدید آمده در دهه ها و سده ها به یک باره از دست می رود. درست همانند فرآیند مرگ. انجام « مصادره » ، اشاعه ی فرهنگ « مرگ » است چرا که مصادره ی اموال همان خود مرگ است. و این میراث تاریخی سده هاست که آرامش خانوادگی و امنیت اجتماعی از ایرانیان ربوده است تا کسی جز « سلطان » را سودای رشد و پیشرفت نماند؛ سلطانی که « سایه ی خداوند » است !

 

 

آری ، فرهنگ مرگ تنها با تازیانه زدن ، پوست کندن و کاه در پوستین نمودن ، مثله کردن و بر دار کشیدن فراگیر نمی شود. « مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » فقط با ماتم کده و عزا خانه بر پا داشتن رخ نمی تاباند. چنین فرهنگ ، پندار و کرداری دلایل و ریشه های تاریخی فراوان دارد که در این نوشتار به برخی از آن ها اشاره نمودم. مشرق زمین همواره « مرگ اندیش » بوده است اما مردمان هیچ کجا هم چون سرزمین اهورایی مان این چنین « مرگ ستا ی » و « زندگی گریز » نبوده و نیستند.

این گونه است که گرامافون ، رادیو ( ی بیگانه ) ، پخش آوا ، ویدئو ، دریافت کننده ی ماهواره ، نمایشگر دی وی دی ، و گاه کتاب برای ایرانیان به « کاخ تنهایی » با شکوهی تبدیل می شود تا برای لختی و لحظه ای به « تاریکخانه » ی شخصی اش بگریزد و اندکی آرامش را از آن خود سازد. فرهنگ و هویت اگر « خیامی » نشود ، هنگامی دیگر « خاکشیری » می شود. میرزا حبیب اسپهانی – آفریننده ی دستور زبان پارسی و مترجم اثر ارزشمند و ماندگار « حاجی بابای اصفهانی »  - آن گاه که آزادی انتشار کتاب و روزنامه پیدا نکند ، « کیر نامه » و « چهار گاه کس » می سراید.

 آدمی - ولو سلطانی استوار – را توان و امکان ستیز با « غریزه » خدادادی نیست. توان آدمی در برابر نیروی پروردگار بسیار ناچیز است.

« مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » پیامدهای ناگوار فراوان دارد که خود نوشتاری مفصل و دیگر می خواهد.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 5:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 


شخصیت و ما ایرانیان

انگیزش ، استوار بر دوش منش و سرشت


دکتر بهنام اوحدي*



زنده ماندن (بقا) و همانندآفريني (توليدمثل) فراران (سائق)هايي بنيادين براي همه گونه هاي جانوري هستند. در آدميان نيز اين دو از طريق برآمدهاي تجربي (عاطفه و هيجان) نمايان مي شوند. برخلاف پيوستار انگيزشي محدود فراران (سائق)هاي بنيادين، هيجان ها توان انگيزشي ناوابسته (مستقل) يي دارند که آنها را تبديل به سامانه انگيزشي نخستينه (اوليه) يي مي کند که از فرآيندهاي شخصيت بسياري از آدميان است. ويژگي هاي سرشت (آسيب گريزي، نوجويي، پاداش مداري و پشتکار) با هيجان هاي نخستينه وابسته به آن يعني ترس، خشم، دلبستگي و بلندپروازي (جاه خواهي) در فرآيندهاي آغازين رشد ديده مي شوند. پژوهش ها در کودکان هويدا ساخته است که ترس و خشم از برخورد با دشواري و رنج در همان ماه هاي نخست زندگي پديد مي آيد که ناشي از گرايشي به برانگيختگي آسان و فراوان سامانه عصبي خودکار است.

در اين دوره که با تغييرات پسرفت گونه کوشا (فعال) در سامان يافتن مدارهاي نوروني و چگالي سيناپس ها، به ويژه در جايگاه هاي قشري ليمبيک، گيجگاهي و پيشاني است، شمار فراواني از کارکردهاي اجتماعي و پيچيده آدمي پديدار مي شود. اين کارکردهاي سامان يافته هيجاني و کرداري را مي توان همسنگ ويژگي هاي سرشتي دانست. بسته به بالا يا پايين بودن ويژگي هاي سرشتي، هيجان هاي ويژه يي گرايش پيدا مي کنند تا بر انگيزش، برداشت و کردار آدمي چيره شوند. براي نمونه، برانگيزان (محرک) نو و تازه براي بخش نوجويي آدمي به رويکرد خوشايند مي انجامد در حالي که براي بخش آسيب گريز او رويکرد مهاري پديد مي آورد. هر ويژگي سرشتي با يک گروه از فراران هاي هيجاني برهمکنش دارد که ممکن است با يکديگر همسو يا ناهمسو باشند. بنابراين اثرهاي پيرامون سبب مي شود تا بخش هاي ژنتيک و فنوتيپ شخصيت همانند هم نباشند.

مي توان در گفتاري چکيده وار چنين گفت که سرشت با شماري از هيجان هاي وابسته به نيازهاي بنيادين آدمي (انگيزه هاي نخستينه) همچون ايمني در کنش است.

در شرايط بهنجار، پس از اينکه نيازهاي زنده ماندن (بقا) فراهم شد، اهداف تغييرات شخصيتي بهنجار رشد آدمي افزون بر پايداري و پيوستگي خود بدني او، پايداري و پيوستگي خود رواني اش (براي نمونه اعتماد به خويش) را نيز در بر مي گيرد. رشد شخصيتي بهنجار همچنين با اهداف اجتماعي فراواني همچون دانش آموزي، حرفه آموزي و خانواده درست کردن و نيز يک پيوستار توانمند از هيجان هاي دومينه (ثانويه) اجتماعي همانند شرم، غرور، همدلي، غمخواري و مهرباني سازگاري پديد مي آورد.

اين انگيزه هاي دومينه، اجتماعي يا رشدي کارکردهاي وابسته به رشد منش (کاراکتر) نزديک و همسو هستند. به ويژه، هيجان هاي بنياديني چون ترس، خشم و برانگيختگي از طريق برهمکنش با برداشت هاي دروني شده وابسته به منش به هيجان هاي دومينه پيچيده تري همانند تيمارداري (مراقبت)، استواري (جديت) و خوشکامي (لذت) دگرگون مي شوند. هرچند برخي زيربخش هاي منش در همان دوره آغاز زندگي رشد کرده اند، با اين وجود کامل شدن فرآيند جدا کردن خود از ابژه (خود (من) و ناخود (نامن) ) در 18 ماهگي تا 3 سالگي است که مرحله رشد ويژگي هاي منش و هيجان هاي دومينه همچون همدلي را پديد مي آورد. هيجان هاي دومينه از طريق رسيدگي، پختگي و رشد و تکامل بيشتر منش در اثر انگيزاننده هاي نخستينه پديدار مي شوند. به گونه گزيده مي توان گفت که انگيزش ناپخته (نابالغ)، نابهنجار و کژرفته از دو يا سه نياز بنيادين ضروري، انحصاري و چيره سرچشمه مي گيرند، در حالي که انگيزش پخته (بالغ) در پي فراهم شدن نيازهاي بنيادين و پايه و رشد منش و به چنگ آوردن خودآگاهي (هشياري به خويش) پديد مي آيد.

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسي، زناشويي و خانوادگي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:26  توسط دکتر بهنام اوحدی 





روح نا آرام بهرام پشتیبان


 

دکتر بهنام اوحدی


 

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید , جای هیچ اکراه نیست

بر در می خانه رفتن کار یکرنگان بود

خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 ( حافظ ) 

 

درباره ی بهرام بیضایی فراوان نوشته اند. چه بنویسم که دیگران ننوشته باشند ؟؟

نمی خواهم نوشته ای روان شناختی و با مخاطبی ویژه باشد که از این دست نوشته را هنگامه ای دیگر خواهم نوشت . در بزرگداشت هفتادمین زادروز بزرگی این چنین , می خواهم ساده بنویسم , به سان آموزگار دوست داشتنی و از دست رفته ی فیلم « رگبار ».

بهرام بیضایی را فراوان پاس داشته اند و من دوست دارم که بیشتر او را به سبب « پاسخ گو و پشتیبان دردهای زمانه ی سرزمین خویش » بودن بستایم.هم چون فردوسی و خیام و حافظ و آخوندزاده و صادق هدایت.

به باور من , مرگ یزدگرد بهترین ساخته ی سینمایی بهرام بیضایی است. هر چند دارای ساختار و درون مایه ای تئاتری ست و رگبار , باشو غریبه کوچک , شاید وقتی دیگر و سگ کشی هر یک درخششی فراموش نا شدنی داشته و دارند. بی گمان دلیل این چیرگی « مرگ یزدگرد » توانمندی بالا و بی مانند بهرام بیضایی در کار نمایش و نمایشنامه نویسی است.

بازی ها در این اثر درخشان و ماندگار دست کم در سینمای ایران کم مانند است. تماشای همین یک اثر از بهرام بیضایی افسوسی از ته دل را بر می آورد بر تاوانی که بهرام پشتیبان بر خودپرسشگری از هویت و فردیت می پردازد و نیز فراموشی و غبار گرفتگی که دامان یاسمن آرامی بازیر ماندگار این اثر را گرفت.

مرگ یزدگرد در زمانه ی خویش اثری نه مدرن , کع پست مدرن است. با ساختاری اسطوره شکن و روایت ستیز که روایت رسمی و دولتی تاریخ را به چالش می کشد و به بیان ابهامات و احتمالات تاریخی ممکن می پردازد و زوایا و پیچیدگی های گوناگون چرایی و چگونگی واژگونی نظام پادشاهی ساسانی را به دست تازیان پشمینه پوش شپش در آستین مرور می نماید.

آن چه در این اثر چشمگیر و هویداست , دیالوگ های فخیم و گران مایه ی آن است که در چهارچوبی ادبی – تاریخی نوشته شده و بر زبان بازیگران هنرمند آن رانده می شود.

شاید اگر کارگردانی دیگر جز بهرام خودشکوفا , نظام دار و و وسواسی این اثر را آفریده بود , احتمال فراوانی داشت که تبدیل به اثری تاریخ مصرف دار , نا ماندگار و شعار زده و ابزاری برای کینه توزی و عقده گشایی نسبت به نظام پادشاهی واژگون شده ی آریامهری شود.

در سینما و سیمای این سرزمین فرصت طلبان به ظاهر ژرف اندیش و روشنفکر فراوانند که ساخته ای را به فراخور زمانه , دستمایه و دروازه ی شهرت , ثروت و قدرت نموده اند.

اما بهرام بیضایی – این پشتیبان فرهنگ و هویت گمشده و از دست رفته – در میانه ی میدانگاه رزم و ستیز ناسیونالیزم تندروانه و ناسیونالیزم ستیزی شتاب زده با ژرف اندیشی و شکیبایی ایستاده و ذهن ایرانیان دگرگون خواه را به چالش می گیرد و برخلاف هم نسلان روشنفکر ( و شبه روشنفکر ) خود به مرداب قضاوت های راسخ و حکم بر زبان راندن های استوار فرو نمی افتد. و این از تفاوت ساختار اندیشه و روان بیضایی با دیگرروشنفکران و شبه روشنفکران خودشیفته مان است. فرسنگ ها فاصله میان او و دیگران بی سبب نیست.

هنر بیضایی تنها پنهان نمودن نماد و نشان و اسطوره و افسانه نیست.

بیماری همه گیر « کاوش برای کشف نماد و شناخت اسطوره در آثار بیضایی » به پیش از آفرینش مرگ یزدگرد باز می گردد. بیماری ای که به نادیده انگاشتن جلوه های درخشان و فراموش نا شدنی طنز اشک آۀود و مزاح سیاه این روح نا آرام و نهاد شورشی در نمایشنامه ی « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » می انجامد.

ما ایرانیان , هم میهنان خود را در چهارچوب سرشت و سلیقه ی خود می خواهیم. این چنین است که خود آن چنان زندگی می کنیم که دیگران می خواهند و می پسندند و نه آن گونه که خود دوست داریم.

اما نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) خودشکوفا و رشد یافته ی بهرام بیضایی فراتر از اندیشه های نه تنها توده ی اجتماع , که قشر به ظاهر فرهیخته اما پوسته وار شبه روشنفکر ماست.

بهرام نا آرام , دانای بی کردار نیست.ساختارهای ذهنی اسکیزوئید یک پژوهشگر به او این امکان و توان را بخشیده است که دهه ها پیش تر و فرسنگ ها فراتر از اجتماع خشمگین ساده انگار بیندیشد و حافظه ی تاریخی اش را پاس دارد.

این گونه است که بهرام نا آرام پیش از همه با تامل و تدبیر لازم به سراغ پرونده ای وامانده می رود و به بیان ناگفته ها می پردازد: « روایت نا گفته ی زنان ایران زمین » . بی آن که به وادی ابتذال پذیر « فمینیزم افراطی و شتاب زده » بیفتد.

روایت بهرام پشتیبان از زن ایرانی مورد نظرش , بیانی دیگر از همان زن اثیری صادق هدایت است. تا کی این آرزو بر من فراهم آید تا به دیدار نسخه ی بهرام از لکاته و علویه ی صادق هدایت بروم , که یادگاری ماندگار برای عیرتی تاریخی ست.

و آیا تعارضات اودیپی و پیش اودیپی – هراس ها و لرزه ها و دلشوره های اختگی – ما ایرانیان نیست که دیواری ستبر در پیش روی چشمان و سدی سترگ در برابر گوش های مان بر پا می دارد تا دروازه های ذهن مان بر علویه خانم و سنت الاقطاب باز گشوده نشود ؟!؟

ما همواره سنتی همیشگی را از پدران و مادران به میراث برده ایم که جنسیت را در ذهن مان سانسور نماییم اما در کردار بر آن پافشاری و اصرار ورزیم و وابسته و معتادش شویم و بدان وسواس یابیم.

نگاه بهرام پشتیبان به زن , نه فقط در سایه ی اساطیر – آناهیتا یا ناهید – که نیز در پرتو تماشای مشکلات روزمره ی تارا و رعنا و گلرخ و مانند آن ها شکل گرفته است.

بیضایی در نگاهش به زن شعار نمی دهد و صد البته هم زن را ابزار گیشه نمی کند. این نام اوست که به گیشه اعتبار می بخشد.بهرام نا آرام چون دیگر نا آرام های همرده اش برده و دربند شهوت و شهرت نبوده و نیست.

روایت بیضایی , حدیث زن سده بیستمی ست که سال ها پیش تر از جنبش امروز زنان پیشروی میهن مان بر زبان تارا فریاد می شود :

« من برای هر لقمه ای که می خورم , کار می کنم. حتا برای نفسی که می کشم. زندگی من چه تعارفی دارد؟ چرا نباید بلند بخندم ؟ »

بهرام پشتیبان , بسیار پیش از جامعه شناسان دهه ی هفتاد , رنسانس آفرینی و دگرگون سازی نیمه ی آنیمایی اجتماع عقب مانده , سنت زده و اسطوره ستای را درک کرده و پذیرفته است. پس این رسالت را هم چون صلیب بی فرجامی ظاهری آثارش بر دوش می گیرد که به این چیرگی نیمه ی آنیمایی در دگرگون ساختن اجتماع , چهارچوب و راستای درست و منطقی – هم خوان با فرهنگ و هویت ملی از دست رفته – ببخشد.

تارا بسیار پیش از فمینیست های نوین , درفش ستیز با سنت های جا افتاده ی جاهلی و نقش های جنسیتی کاملا پذیرفته شده ی زن ایرانی را بر می افرازد و عنان اختیار زن را عیان و آشکار به خود او می سپارد تا سرنوشت خویش را در چالش جبر ( بیولوژیک و اجتماعی ) و اختیاربرگزیند.

تارا دیگر آن زن فیلم « رگبار » نیست که در اسارت جبرو خرافات می ماند و تن به تقدیر می سپارد و عاشق را فدای سنت های خانوادگی و تعصب بی جای برادر می کند. رگبار درنامه ای ست بر حدیث تلخ و مکرر انفعال و واپس زدگی زن ایرانی. زنی که او را به اختیار می خوانند و او چون از آزادی می هراسد , از آن می گریزد و در بند جبر می ماند. رگبار تعزیه ای ست بر خواسته های غریزی آنیمایی زن ایرانی که گرفتار مرگ در چنگال نادانی و غیرت – بخوانیم : حسادت – آنیموسی نیمه ی چیره ی مردانه است. و چه زیبا هشیارانه و فراموش نا شدنی در روزگار چیرگی تب بهروز وثوقی و فردین , خودشیفتگی خودشکوفای روح نا آرام بهرام پشتیبان به سراغ پرویز فنی زاده می آورد تا با معصومیت فریاد بر آورد که سرشت خودمدار و نهاد پرهیز گرا را در این سرزمین نباید سودا و آرزویی در ذهن باشد که کامیابی و پیروزی و سربلندی ای برایش نخواهد بود, مگر پس از مرگ , اندکی !

نه تارا آن زن فروخورده و واپس رفته ی رگبار نیست. او به جای بغض و اشک , فریاد در گلو و شمشیر در گاری دارد.

در آثار این روح نا آرام , جز « عمو سیبیلو » و « سفر » , زن خود را پستو نشین کنج اندرونی نمی داند. بهرام پشتیبان سال ها پیش از واژگونی نظام پادشاهی تجدد خواه به جنبش زنان اندیشیده است.آن چنان که زن در « مرگ یزدگرد » , رو به مردان و نه در پناه ایشان , بی کمند به کمر و بیدون شمشیر در مشت , فریاد بر می آورد که « من چه بگویم ای مردان ! شوهرم مردی پریشان است. آسیابانی که جز شوربختی برای خود چیزی در آسیابش آرد نکرد. مردی پریشان از مردی , که در سرمای سرد و گرمای گرم جز آه و عرق بهره ای نداشت. »

تدبیر زن به کار می افتد تا مردی را از مهلکه برهاند. هم چون ساتراپی که آرامگاه کورش از تازیان رهانید . هم چون آن مادربزرگ خردمند مهربان یاس در پستان که این روزها روایتش را به تماشا نشستیم. هم چون آن زن سالخورده ی نیک اندیش و نگاهبان خاندان در فیلم « مسافران » که پیش تر دیده ایم.

این تدبیر در پاسداری از نظام و مرد خانواده را در « سگ کشی » و نیز « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر می بینیم. زنی که خودش را در پای شوهری شیاد و شهوت پرست فدا می کند و تنها پس از گذر از هفت خوانی بد فرجام تر از هفت خوان رستم به دانایی و پختگی می رسد. آری در این سرزمین خورشید باید زجر زمانه کشید تا واقعیت های تلخ جایگزین سودا ها و آرزوهای خام جوانی شوند و عنصر نوشتن و هنر آبدیده از کوره ی زندگی در این اجتماع ده خون صد روی هزار رنگ بدر آید.

و چه زیبا روایت شد این کوشش همیشگی زنان در کار تدبیر بی چاره ی مردان در نمایش فراموش نا شدنی « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » , آن هنگام که رخشید فرزین هراسان و نگران بر سر قرار ها می رفت تا شاید مرد را از چنگال کابوس های شبانه و روزانه اش برهاند که نشد !

در هنگامه ای که هر پرواز می تواند آغاز سقوطی باشد & با آن صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما که در پایان « سقوط » را حتمی می دانست.

در روزگارانی که استاد نامدار روان کاوی – آن روان درمانگر بینش مدار – به جای آن که هراس ناخود آگاه , کابوس ها و بی چارگی ها را مرهم نهد , توانمندی و آموزه های خود را در ربودن رخشید از کف نوید به کار می گیرد تا با کام دل گرفتن از او , گوهری دیگر به گرد آورده ی زنان ربوده از شوهر خویش بیفزاید.

چه اثر گذار و پر معنا بود این تجربه های شخصی برخی زنان تدبیر مدار و چاره اندیش از مطب استاد نامدار روان کاوی سرزمین مان که با همان صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما , این بار از گلو و کالبد منشی جناب روانکاو ما را به پستی ها و پلیدی های عیان و پنهان این سرزمین پر آفت و گزند هشیار می ساخت.

« بر کدامین شاخه بیاویزم قبای ژنده ی خویش را » ؟!؟

ساختار پست مدرن اسطوره شکن و روایت ستیز « مرگ یزدگرد » در « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر تکرار می شود و روایت رسمی و دولتی تاریخ را بار دیگر به چالش می کشد. این بار بدون ابهامات و احتمالات , رک , صریح و پوست کنده و نه در پوشش استعاره و یا دستمایه قرار دادن نماد و نشان و افسانه و اسطوره که هنر و زبدگی بهرام نا آرام است.

و جای شگفتی ندارد که قشر شبه روشنفکر اسیر سمبل , استعاره و اسطوره به ستیز و چالش با این اثر ماندگار و استوار پرداخته اند که دستمایه و ابزاری برای رونق بازار بحث های به ظاهر ذهنی روشنفکری و به واقع لاس زنی و جنگ و گریز های اروتیک شهوت مدار برخی کافه نشین های آن چنانی پدید نیاورده است. هم چون « مرگ یزدگرد » که در گرداب هایل و پر هیاهوی سال های آغازین نظام نوین به اثری پوسته ای , شعار زده و فرومایه تبدیل نشد و در وادی نا فرجام عقده گشایی و کینه توزی نتاخت.

  « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » ابزارانتقام نشد.

بهرام نا آرام با ژرف اندیشی و شکیبایی بر خشمی گران و بغضی فرو خورده , با همان دید و نگاه پژوهشگرانه ی فرهنگی – اجتماعی , به نقد و ارزیابی کابوس های زندگی روزمره ی جمعی از شهروندان پرداخت. طنز اشک آلود را به مزاحی سیاه و نه هجو کشاند. او بیش از « چگونگی » , به « چیستس » رخدادهایی تلخ از تاریخ معاصر پرداخت و چون بیشتر سینماگران و هنرمندان و روشنفکران به شعار دادن بسنده ننمود.

او شخصیت از دست رفتگان را نیز با گزافه گویی نپرداخت. بهرام نشان دادکه زایش و نیستی همزادان هم و در پی یکدیگرند. همان گونه که سپیده از دل شب سر برون می آورد و دوباره سپیدی به سیاهی می انجامد.

پیش از زاده شدن من و نسل من , آن گوهر رانده شده از میهن – غلامحسین ساعدی – از همین واپس زده شده ها و انکار گشته ها برای مان به ارمغان آورده بود. هر چند احساس مدارانه تر از بهرام استوار و نظام دار.

آن چه بهرام بیضایی بیش از زن بر آن در فیلم ها و نمایشنامه هایش در همه ی این سال ها روایت نموده و کمتر دیده شده است , « هویت تاریخی گمشده » و « فردیت » ما ایرانیان است. از این رو او به فردوسی , خیام , حافظ , آخوند زاده و صادق هدایت می ماند.

او در جست و جوی همین هویت گمشده و از دست رفته ی تاریخی مان است که « چریکه تارا » و « مرگ یزدگرد » را بر می افرازد و « طومار شیخ شرزین » و « دیباچه نوین شاهنامه » و .... را می آفریند.

آن چنا که صادق هدایت افزون بر « زنی که مردش را گم کرد » , « مازیار » , « پروین دختر ساسان » , « اصفهان نصف جهان » , « علویه خانم » , « داش آکل » , « سه قطره خون » , « بوف کور » , « حاجی آقا » , « س گ ل ل » , « تاریکخانه » و « سگ ولگرد » و .... را می آفریند.

او هم چون صادق هدایت با نهادی وسواسی و نظام مند , روشنفکری راستین و راسخ است که به « کار واقعی روشنفکری » و « توسعه ی فرهنگی » بیش از کامیابی در جشنواره های فرنگی می پردازد. آفرینندگی و سازندگی بهرام بیضایی در جست و جوی ریشه های عقب ماندگی ما ایرانیان صرف شد و از این رو کارنامه ی سینمایی او چون برگمان پر شمار نشد , تا ه جای نود فیلم تنها نه فیلم ساخته باشد.

او گناه « خود پرسشگری » را برخود هموار ساخت و از پرداخت تاوان بابت کاوش در چیستی و چرایی و چگونگی راز سرگردانی ما ایرانیان نهراسید. باشد که روشنفکران و شبه روشنفکران میهن مان این گونه باشند !

من در اشتیاق خواند فیلم نامه ای که این روح نا آرام بر پایه ی زندگی و اندیشه ی صادق هدایت نوشته , شکیبا و بردبار خواهم ماند که نمایشنامه ها و فیلم نامه های بهرام پشتیبان را دگر روز دیگران خواهند ساخت. هر چند او و ما دیگرنباشیم.

اما آیا آن زمان , این فیلم ها بهنگام  و پاسخ گوی دردهای زمانه ی خویش خواهند بود ؟؟  


 


 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:14  توسط دکتر بهنام اوحدی 



ماه نامه فردوسی : جناب آقای دکتر اوحدی لطفا خودتان را معرفی کنید .

 بهنام اوحدی ,  زاده ی هفدهم  فروردین ماه 1352 خورشیدی در اسپهان ( اصفهان ) هستم. در گستره ی روان پزشکی و سکسولوژی بالینی و اجتماعی به کار و کوشش می پردازم. افزون بر روان درمانی , رفتار درمانی شناختی و دارو درمانی , از درمان های تکمیلی و غیر دارویی هم چون موسیقی درمانی , هنر درمانی , فیلم درمانی , کتاب درمانی و درمان با جانوران و گیاهان خانگی و آپارتمانی نیز در حوزه ی کاری خود سود می جویم.

ماه نامه فردوسی : شما در چه زمینه ای فعالیت دارید ؟

من روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی , زناشویی و خانوادگی هستم. به درمان اختلالات اعصاب و روان می پردازم اما بیشتر کوشش خود را در زمینه ی سکسولوژی بالینی و اجتماعی , زوج درمانی و خانواده درمانی به کار گرفته و می گیرم. واپسین مدرک تحصیلی من بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران است.

اما ورود من به سکسولوژی بالینی ( سکس تراپی ) و اجتماعی به پیش از آغاز تحصیل روان پزشکی باز می گردد.

 

ماه نامه فردوسی : لطفا در باره چگونگی ورودتان به این حوزه – روان پزشکی جنسیت - برای خوانندگان ما توضیح دهید .

 

حرفه ی پزشکی از پدر و پدر بزرگم به من رسید. بگذریم که در زمانه ی ما بیشتر بچه ها از همان دوران کودکی دوست داشتند که یا جراح قلب بشوند و یا جراح مغز و یا هر دو !

 پدرم جراح و متخصص زنان و زایمان است. پزشکی از پدر به او رسید. پدر بزرگم نیز این حرفه را از پدران خود و هم چنین دایی اش دکتر میرزا احمد خان محئی – بنیان گذار نخستین بیمارستان در اصفهان ( بیمارستان احمدیه ) - به ارث برده بود. در خاندان پدری پزشکان فراوانی وجود داشته و دارند. پدر بزرگم , دکتر حسین اوحدی , نخستین رئیس و بنیانگذار بیمارستان محمدرضا پهلوی پیشین ( دکتر علی شریعتی امروز ) اصفهان بود و پدرم , دکتر بیژن اوحدی , هم در بخش زنان و زایمان آن جراحی و زایمان می نمود , بنابراین من از همان سال های نخست کودکی در مطب و بیمارستان همراه این دو بودم و چهره ی بیماران دردمند و رنجور و ناتوان همواره پیش رو و در یاد و خاطرم بود.

افزون بر این , در طی دوران عمرم همواره گوش و چشم های گشوده ای بر شنیده ها و دیده ها داشتم , گویی کنج کاوی و جست و جو با سرشت من در هم آمیخته بود. از همان دوران کودکی می دیدم که کودکان پرسش ها و کنج کاوی های فراوانی نسبت به واقعیت های گیتی و از جمله جنسیت دارند و شنیده ها و دیده ها را با همسالا ن و دوستان در میان می گذارند.

اما آموزشی درباره ی این گونه مباحث انجام نمی گرفت و من لزوم وجود این گونه آموزش ها را احساس می کردم. چیستی و چگونگی شکل گرفتن تعارضات و گره های فرو خورده ی جنسی در طول دوران تحصیل برای هر بینا و شنوای هوشمندی هویدا بود. آشکارا می دیدم و می شنیدم که برخی چه زمان گران بهایی را صرف پندارها و کردارهای جنسی می نمایند و از جست و جو در دیگر عرصه ها به دور می افتند. 

با ورود به دانشکده ی پزشکی امکان پی گیری آکاد میک مبحث جنسیت برای من فراهم شد. از همان آغاز درس های آناتومی , فیزیولوژی و پاتولوژی کوشش نمودم تا پرسش نادانسته ها و کم دانسته های پیشین را بیابم و به کاستی ها و خرافه های ذهنی ام که از اجتماع عقب مانده و ساده انگار سرچشمه می گرفت , پایان بخشم.

با گذر از دوره ی علوم پایه و ورود به دوره ی بالینی – به ویژه بخش های یورولوژی ( جراحی کلیه و مجاری ادراری – تناسلی ) , زنان و زایمان و روان پزشکی – گشوده شدن و گذار از گره های ذهنی بیش از پیش برای من جست و جو گر و کنج کاو فراهم شد. 

پدرم و همکارانش – به ویژه خانم دکتر سوسن نوروزی - در گستره ی زنان و زایمان , دکتر بهمن آستانه و دکتر شجاعی در بخش یورولوژی و دکتر خلیل مومنی و دکتر محسن معروفی در بخش روان پزشکی پاسخ گو و راهنمای من در رسیدن به پاسخ پرسش های یک عمر خودم و دوستان دوران دبستان , راهنمایی , دبیرستان و دانشگاهم بودند.

یک و نیم سال پایانی دوره ی پزشکی عمومی – دوران اینترنی - برای من سالی سرنوشت ساز شد. سه ماه پس از آغاز این دوره , خاتمی در رخدادی اجتماعی پر شوری برنده ی انتخابات شد و در عمل پروژه ی موسوم به « اصلاحات » آغاز گشت.

من از همان دوران کودکی و دبستان درگیر و گرفتار جدی مطالعه ی کتاب و مجلات و تماشای فیلم بودم . با از راه رسیدن سال های دبیرستان , خواندن هر روزه ی روزنامه هم به آن افزوده شد. این دلبستگی ها از مدت ها پیش مرا دچار این پرسش و درگیری ذهنی ساخته بود که آیا اصولا برای من امکان ادای دین به میهن و هم میهن – آن گونه که باور داشتم – در رشته ی پزشکی فراهم می شود یا نه.

در دوران اینترنی شاهد چندین زایمان نامشروع و بدتر ازهمه زایمان های ناشی از زنای با محارم بودم که سخت برای من جوان آرمان گرا و باورمند تکان دهنده و اندوه آور بود. پیش تر روایت های بسیاری از گستردگی دیگر کژکاری های جنسی – از جمله آمیزش جنسی با حیوانات - شنیده بودم با این همه تاب آسان دیدن و ساده انگاشتن و شکیبایی نمودن بر رشد و گسترش این گونه مشکلات و آسیب های جنسی – روانی – اجتماعی را نداشتم. مدت ها اندیشیدم.

همه ی این رخدادها درست هنگامی رخ داد که دوران پیش تازی سیاست و فلسفه بود و گروه های موسوم به دوم خردادی به انتشار چکیده ی دانسته ها و آموزه های فلسفی و علوم سیاسی شان در سال های دوری از قدرت به عنوان راهبردی بنیادین در گذار به دوران چیرگی دانش و عصر دانایی و رنسانس می نگریستند و کوشش داشتند. اما واقعیت این بود که آنان در عین داشتن و به کار بستن راهکارهای بسیار , در عمل راهبردهای عملی به روز و کارآمدی نداشتند و از این رو در عمل – نه شعار – نتوانستند توسعه و رشد علمی – فرهنگی و اجتماعی لازم را پدید آورده و هدایت کنند. بدلیل سرشت و شخصیت سیاسی بیشتر طیف های این پیوستار موسوم به چپ اسلامی اینان از همان روزهای نخست دست یافتن به مقام های سیاسی و منصب های اجرایی , خود در عمل و بر خلاف شعارهای انتخاباتی شان مانع مشارکت توده و لایه های گوناگون اجتماع شدند.

من دیگر دانش آموخته ی پزشکی شده بودم و در چهارچوب طرح پیام آوران بهداشت ( سپاه بهداشت پیشین ) دوران خدمت سربازی ام را در روستاهای کوهستانی و محروم استان چهارمحال و بختیاری می گذراندم که آسیب های روانی – اجتماعی دیگری را دیدم و بر دانسته هایم افزودم. آن هنگام مجلس ششم نیز به دست نامزدهای اکثریت افتاده بود اما هنوز از پی گیری و به کار بستن راهبردهای بنیادین علمی – فرهنگی و اجتماعی خبری نبود.

پدرم در هفته هر روز پنج روزنامه سراسری دوم خردادی را برایم می خرید که هم چون گذشته بیشتر به بیان و نقد چکیده ی آراء و اندیشه های تئوریک فلسفه و علوم سیاسی هم چون پوپر , کانت , هگل , دکارت , هابرماس و معادل و مشابه های میهنی و وطنی آن ها می پرداختند و من شنبه به شنبه آن ها را با خود به تاریکخانه ی تنهایی مشرف به تالاب چغاخور می بردم و مطالعه می نمودم.

چه ساده انگارانه دوم خردادی ها , جبهه مشارکتی ها, نهضت آزادی ها و ملی – مذهبی ها می اندیشیدند که با چاپ آراء و اندیشه های فیلسوفان غرب و ایرانیانی هم چون شریعتی , سروش , بازرگان و مانند آن ها این اجتماع سده ها عقب نگهداشته شده به دوران چیرگی دانش و توانمندی دانایی می رسد !

روزنامه نگاران و سخن وران در نقد و بیان اندیشه های خردورزان فرنگ می تاختند و آنی ژرف نمی اندیشیدند که اجتماع ما بسیار پیش تر از این سخنان هنوز دربند و گرفتار دستگاه گوارش و آمیزش – شکم و زیر شکم در اسارت خور و خواب و خشم و شهوت – می زید و در جایگاهی فرومایه تر از لایه ی خاکستری مغز , جاهایی پیرامون دستگاه لیمبیک , هیپوکامپ , آمیگدال کنار هیپوتالاموس , هیپو فیز و شاید در برخی نقاط میهن حتا در ساقه ی مغز و پیاز نخاع و نخاع به سر می برد.